bg
سلامی دوباره!
شاعر :‌ آرمینا فضل اللهی
تاریخ انتشار :‌ 1394/09/25
تعداد نمایش :‌ 319

آسمان تیره،زمین سرد و نمور روی خاکی بس نژند در فضایی غم زده،دلگیر راه نومیدی مرا تا هیچی و پوچی رساند راهی که از تاریکی این دل سراسیمه به پوچی می رسید شاید برای درد بی درمان وحشتناک ذهن آن که با هر ضربه ای آهسته بدجوری توان می کاست دیگران با یک کلام سخت و حتی یک سکوت تلخ بدجوری توان می دادنش داشت می جنگید برای بردن یک آدم شاید اضافی تا جهنم آن جهنم کاتشش حس نبودن بود... در آن لحظه که من با ناامیدی ابتدای این جهنم ناتوان در عمق این تنهایی ذهنی در پی نابودی این حس با تمام این تن رنجور در نبرد بودم... کسی از این همه کابوس نجاتم داد شاید کسانی... کسانی که فراموش کرده بودم مهرشان،ایمانشان را... سلام ای زنگی بار دگر! عمرا تو را با این همه زیبایی و شادی دوبار از کف دهم...

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
سلااام .... خیلی قشنگ بود فقط یکم اولشو نفهمیدم ولی ...عمرا تورا با اینهمه زیبایی وشادی از کف دهم
پاسخ
0
user
در پاسخ به هانیه
ممنون ! اون قسمتشو بعدا برات توضیح میدم(:
پاسخ
0
user
در پاسخ به آرمینا
چشم ... ممنوووون
پاسخ
0
user
آفرین آرمینا جان وقتی نوجوانی حرفهای گفتنی دارد حتما باید شنید . پسر بزرگ من هم سیزده ساله است ولی طبع شما را ندارد . خودش را اغلب با ورزش سرگرم می کند . امیدوارم در زندگی موفق باشی
پاسخ
0
user
در پاسخ به تردید
هر نوجوانی زبان خودش را برای بیان حرفهای گفتنی اش دارد.طبع خاص خودش را.سپاس
پاسخ
0
user
کاش یه جایی بود که می شد این حرفها رو فریاد زد
پاسخ
0
user
در پاسخ به سیده فاطمه عسگری
یه جایی که همه میشنیدن(:
پاسخ
0