bg
نزاع مورچه با خدا
شاعر :‌ مجید شاکری حسین آباد
تاریخ انتشار :‌ 1392/03/30
تعداد نمایش :‌ 335

در میان دشت سرسبز و بزرگ زندگی میکرد یک مور ضعیف ناتوان و کوچک و دل خسته بود دست و پای کوچکش ریز و نحیف روزگاری رفت دنبال غذا دانه ای زیر درخت افتاده بود شاد و خندان گشت، آن مور سیاه چون خدا بر او غذایی داده بود با هزاران رنج بدبختی گرفت با دو چنگش گوشه ی آن دانه را رهسپار خانه شد در آن زمان تا که آرد روزی ِ کاشانه را شاد و خندان گفت او در بین راه عاشقم من در دلم عشق خداست خاک پایش سرمه بر چشم من است هر دقیقه سجده ی شکرش بجاست قلب من با عشق ایزد میزند کاش میشد در ره او جان دهم ذات ایزد پاک و از زشتی جداست کاش جان را در ره ایمان دهم لحظه ای از سجده و شکرش گذشت تا که بادی در دل ِ صحرا وزید دانه ی آن مور کوچک را گرفت شد خدای مهربان شمر و یزید ماجراها گفت از ظلم خدا ناسزا و صد حدیث و نقل قول ابن ملجم هم چنین ظالم نبود مهربانتر بود، چنگیز مغول اشک چشمم گشته همچون نهرخون چون گرفتی آن غذا و دانه را ازمن بی کس چرا کردی دریغ دانه ای گندم و قوت لانه را پس نمیخواهم خدای کینه توز از هم اکنون من به دینت کافرم در دلم مهری نمیبینم دگر پس بدان بی دین و بی پیغمبرم اشک و آهش آن زمان پایان گرفت از میان آسمان آمد طنین صوت زیبا و کلام دلنشین آمد از بالا رسیدش بر زمین مور من بس کن دگر غمگین نباش بر خدایت گفته ای صد ناسزا رحمت شایان به جانت کرده ام این نباشد لطف ایزد را سزا بلبلی زیبا میان آسمان دانه ای را دید میغلتد به راه آمد از با لا به سمت دانه ات در پی اش مور ِ نگون بخت سیاه آن زمان طوفان و بادآمد پدید تا که گردد دانه از چنگت جدا چون رها گشتی کنون از چنگ مرگ ناسزا گویی بر این لطف خدا گفت بلبل آن زمان در فکرخویش دانه خوردن بهتر است از مور ریز میروم من دانه را آرم به چنگ تا غذایی در پی جنگ و گریز رفت بلبل دانه را دنبال کرد اینچنین شد ماجرا در انتها لطف ایزد شامل حال تو شد گشته ای از چنگ آن بلبل رها حکمتی باشد به هر رنج و بلا گر شنیدی این پیام و این صدا ترک ایمان بعد هر رنجی نکن یا نشو قاضی به اعمال خدا هر زمان آید بلا با خود بگو این بلای سخت قطعا حکمت است قدرت ایمان میان هر بلا چون کلید گنج لطف و رحمت است

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
سلام آقای شاکری.. باز هم یک شعر عالی از شاعری والا.. اشعار داستانی شما را خیلی دوست دارم، موید و پیروز باشید
پاسخ
0
user

سلام بر جناب آقای شاکری عزیز

مرحبا بر شما با این اشعار زیبا و ماندنی

زنده باشید

 

پاسخ
0
user
سلام بر شما بسیار زیبا و تاثیر گذار سروده اید احسنت بر شما موفق و موید باشید
پاسخ
0
user
شعر زیبای بود ولی شعاریه..چون بعضیا خیلی زندگیشون سخته چقدر به خودشون بگن حکمته؟حکمت فقط برای یه دسته از آدمها و خوشی برای گروهی دیگر من نمیتونم واقعا چنین چیزی رو بپذیرم مخصوصا وقتی شرایط این همه سخته
پاسخ
0
user
در پاسخ به ستایش احمدی
سلام خانم احمدی خودمم نمیتونم بپذیرم.. این یک داستان تخیلیه ....منم جزو همون دسته ام که زندگیم سخته نمیگم حکمته میگم سرنوشته...موفق باشید گرامی
پاسخ
0
user
در پاسخ به ستایش احمدی
سلام ستایش عزیز... منم یه وقتی مثل تو و در حس تو بودم، دائما درگیر گله و شکایت از خدا... اما بعداز گذشت یه مدتی واقعا به حکمت خدا پی بردم فقط صبر لازم بود که من نداشتم . همش میگفتم چرا خدا؟ چرا فلانی اینهمه امکانات و نعمت داره اما من... بعداز چند سال دیدم خدا بهم میگفته صبر کن چقدر عجولی؟ و جالب اینکه وقتی وارد زندگی اوناییکه حسرتشونو میخوردم شدم، دیدم دردهایی دارن که اگه من داشتم .... خلاصه اینکه باید روزی هزار بار بخاطر چیزهایی که نداریم سجده کنیم و شکر بگیم.. خداوند حکمتی داره که بنده اگه بخواهد گیر داده سر دربیاورد باید صبری چون کوه داشته باشد....
پاسخ
0
user
جالبه با این که بقول خودتون زندگی سختی داشتین اما لطافت روحیتون دست نخورده باقی مونده . این ازشعرتون برمیاد. بگین چطوری ممکنه؟  
پاسخ
0
user
در پاسخ به نفس
سلام نفس عزیزم خوشحالم که اینجا هم هستین  اشعار من خیلیهاش درخواست نشریاته به همین دلیل اکثر انها احساس قلبی من نیست...و خواننده با خوندنش فکر میکنه احساس قلبی شاعره که  اینطوری نیست ممنون از همراهی شما
پاسخ
0