باز شد در من دری از رودهای بیکران
رفت جانم با غبار و سردی سحری نهان
چشم تو آیینهی آرامش بیمرز بود
در نگاهت گم شدم پیدا شدم تا این زمان
با صدای مهر تو دیوار دل وا شد به نور
باغ من لبریز شد از نغمههای بلبلان
عشق را دیگر نمیسنجند با زنجیر و قید
پر کشیدم تا افق، با بالهای آسمان
هرچه تقدیرم به شبهای سیه پیوند داشت
صبح شد خورشید آمد قصه شد دستان مان
در دل خاکی که روزی خواب مرگم را نوشت
رُست گلهایی که میخندند با رنگینکمان