باد آمد،
نامها را برد
خانهها،
روی خاطرهی دیروز ایستادند
چشمهای شهر،
به قابهای شکسته نگاه کرد
اما هیچ تصویری،
گذشته را پس نداد
پرچمها،
در میانهی میدان لرزیدند
اما صدایی،
سرنوشت را صدا نزد
باران،
روی سقفهای خاموش کوبید
اما هیچ دستی،
چتر را نبست
دیروز،
در سایهی یک نامه جا مانده بود
و فردا،
در انتهای داستان گم شد
رودخانه،
نامها را با خود برد
اما هیچ واژهای،
بازنگشت
جادهها،
پاییز را عبور دادند
اما هیچ مسافری،
بهار را ندید
ساعتها،
زمان را ورق زدند
اما هیچ عقربهای،
گذشته را لمس نکرد
خورشید،
بر دیوارهای سوخته ایستاد
و باد،
داستانها را به سمت غروب برد