bg
جان شیرین
شاعر :‌ آرمینا فضل اللهی
تاریخ انتشار :‌ 1395/09/12
تعداد نمایش :‌ 380

روزگاری دور مردی مرد دانه ای کوچک کز درختی مانده بود بر جا درون خاک نمداری نهاد و رفت... سال هایی دور،از آن روز درختی بر فراز خاک ثمر می داد برگ های خشک و سرخش را ز بر می داد به خاک سرد جان می داد روزها بگذشت مردمانی آمدند جان شیرین درخت با سردی آهن بیفکندند و رفتند جان شیرین درخت در شعله آتش بسوزاندند و رفتند تنها بماند اینجا تلی خاکستر خاموش و گرمایی که جان می داد!

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
سلام شاید در این زمینه ما یکی از بی فرهنگ ترین جوامع باشیم... و این واقعیت است ... زیبا گفته اید .
پاسخ
0
user
در پاسخ به احمدرضا خانمحمدی(الف.راهی)
واقعیت تلخی است سپاس گزارم
پاسخ
0
user
سلام و درود بر شما؛ بانوی گرامی، سروده زیبا، جالب و آموزنده ای است. احسنت. در پناه حق باشید.
پاسخ
0
user
در پاسخ به رضا کریمی
سپاس جناب کریمی.سرفراز باشید.
پاسخ
0
user
سلام و درود بر شما بانوی گرامی سروده ی آموزنده ای است. احسنت. برقرار باشید.
پاسخ
0
user
در پاسخ به اکبربهرامی
خیلی خیلی ممنونم جناب بهرامی.
پاسخ
0
user
درود بر آرمینای عزیز سروده ی زیباییست همیشه زیبایی ها میسوزند تا به جانها گرما بدهند از خوندن شعرت لذت بردم منتظر شعرهای بعدیت هستم جالبه که بگم شما از فرزند بزرگم یک سال کوچکتری و از فرزند کوچکم یک نقطه کمتر داری دفعه اول اسمت باعث شد که سرودتونو بخونم و بعد از اون اندیشه ی زیباتون چشمه اندیشتون همیشه جوشان باد
پاسخ
0
user
در پاسخ به اردشیر بزرگ نیا
بسیار خوشحال شدم جناب بزرگ نیا.امیدوارم در کنار خانوادتون همیشه سلامت و خوش باشید.
پاسخ
0