bg
نذرونیاز
شاعر :‌ محمد رضا گلی احمدگورابی
تاریخ انتشار :‌ 1405/01/19
تعداد نمایش :‌ 8

آمد آن روزی که قلبم می شود کوه وصالت
محو شد از دل غباری از شب و رنج ملالت

با حضورت، صبح روشن آمد و خورشید جانم
بسته شد درهای زندان، با وجود حال و فالت

در میانِ بازوانت، گم شدم در عطرِ مستی
زندگی جان یافت در این لحظه‌هایِ پرجلالت

آن‌چنان مستم ز پیمان، کز دو عالم بی نیازم
چون رسیده دست شوقم، بر دو چشمان زلالت

قصه‌‌ی هجران به پایان آمد و آغاز عشق است
عمر من شد تازه، ای جان، با کمالات وصالت

با تو این دنیا بهشت است، بی تو اما رنج دوری
هرچه دارم نذر تو، ای سجده گاه من خیالت

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران