سالهايى چه دراز
نالههايى چه بُلند
كودكانى چه يتيم
مادرانى چه نژند
انتظارى چه مهيب
بعدازآن كوچ حيات
بعد آن روز وداع
حس دلگير غروب
زخمهايى چه عميق
بر تن خسته شب
كاوشى سخت و غريب
پى يك دانه نور
بين تاريكى محض
پي يك ريشه تر
زير هر خرمن خُشك
بين صدسال اسير
مانده دربند زمان
********
مردهايى چه دروغ
پنجههايى چه ستبر
بر گلويى به شكيبايى سنگ
سالهايى كه گذشت
كه به اندازه سنگينى كوه
و به تاريكى و اندوه ستم
بر دل ساده ماست.
ساختارى چه غلط
بسترى سرد و كثيف
كودكى را كه نزادش مادر
سُخنى را كه نگفتى هرگز
لحظهاى را كه نيامد ديگر ....
خسته نباشید
استاد منظور از خسته نباشید همان خدا قوت بود!!! نوعی دلگرمی ...