باز یادت خانه ی دل را چنان ویرانه کرد
آشنا و دوست را در چشم من بیگانه کرد
باز یادت آتشی بر جان من افکند و رفت
عاقلی بودم که داغ تو مرا دیوانه کرد
باب من بابای من دستان پرمهرت کجاست
چرخ گردون روی زیبای تو را افسانه کرد
دیگر اکنون اشک در چشمان من خشکیده است
اشک هایم را فلک چون باده ی پیمانه کرد