bg
نارفیق
شاعر :‌ مجید شاکری حسین آباد
تاریخ انتشار :‌ 1391/12/23
تعداد نمایش :‌ 378

خسته از دست غریب آشنا در میان این شب تاریک و سرد مانده ام تنها کنار پنجره سینه ام لبریز از اندوه و درد پشت من از نارفیقی ها شکست از خیانت خسته و آزرده ام سادگی کردم و یک بار دگر خنجری از مکر یاران خورده ام خسته ام از گردش این روزگار خسته از اندوه و رنج و دردها خسته از این مردم روبه صفت خسته ام از حیله ی نامردها قلب من از دست یاران خون شده کوه غمها بر سرم آوار شد این جهان را نارفیقی ها گرفت شیر جنگل طعمه ی کفتار شد مرده دیگر در جهان مردانگی ای قلم ای مونس شیرین من روی دفتر حک نما درد مرا شاید اشعارم شود تسکین من

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user

قصه ی محن گفتی

از زبان من گفتی

خیلی زیبا بود آقای شاکری دست مریزاد

پاسخ
0
user
سلام ...... قلب من از دست یاران خون شده کوه غمها بر سرم آوار شد این جهان را نارفیقی ها گرفت شیر جنگل طعمه ی کفتار شد ..... بسیارخوب درود برشما موفق باشید
پاسخ
0
user

سلام مجید جان

در گفتی و گل گفتی

-------------------------

در جهان مردانگی بی ارزش است

پله های راستی در لرزش است

مرد و زن در جنب و جوش و در تلاش

باز هم پای همه در لغزش است

------------

سلامت و شاد باشی

پاسخ
0
user
سلام امیدوارم که  موفق باشید
پاسخ
0
user
سلام برای باردوم هم زیبا بود
پاسخ
0
user
سلام عرض معذرت بابت تاخیر شعر زیبایی بود یه پیشنهاد واسه مصرع اول: خسته از دست غریبی آشنا((در ضمن پارادوکس زیبایی توی این مصرع به کار بردید)) و یه مورد دیگه اینکه توی بند سوم تکرار "خسته" به کار ضربه میزنه...و به نظرم بایک بار استفاده کردن مقصود رو به خوبی میرسونه... جسارتم رو میبخشید در پناه حق باشید
پاسخ
0