بیصدا افتادهام در گردبادی بیخطر
در نگاه گرم تو گم گشتهام بی پا و سر
از میان راه های بی کران عاشقی
خسته میآیم به سویت ای نگار خوش خبر
آنقدر با تو نشستم، در دل شبهای سرد
تا که دیدم روشنایی در هوایت جلوهگر
چون غباری محو در صحرای چشمان توام
میشتابم تا ابد سویت ولی بی بال و پر
در دل من آتش عشقت نهان گردید باز
می فشاند هست ها را میزند بر ما شرر
ای تو که در قصههایم مطلع نوری شدی
آتشم زن، شعلهور کن، تا نماند مختصر
با نگاهت همسفر گشتم، در این دشت کبود
نیست جز تو در جهانم گردی قرص قمر
از نسیم بوی تو، گلها همه مدهوش و مست
میپرد مرغ دلم از شوق تو، بر بام و بَر
تا ابد در بند زنجیر دو چشمانت اسیر
من همانم، آن که میماند به راهت، بیخطر
عمر من وقف تو گردیده، در این دریای عشق
یا بگیرم دست گرمت، یا بمیرم در گذر