در خطی آبی،
آسمان و آب در آغوش هم،
لبهای موجها،
حرفهایی نگفته را زمزمه میکنند.
قایقی دور،
در مسیر باد،
با رؤیاهایی که هنوز به ساحل نرسیدهاند،
دل به امواج میدهد.
صدای دورِ مرغهای دریایی،
که نامههای گمشده را
به آسمان میبرند،
در جستوجوی پاسخهای دیررس.
ساحل، رد پای خاطرههاست،
دریا هر شب آرام میشود،
اما هیچ رازی را پس نمیدهد،
هیچ مسافری را نگه نمیدارد.
ماهیگیری در قایق کوچک،
با نگاهی غرق در افق،
از خود میپرسد:
"آیا کسی سخن موجها را فهمیده است؟"