گوشهای از دیروز، هنوز زنده است،
در صدای زنگ مدرسه، در بوی نانِ تازه،
در خندههای بیدلیل، که روی سنگفرش کوچه میدویدند.
دستهای کوچک، آسمان را لمس میکردند،
با بادکنکهای رنگی که از سقف خیال عبور میکردند.
همه چیز ساده بود، مثل پرندهای که بیهراس، در باد رها میشد.
بوی نم خاک، وقتی باران از پشت پنجره صدایمان میزد،
بازیهای بیپایان، با خستگیهای شیرین،
و شبهایی که ستارهها هنوز پرنور بودند.
روی دیوارهای کهنه، نقاشیهای کودکی هنوز پیداست،
رنگهایی که هیچ ترسی از آینده نداشتند،
و ما که هنوز به باد ایمان داشتیم.
حالا، در میان روزهای بزرگسالی،
گاهی صدای زنگ مدرسه در گوشم میپیچد،
گاهی ردّ بادکنکی روی آسمان،
و میدانم که کودکی،
هرگز از یاد نمیرود، فقط کمی دورتر میشود.