bg
اطلاعات کاربری اکبر بهرامی

تاریخ عضویت :
1393/06/13
جنسیت :
شهر :
کشور :
ایران
آخرین اشعار ارسالی
اکبر بهرامی
اکبر بهرامی
1398/03/01
78

اگر آب خنک در کوزه باشد

گلم باید دهانت روزه باشد

اگر از خوردنی پرهیز کز کردی

زمین را از صفا لبریز کردی

دلت را صاف کن مانند شیشه

به مردم مهربانی کن همیشه

ز غیبت کردن یاران حذر کن

به محرمان این عالم نظر کن

درین ماه گرامی با خدا باش

به درد و رنج مردم آشنا باش

مزن نیش و کنایه بر ضعیفان

خیانت جا ندارد بر حریفان

اگر تو روزه می گیری عزیزی

نباید خون موری را بریزی

محبت کن عزیز دل به یاران

حمایت کن ازین شب زنده داران

اگر دل داده ی افتاده گانی

اگراز شر دشمن در امانی

مشو همسفره ی شیطان برادر

مشو بازیچه اش ای جان مادر

تو باید با خدا هم راز باشی

به اهل معرفت دمساز باشی

عزیزم روزه را باید بگیری

اگر بر کل این عالم امیری

بفرمان خدای حی داور

شدم هم راز تو الله اکبر

مرا هم دستگیری کن عزیزم

جهانی را بپای تو بریزم

اکبر بهرامی
1397/11/26
74

 دنیا متلاطم شود آن دم که عزیزم

دیوانه به دیوانه پیامی برساند

آرام شود هر دو جهان تو زمانی

که یار به دلدار سلامی برساند

آن لحظه چنان باد به پرواز درآیی

معشوقه بدستان تو جامی برساند

غفلت مکن از زمزمه های لب دلدار

تا یار تو را نام و نشانی برساند

باید به تمنا بنشیی سر راهش

تا بر دل تو تاب و توانی برساند

عاقل مشو ای دل به خداوند دو عالم

تا او به سرا پای تو جانی برساند

اکبر بهرامی
1397/09/13
94

نمی دانم چرا من واقعا از زندگی سیرم

من از حال و هوای این زمانه سخت دلگیرم

فنا شد عمر من در پای دل ای نازنین من

ولی اینک گرفتار عذاب غل و زنجیرم

عزیزان من زمانی حاکم کل جهان بودم

منم آنی که می ترسد جهان از برق شمشیرم

ندارم دلخوشی از این زمانه ای عزیزانم

چرا وارونه شد از نوجوانی رنگ تقدیرم

نبودم بنده ی خوبی برای خالق یکتا

ولی ایلی نشسته همچنان درپای تفسیرم

سزاوارم چنین آواره ی بی خانمان باشم

اگرگوش فلک را پر کند آوای تکبیرم

اکبر بهرامی
1397/09/04
80

وقتی تو می آیی گلم دنیا گلستان می شود

دنیا به عشقت نازنین محبوب جانان می شود

بوی بهاری می دهی بر چرخه ی این روزگار

جان و تن و روح و روان با عشق میزان می شود

وقتی تبسم می کنی لبخند می آید به لب

شور و شعور و همدلی بی وقفه ارزان می شود

ای رهنمای اهل دین ای هادی روی زمین

با تو جهانی تا ابد مشتاق پیمان می شود

هر کس ترا باور کند با عقل و هوش و معرفت

گر گبر باشد واقعا آنی مسلمان می شود

ای افتخار روزگار ای مایه ی صبر و قرار

با یک کلام حضرتت حیوان انسان می شود

ما را انیس و مونسی در این جهان و آن جهان

وقتی بیایی نازنین خورشید پنهان می شود

میلاد تو فرخنده باد بر پیروانت تا ابد

در روز میلاد تو دل شادان و خندان می شود

در روز میلادت بیا با پیروانت یار باش

شاعر در این حال و هوا مرغ غزلخوان می شود

پیر و ضعیف و ناتوان یاد جوانی می کند

زیرا درین حال و هوا شادی فراوان می شود

اکبر بهرامی
1397/08/28
62

کسی باید من دلخسته را یاری کند یا نه

ز من هنگام درد و رنج غمخواری کند یا نه

کسی باید بگیرد دست کوتاه مرا یک دم

زمان بی کسی از من پرستاری کند یا نه

من بیچاره و مجنون ندارم طاقت دوری

کسی باید برای من فداکاری کند یانه

زمین و آسمان را لرزه افکنده صدای من

یکی باید برایم گریه و زاری کند یا نه

پس از مرگم یکی باید بیاید نازنین من

سر گور مرا پیوسته گل کاری کند یا نه

وصی من بیا مرگ مرا پیوسته حاشا کن

یکی باید برایم سیل خون جاری کند یا نه

تمام این هیا هوها به یک ارزن نمی ارزد

یگی باید پس ازمرگم علمداری کند یا نه

فراموشم مکن زیرا فراموشت نخواهم کرد

دلم باید ز معشوقش هواداری کند یا نه

اکبر بهرامی
1397/05/21
139

من نمی دانم تو با من یار بودی یا که نه

با دل و جان طالب دیدار بودی یا که نه

بنده را کردی اسیر دیدگان مست خود

در چنان حالی خودت بیدار بودی یا که نه

آمدی دستی کشیدی بر سر و رویم ولی

ناجی من از سر اجبار بودی یا که نه

یار بودی از دل و جان  با دل دیوانه ام

با دل  من محرم اسرار بودی یا که نه

مرغ عشقت مرد اما روی ماهت را ندید

بر دل افسرده اش غمخوار بودی یا که نه

 بنده را دیگر نمی بینی عزیز و نازنین

گر چه از دیدار من بیزار بودی یا که نه

اکبر بهرامی
1397/03/15
182

با من بگوکه نامه ی پايانيم کجاست

فرمانروای بی سروسامانيم کجاست

 

قصد سفر نکرده  دلم جز برای او

می پرسی عشق سبز بيابانيم کجاست

 

مستانه سر به کوه و بیابان نهادم

تا بنگرم که مونس تنهايم کجاست

 

محبوب من مرا به حريم دلت بخوان

تا بشنوی که خصلت شيداييم کجاست

 

لبخند بزن تو بررخ اين بي یار غمکسار

تا بنگری که نغمه ی طوفانيم کجاست 

اکبر بهرامی
1397/03/13
128

امام مهربانی ها ازین عالم سفر کردی

بنای جسم و جانم را چرا زیر و زبر کردی

شدم آواره ی دوران بجان مادرت زهرا

بگو آقا چرا از دیدنم صرف و نظر کردی

گذشتی از کنار من نگفتی بی تو می میرم

نگفتی امتی را در جوانی بی پدر کردی

تویی که منبع لطف و صفا بودی برای ما

چرا یاران خود را از غمت خونین جگر کردی

دلم بعد از تو روز خوش نمی بیند عزیز دل

تو بودی که زمین و آسمان را بارور کردی

خوشی دیگر بسوی مردم ایران نمی آید

تو ایران را زمان کودکی بی بال پر کردی

برآور سر ز خاک تیره احوال مرا بنگر

مرا در بستن بار سفر آماده تر کردی

نمی دانم چرا مرغ سحر دیگر نمی خواند

مگر او را ازین رنج و مصیبت با خبر کردی

زمین و آسمان شد غرق در اندوه در ماتم

مرا با حسرت دیدار رویت دربدر کردی

به موهایت قسم جانی نمانده در تنم آقا

تو بودی که جهان را غرق در نور سحر کردی

اکبر بهرامی
1397/03/13
86

چرا ای نور چشمانم بدیدارم نمی آیی

به دشتستان سبز کوچه بازارم نمی آیی

نگاهم خسته و مانده بدیدار تو می آید

چرا وقتی که در دامت گرفتار نمی آیی

نشستم کنج بیغوله خراباتی شدم اینک

چرا حالا که من از خویش بیزارم نمی آیی

به حسرت می برم نام تو را برلب عزیز دل

چرا در امتداد چشم خونبارم نمی آیی

 برای دیدنت چشم انتظاری میکشم جانا

چرا اینک که نازت را خریدارم نمی آیی

ز عشق روی تو پیمده ام جام شرابم را

چرا وقتی که من محتاج تیمارم نمی آیی

شدم راهی دربارت اگر چه مست بودم من

چرا ای روشنی بخش شب تارم نمی آیی

زمانی عقل هوشم را ز کف دادم  به آسانی

بگو حالا چرا با اینکه هشیارم  نمی آیی 

اکبر بهرامی
1396/08/23
405

سرخ پوشیدی زمین بی حیا این روزها کرده ای بر مسلمین جور و جفا این روزها بی پدر کردی هزاران کودک بیچاره را در میان این همه درد و بلا این روزها لعن و نفرین خدا بر تو چرا کردی چنین با زن و مرد ضعیف بینوا این روزها مردم بیچاره را آواره کردی ای حوار با دلی غمبار و دردی بی دوا این روزها غیرت و مردانگی در تو ندیدم ذره ای گشته ای شرمنده از خلق خدا این روزها نوعروسان را به بدبختی کشاندی بی وفا کرده ای یک محشر کبری بپا این روزها درحلبچه خواب راحت را گرفتی از همه پیش چشمان حسین سر جدا این روزها غرب ایران را به نابودی کشاندی بی درنگ کرده ای ما را گرفتار عزا این روزها نام تو پیوند خورده با جنایت پیشگان چون نداری ذره ای مهر و وفا این روزها آه مظلومان تو را خار و ذلیلت میکند تا شوی مغلوب این سوز و نوا این روزها
اکبر بهرامی
1396/08/19
178

چرا دیکر ترا ای عاشق بی سر نمی بینم کجا رفتی عزیز دل تو را دیگر نمی بینم شدم مجنون و آواره برای دیدن رویت ولیکن من تو را ای سبط پیغبر نمی بینم ترا ای مظهر آزادگی من دوستت دارم چرا دیگر تو را با ساقی کوثر نمی بینم دلم از این مصیبت روز و شب اه و فغان دارد تو را ای یادگار حضرت حیدر نمی بینم سفر کردی بدون شیعیان از عالم خاکی شنیدم من تو را تا عالم محشر نمی بینم تمام این جهان نام تو را دارد به لب یارا چرا دیگر تو را ای ماه خوش منظر نمی بینم مکن با قلب بیمارم چنین ای ماه تابانم مگر دیگر ترا را تا لحظه ی آخر نمی بینم بجان مادرت زهرا جهان چشم انتظار توست تو را ای نازنین بی یار و بی یاور نمی بینم درون خاک ایران من بسی مختار می بینم چرا دیگر تو را در مسند داور نمی بینم بیا بر جسم و جان مردم ایران حکومت کن که من عالم تر از تو مرد نام آور نمی بینم تو با آب گورا سیر کردی دشمنانت را ولی مثل خودت لب تشنه ی خنجر نمی بینم تمام عمر من در پای شعر و شاعری کم شد ولی من مثل تو شاعر سر منبر نمی بینم زمین درحسرت دیدار تو بی وقفه می سوزد ولی من حضرتت را با دو چشم تر نمی بینم کیان و حضرت مختار ابراهیم هم داریم بیا جز تو برای این سران سرور نمی بینم بیا ایران زمین نام تو را آواز می خواند تو را من از علی مرتض کمتر نمی بینم بیا ای سرورم تو سرور خوبان عالم باش اگرچه سر نداری من تورا بی سر نمی بینم
اکبر بهرامی
1396/05/17
143

دلم چون سیر و سرکه در سر بازار می جوشد نمی دانم چرا دل پیش روی یار می جوشد بدل گفتم مکن زاری ایا ای نازنین من که این دنیای وانفسا چو آتشبار می جوشد گهی خوب و گهی بد می کند با دیدگان من گهی با می گهی در آتش آزار می جوشد نمی دانم چرا این دل ندارد طاقت ماندن چنان سوز و گداز زخمه ی گیتار می جوشد برای این دل دیوانه و مجنون و نا آرام صدای دلخراش در لابلای غار می جوشد ازین پس زندگانی را به این معنا نمی خواهم چرا در دیدگانم گریه با تکرار می جوشد الیلم کنج این ویرانه افتادم عزیز دل عزیزان خون خلقی پای این دلدار می جوشد
اکبر بهرامی
1396/04/22
141

قدم با این دل دیوانه ی اکبر چها کردی تو او را در میان درد و رنج و غم رها کردی خودت پرواز کردی سوی جنت ای عزیز دل ولی در دیده ی اکبر قیامی را بپا کردی چرا تنها نهادی اکبر وامانده را رفتی چرا او را عزیزم اینچنین از خود جدا کردی تو می گفتی من و اکبر زبانی مشترک داریم ولی ای نازنین بر جسم و جان او جفا کردی نگفتی با خودت ، اکبر ندارد طاقت دوری تو تنها درد خود را چنین کاری دوا کردی نگفتی یار دیرینم بدون بنده می میرد تو او را با تمام آرزوهایش فنا کردی بیا برگرد عزیزم اکبرت بر خاک افتاده تو شادیهای او را با عروج خود عزا کردی
اکبر بهرامی
1396/04/17
143

انالله و انا الیه راجعون مشیت الهی بـر ایـن تعلق گرفـته کـه بهار فرحناک زندگی را خـزانـی ماتمزده بـه انتظار بنشیند و این ، بارزترین تفسیر فلسفـه آفـرینش درفـراخـنای بـی کران هـستی و یـگانه راز جـاودانگی اوسـت عزیزان بزرگوار و همشهریان گرانقدر اینجانب اکبر بهرامی با حزنی انده خبر درگذشت جانکاه شاعر بی بدیل و پیشکسوت قروین جناب آقای قدمعلی بهرامی را به اطلاع می رساند حضور سروران در تشیع و تدفین و مجالس سوگواری موجب آرامش این رزمنده دوران دفاع مقدس خواهد شد . خلوت شیدایی کاش می شد پدرم با تو سفر می کردم از دل غمزده ام دفع خطر می کردم دل دلواپس من در تب و تاب افتاده کاش هر دم به نیاز تو نظر می کردم روشنی بخش دل غمزده ات می بودم من کنار تو ازین غرفه گذر می کردم در دل این همه بد عهدی و نا فرمانی سینه ام را برای تو سپر می کردم کاش در خلوت شیدایی تو می مردم مادرم را زعروج تو خبر می کردم آن زمانی که پدر نام مرا می خواندی کاش بر درد تو یک زره اثر می کردم کاش می شد که فدایی نگاهت بودم شب تاریک تو را رنگ قمر می کردم ای جماعت پدرم دیده حق بینی داشت کاش در مکتب او مشق دگر می کردم سینه ی من ز غم و غصه ی او پر می شد عقده را از دل دیوانه بدر می کردم کاش می شد که به هنگام نیازش بودم نظری بر قد رعنای پدر می کردم سروده ی اکبربهرامی فرزندی دلسوخته تقدیم به دوستان به سوگ نشسته شاعر پیشکسوت قزوین آقای قدمعلی بهرامی
اکبر بهرامی
1396/04/12
109

قدم از حال و روز این دل زارم خبر داری تو از احوال زار قلب بیمارم خبر داری تو می دانی که من بی تو غریبم کنج میخانه تو از افکار غمگین گرفتارم خبر داری دلم آتش گرفته با صدای ناله ات جانا بگو از سینه ی سوزان غمبارم خبر داری درون سینه ام دنیایی ازاسرار خوابیده بگو از دیده ی خونبار بیدارم خبر داری سر و جانم فدایت من بدون تو نمی مانم بگو ای نازنین از کوچه بازارم خبر داری دلم را با دلت پیوند دادی سالهای سال ولی اینک ازین اندوه بسیارم خبر داری همیشه هر کجایی همسفر بودی برای من ولی حالا ز رنگ و بوی رخسارم خبر داری امید من بیا یک بار دیگر خنده کن بر من تو از تنها نشستن در شب تارم خبر داری تقدیم به پدر گرانقدرم آقای قدمعلی بهرامی شاعر پیشکسوت قزوین که در بستر بیماریست
بسم الله الرحمن و الرحیم بدینوسیله به اطلاع همه ی هنرمندان عزیز و هموطنان گرانقدر میرساند سرور گرامیم شاعر پیشکسوت استان قزوین جناب آقای قدمعلی بهرامی مرد خستگی ناپذیر عرصه های فرهنگ و ادب و مدافع ارزشهای اسلامی و انسانی بر اثر یک بیماری صعب و العلاج در یکی از بیمارستانهای قزوین بستری شد اینجانب اکبر بهرامی یکی از فرزندان این مرد پرتلاش ملتمسانه از عموم امت خدا جوی عاجزانه تقاضا دارم پس از دعا برای ظهور حضرت ولی عصر امام زمان (عج )، پیروزی رزمندگان اسلام در تمامی جبهه های حق علیه باطل ، شفای عاجل برای همه ی جانبازان گرانمایه و بیماران بستری در بیمارستانها برای بهبودی این مداح و ذاکر اهل بیت (ع) هم دعا کنند و ازطرف ایشان از همه کسانی که به نوعی با ایشان مراوده داشته و احتمالا حقی بر گردن ایشان دارند تقاضای حلالیت دارم . اکبربهرامی 7/4/96
اکبر بهرامی
1396/04/02
92

به سالمندی که افتاده ز پا باید برادر شد
بپایش هم برادر ماند و هم مانند مادر شد
به جان و دل رفیق او شدن را آرزو باید
نباید با ضعیفان همچنان خولی کافر شد
نباید بر سرش غر زد که از عشق تو بیزارم
نباید در نگاهش عاشق یک فرد دیگر شد
به مولا کودک ناپخته ی ذهنش نمی فهمد
نشاید تا قیامت مالک محراب و منبر شد
تمام ما امانت دار فرزندان فرداییم
درین ویرانه آیا می توان فرعون آخر شد
بفرمان خدا سر می سپارم با دلی آرام
درین ره باید از روی عمل هم رای داور شد
نوازش کرد پیری را که حق زندگی دارد
درین مهمانسرا هم می شود از اهل باور شد
زر و زیور نمی ارزد به لبخند دلی نالان
بیا باید درین وادی به دنیایی برابر شد
به فردا گر نیندیشی همین امروز می آید
عزیزم می رسد روزی که بی اولاد و همسر شد
چنان خار و ذلیلت می کند این روزگار شوم
ببینی آن گلی را که بروی شاخه پرپر شد
بیا دست نوازش را بکش بر روی آن پیری
که محتاج نگاه نافذ خورشید خاور شد
سروده ی اکبر بهرامی دانشجوی کارشناسی
ارشد روان شناسی دانشگاه بوئین زهرا

اکبر بهرامی
1396/03/03
104

مسلمان زاده ای شیرین زبان از خاک ایرانم به مولا راه و رسم زندگی را خوب می دانم تمام عمر خود را صرف کردم در پی عشقم ولی با این همه من این چنین مبهوت و حیرانم نکردم در وجودم بارور افکار نابم را ازین رو ای عزیزان روز و شب سر در گریبانم اگر چه همچنین در سنگری با جهل می جنگم ولی از غفلتم ای اهل حکمت سخت نالانم سلاحم را عوض کردم برای جنگ با ظلمت برای اینکه من دل داده ی آیات قرآنم نشستم با لبی تشنه کنار آب دریایی بگویم ای جماعت من حریف مکر شیطانم شدم دلداده ی علم و کمال و معرفت ای جان ز شور و شوق و شادی در خیال خویش گریانم کنار مردمان اهل دانش علم می جویم که باشم پاسدار حرمت ناموس و ایمانم بشویم جسم و جان خسته ی این آرزوها را عزیزانم من از این عا لم فانی دنیا گریزانم شدم راهی دانشگاه بگویم من توان دارم منم مردی که ازجنس نفیس باد و بارانم بنازم من به فهم و درک استادان این وادی اگرچه من خودم هم یک نفر ازاین عزیزانم همیشه در تلاشم تا کسی باشم در این سامان چرا چون من خودم را معدن اسرار می خوانم همیشه سعی کردم علم آموزی کنم هر دم به عشق پایبند ی به فرامین سلیمانم همان سلطان که فرمان داد با زیبایی کامل که باید عقل و هوش خویش را برکار بنشانم خداوندا به درگاهت دعا دارم دمادم من که من خدمتگزار کوچکی در بین یارانم به فضل لطف بی پایانتان دنیا بکام شد چرا چون من همشه زیر نور ماه تابانم
اکبر بهرامی
1396/02/20
90

شنیدم با زبان بی زبانی درس می خوانی چنان پیران نامی در جوانی درس می خوانی بدوری از پدر اما شدی فخر دو چندانش کنار مادرت با شادمانی درس می خوانی خوشا بر حال و روزت ای جوان پاک نام آور که دور از آب و خاکت آنچنانی درس می خوانی بخوان ایران زمین محتاج علم نوجوانانست بنازم چون به عشق زندگانی درس می خوانی زمان استراحت کردن مادر نمی خوابی بدور از چشم مادر در نهانی درس می خوانی پدر با یاد تو در زیر لب آواز می خواند چرا چون عالمان در هر مکانی درس می خوانی شنیدم بهترینی در میان هم قطارانت اگر دارای صد نام و نشانی درس می خوانی اگر چه من ندیدم روی ماهت را ولی جانا برای یاری هر ناتوانی درس می خوانی بخوان که بوسه باران می کند دست تو را ایران چرا که با نگاه آسمانی درس می خوانی تقدیم به جوان ایرانی که جهت فراگیری علم و دانش با اتکال خدای سبحان بصورت شبانه روزی در خارج از کشور درس می خواند تا با دستانی کشاده به سر زمین مادریش بر گشته و به مردم خدمت کند
اکبر بهرامی
1396/02/03
98

نیشم نزنی تو را دعا خواهم کرد نیشم بزنی خدا خدا خواهم کرد آلوده کنی تن مرا با نیشت سر از تن لاغرت جدا خواهم کرد آلودگی از وجود تو می بارد من مهر تو را ز دل رها خواهم کرد گر آمده ای مرا عذابم بدهی من جشن تو را چنان عزا خواهم کرد تا از من و اهل بیت من دل نکنی من زندگی تو را فنا خواهم کرد بیهوده مرا اسیر عالم نکنی من درد ترا خودم دوا خواهم کرد با اخم پدربزرگ من می میری با این که تو را دعا ثنا خواهم کرد از کوچه ی قلب من گذر جایز نیست ور نه خود من به تو جفا خواهم کرد گرنیش تو آلوده نباشد ای جان صد خانه برای تو بنا خواهم کرد حالا که شدی دشمن جان همگان لعنت به مرام تو روا خواهم کرد دنبال کسی نباش که من کام تو را با بوی اتک همنوا خواهم کرد سروده ی اکبر بهرامی از قزورین تقدیم به پشه مالاریا که به سویمان در پرواز است