آمدی تا جان من روشن شود در پای تو
گل شکفت و باغ دل شد غرق در آوای تو
ناگهان این تیرگی از خانه بیرون رفت هان
محو گردید از حضور ماه بیهمتای تو
بوسهای بر لب زدی و رنج ها هموار شد
آتشی افتاد در جان، گرم از یلدای تو
در وصالت غرق گشتم، مست گشتم از شراب
خسته ودرمانده و سرگشته از گرمای تو
قصهی هجران گذشت و فصل وصل آغاز شد
روح شد تازه، چو آهنگ خوش آوای تو
تا که هستم، با تو هستم، تا نبردم سر به خاک
جان من قربان آن چشمان بیپروای تو