اندوه دیگری دارم
در زبانه کِشِ این شب .
راستی را نهاده ام
و مشقّت را پیشه .
از آب لبخند می گیرم
و بر بند
اشک می ریزم .
مرا عاجزانه می کاود
و من
شرمگینانه چشم می بندم .
گیره ها
به تکلیف ایستاده اند
با رِقّتی در میانه ی چشم
و ما
تلخکامانه می خندیم .
***
باد از گلوگاه می خیزد
در
فریاد می کشد
و دریچه ها
حریصانه می پایند .
می میریم
آرام
و نبودن را
در قاب ها
نشانه می گیریم .
_____________________
95/7/30