bg
بر و بام
شاعر :‌ محمد رضا گلی احمدگورابی
تاریخ انتشار :‌ 1405/01/30
تعداد نمایش :‌ 5

شعله‌ای در سینه‌ام افتاد و مادامی نداشت
برق رعدی در دل شب بود و پیغامی نداشت

خون من بر برگ‌های دفترم جاری شد و
هیچ دستی جز غریبی مرهم و کامی نداشت

چشم تو دریای طوفان بود و من غرقابه ای
کشتی عقل از تلاطم هیچ آرامی نداشت

ترس من از پرده‌های بسته‌ی آیینه‌هاست
راز پنهان در نگاهت شربت و جامی نداشت

گفتم از تقدیر سنگین، از غم بی‌انتها
خنده‌ای کردی و لیکن گور بهرامی نداشت

باغ من پژمرد از سرمای بی‌رحم زمان
گل بهاری جز خیالت رنگی و دامی نداشت

تا نفس در سینه می چرخد تویی جان جهان
بی وجودت خاک من هرگز بر و بامی نداشت

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران