میخواست پرواز کند،
اما سقف کوتاهتر از رویا بود،
دیوارها نجوا میکردند،
و پنجره،
زخمهای نور را به خود میکشید.
چشمهایش،
حجم آشفتهی یک دنیا،
دستی که،
بر خطوط تقدیر راه میرود
و سرنوشت را به بازی میگیرد.
شاعر،
در سایهها نفس میکشید،
با شعری در مشت،
و لبخندی
که شبیه یک آهِ بیصدا بود.
حرفهایش
بر دستان باد میلرزید،
و شعرهایش،
در خیابانهای شب
گم میشدند.
پنجرهای که هیچگاه باز نشد،
آسمانی که آغوشش را بست،
و او که با واژهها
دیوارها را خطخطی کرد.