چون نور سحر رویت بر بام شب تارم
هر نقش خموش دل گردد غزل یارم
جز یاد تو در جانم کی راه دگر دارد؟
غم باشد و جان تو، من با تو توان دارم
از شوق وصال تو، شادان و غزلخوانم
در کوی تو گم گشتم، ای ماه شب تارم
با سوز درون اینجا آتش به زبان دارم
شمعی شدی و روشن، ماه شب بیدارم
بر من نظری افکن، ای مایهٔ آرامش
آتش زن و هم بشکن، من چشمه جوشانم
تا مهر فروزان شد رخسار تو پیدا شد
خود را ز غم عشقت، ای مه به که بسپارم
از بادهٔ وصل تو، سرمست و غزلخوانم
با نور رُخت ای جان عالم شده گلزارم