پریچهره که با نازت جهانی را بسوزانی
جوانی، خوش بیانی، بی زبانی را بسوزانی
چو بگشایی دو گیسوی سیه فام گریزان را
به چشم خسته ام جانا تو جانی را بسوزانی
تو رخسار فروزان را که حیثیت برد از ماه
به مهتاب دو چشمت کهکشانی را بسوزانی
اگر آیی سوی بستان چمان و با قد رعنا
تو جامم را بریزانی کمانی را بسوزانی
کمندِ ابروانت صید کرده مرغ جانم را
کمان ابروی من دانی که مرد نیمه جانی را بسوزانی؟
گشادی لب بگویی قصهی دیرین ما
تو قند مصر و طعم پولکی اصفهانی را بسوزانی
که «دی» آمد هوایت شعلهور شد ای نگار من
تو یارا روز و شب کون و مکانی را بسوزانی