گشته غوغا میان کی ، با کی ماه شب تاب و کرمک ، خاکی؟ آنکه جانش ز تیرگی، آجین بوده از آن منیر شب ، شاکی که چرا بی اجازه می تابی بر شب تیره ام ، به چالاکی نور تو می کند ، مرا رسوا هرچه زشتی و آنچه نا پاکی چشم من تیره از سیاهی ها جان تو روشن است و افلاکی کار من طعمگی به دریا شد کار تو صیدِ عشق و سماکی می برم رنج وغصه مینوشم می رسم عاقبت من به هتاکی الغرض عقده ها گشودندم در مقام راوی و حاکی
با سلام
عطر استاد حاكي را حس نمودم
زنده باشيد استاد گرامي
سلام مجدد
زیبا بود استاد
فقط جسارتا به نظرم مصراع آخر کم دارد . اینطور نیست؟
علم چندان که بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند چارپاپیی برو کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر که بر او هیزم است یا دفتر
احسنت استاد لواساني گرامي
فتبارك الله احسن الخالقين...