bg
رسول رشیدی راد
متفاوت
1398/08/11
69

با سلام و درود خدمت همه ی دوستان و بزرگواران

پاییزیه(سمفونی زنجره)

باز، شد نوبت پاییز که تعزیر کند.
عشق را در نفس خاطره زنجیر کند.

دلِ لیلی، دلِ مجنون، دلِ آزاد و اسیر.
با خودش هم دل و هم قافیه درگیر کند.

اشک و لبخند و غم و سوز و گدازِ پاییز.
حس و حالش به نگاه همه توفیر کند.

نیمه شد شمسه ی هجری، سنه ی جاری باز.
دست، بر دامن تقویم چه تدبیر کند.

رقص انداخت به پهلوی زمین، چرخش فصل.
می رود تا که جهان را ز خوشی سیر کند.

آه را باده ی طُغرای سلاطین سازد.
ماه را از شب ظلمت زده، دلگیر کند.

برگ شد هم سفرِ قاصدک باد مگر.
از طراوت همه جا، بدرقه تقدیر کند.

بعد باران، شده نازل، غزلِ قوس و قزح.
تا براندامِ زمین طرح نُو تصویر کند.

ترمه ی گُل گُلیِ صاف زمین را انگار.
آمده ارتشِ چین یک شبِ تسخیر کند.

بیرقی زرد برافراشته در نهضتِ سرخ.
سبزی از دامنِ خود، حکم به تکفیر کند.

برگ سبزی اگرم رقص کند در دلِ باغ.
باد در چشم همه تحفه ی کشمیر کند.

پای این حرف که تا سه نشود بازی نیست.
کوچه را سرخوشِ از خنده ی انجیر کند*.

خواب خرگوش بگیرد زِ سرِ چشمِ خمار.
شعله در خانه ی آرامشِ تخدیر کند.

ننگ بی عاطفه بودن به هم آغوشیِ ابر.
از پرِ دامنِ مرداب، که تطهیر کند.

نور خورشید به جنگل زده سوزن سوزن.
همه جا پنجره در پنجره تنویر کند.

باد را هم نفسِ خش خشِ هر برگِ درخت.
در غزل، سمفونیِ زنجره تحریر کند.

باد با وسوسه شیطانِ درختان شده که.
بهر تابو شکنی ها همه را شیر کند.

می کِشد پرده ی مه در قُرُقی راز آلود.
کوه را در تَلِه ی دامنه نخجیر کند.

دست بر روی سر و گوش جهان می کشد و.
دوست دارد همه را دسخوشِ تغییر کند.

شبِ هجران، ابدی بر سرِ احیاگرِ خود.
تاج یلدا، خوشی و هلهله تصدیر کند.

رسول رشیدی راد(مجتبی) آبان ماه 98

*نزدیک به 600 گونه از انواع درخت انجیر هر سه فصل بهار و تابستان و پاییز میوه می دهند

 

 

 

 

رسول رشیدی راد
ناله های فراق
1398/07/29
80

صدای یک بوسه

 
غزل غزل شده وقفت برای یک بوسه.
شروع شعر من از ابتدای یک بوسه.

اگرچه دفتر شعرم به انتها برسد.
قسم به حق نرسد انتهای یک بوسه.

شده به شوق نگاهت دوباره بارانی.
دو چشم منتظرم در هوای یک بوسه.

همیشه هم که قناعت روا نمی باشد.
رذیله نیست طمع بر گدای یک بوسه.

چه قابل است دلم، جان به پایت افشانم.
که نیست خوف ضرر در ازای یک بوسه.

چه می شود که بمانَد برای من، از تو.
به یادگار همیشه بنای یک بوسه.

به نزد من به خدا عمر جاودانی هم.
دمی به خویش ندارد صفای یک بوسه.

به شوق و شور وصالت چه روز و شبها که.
خیال من زده پرسه، رهای یک بوسه.

قسم که از کف پای تو بر ندارم لب.
اگر شود لب من آشنای یک بوسه.

لبم شود مُتِبَرِّک به خاک پای شما.
وَ، چشم های ترم توتیای یک بوسه.

دوباره نقل محافل شود ارادت من.
اگر به شهر رسد، ماجرای یک بوسه.

برای عمر سه نسلش نگفتنی راوی.
گرفته حرف و حدیث از صدای یک بوسه.

پیاده یک سفر کربلا چه می چسبد.
کنار یار شوم پا به پای یک بوسه.

چه می شود که شود، دل دخیل شش گوشه.
لبم دخیل ضریح و دعای یک بوسه.

بیا زیارت ناحیه ای دوباره بخوان.
زیارتی همه از روضه های یک بوسه.

بخوان زِ روضه ی زِینب وداع آخر را.
که شد به بوسه ی حنجر خدای یک بوسه.

بخوان ز تشنه لبی که، بریده یک خنجر.
گلوی خشک وِرا از قفای یک بوسه.

بخوان چگونه زِ هر چوب خیزران زخمی.
نشسته بر لبِ آقا به جای یک بوسه.

بخوان چگونه قرائت نموده فاتحه را.
به قبر، حضرت سجاد پای یک بوسه.

مخوان زِ روضه ی ام البکای ویرانه.
که شد به دیدنِ سر، جان فدای یک بوسه.


اللّهم عجِّل لِوَلیکَل الفَرَج




رسول رشیدی راد(مجتبی) پاییز 94
سید محمد حسین شرافت مولا
1397/05/16
162

 

بسمه تعالی

 

 

 

 

شعر افضل الدین بدیل خاقانی شروانی درباره حضرت محمد(ص)

 

 

 

 

در شکایت از روزگار و مدح پیغمبر بزرگوار و یاد از کعبه معظمه

 

 

 

هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم

وز صور آه بر فلک آوا برآورم

چون طیلسان چرخ مطرا شود به صبح

من رخ به آب دیده مطرا برآورم

بر کوه چون لعاب گوزن اوفتد به صبح

هویی گوزن‌وار به صحرا برآورم

از اشک خون پیاده و از دم کنم سوار

غوغا به هفت قلعهٔ مینا برآورم

خود بی‌نیازم از حشر اشک و فوج آه

کان آتشم که یک تنه غوغا برآورم

اسفندیار این دژ روئین منم به شرط

هر هفته هفت‌خوانش به تنها برآورم

بس اشک شکرین که فرو بارم از نیاز

بس آه عنبرین که به عمدا برآورم

لب را حنوط ز آه معنبر کنم چنانک

رخ را وضو به اشک مصفا برآورم

قندیل دیر چرخ فرو میرد آن زمان

کان سرد باد از آتش سودا برآورم

دلهای گرم تب زده را شربتی کنم

ز آن خوش دمی که صبح‌دم آسا برآورم

هردم مرا به عیسی تازه است حامله

ز آن هر دمی چو مریم عذرا برآورم

زین روی چون کرامت مریم به باغ عمر

از نخل خشک خوشهٔ خرما برآورم

تر دامنان چو سر به گریبان فروبرند

سحر آورند و من ید بیضا برآورم

دل در مغاک ظلمت خاکی فسرده ماند

رختش به تابخانهٔ بالا برآورم

رستی خورم ز خوانچهٔ زرین آسمان

و آوازهٔ صلا به مسیحا برآورم

نی‌نی من از خراس فلک برگذشته‌ام

سر ز آن سوی فلک به تماشا برآورم

چون در تنور شرق پزد نان گرم، چرخ

آواز روزه بر همه اعضا برآورم

آبستنم که چون شنوم بوی نان گرم

از سینه باد سرد تمنا برآورم

آب سیه ز نان سفید فلک به است

زین نان دهان به آب تبرا برآورم

آبای علویند مرا خصم چون خلیل

بانگ ابا ز نسبت آبا برآورم

از خاصگان دمی است مرا سر به مهر عشق

هر جا که محرمی است دم آنجا برآورم

در کوی حیرتی که هم عین آگهی است

نادان نمایم و دم دانا برآورم

چون نای اگر گرفته دهان داردم جهان

این دم ز راه چشم همانا برآورم

ور ساق من چو چنگ ببندد بده رسن

هم سر به ساق عرش معلا برآورم

با روزگار ساخته زانم به بوی آن

کامروز کار دولت فردا برآورم

جام بلور در خم روئین به دستم است

دست از دهان خم به مدارا برآورم

تا چند بهر صیقلی رنگ چهره‌ها

خود را به رنگ آینه رعنا برآورم

تا کی چو لوح نشرهٔ اطفال خویش را

در زرد و سرخ حلیت زیبا برآورم

تا کی به رغم کعبه نشینان عروس‌وار

چون کعبه سر ز شقهٔ دیبا برآورم

اولیتر آنکه چون حجر الاسود از پلاس

خود را لباس عنبر سارا برآورم

دلق هزار میخ شب آن من است و من

چون روز سر ز صدرهٔ خارا برآورم

خارا چو مار برکشم و پس به یک عصا

ده چشمه چون کلیم ز خارا برآورم

در زرد و سرخ شام و شفق بوده‌ام کنون

تن را به عودی شب یلدا برآورم

چون شب مرا ز صادق و کاذب گزیر نیست

تا آفتابی از دل دروا برآورم

بر سوگ آفتاب وفا زین پس ابروار

پوشم سیاه و بانگ معزا برآورم

مولو مثال دم چو برآرد بلال صبح

من نیز سر ز چوخهٔ خارا برآورم

چند از نعیم سبعهٔ الوان چو کافران

کار حجیم سبعه ز امعا برآورم

شویم دهان حرص به هفتاد آب و خاک

و آتش ز بادخانهٔ احشا برآورم

قرص جوین و خوش نمکی از سرشک چشم

به ز آنکه دم به میدهٔ دارا برآورم

هم شوربای اشک نه سکبای چهرها

کاین شوربا به قیمت سکبا برآورم

چون عیش تلخ من به قناعت نبود خوش

ز آن حنظل شکر شده حلوا برآورم

چه عقل را به دست امانی گرو کنم

چه اره بر سر زکریا برآورم

قلب ریا به نقد صفا چون برون دهم

نسناس چون به زیور حورا برآورم

چون آینه نفاق نیارم که هر نفس

از سینه زنگ کینه به سیما برآورم

آن رهروم که توشهٔ وحدت طلب کنم

زال زرم که نام به عنقا برآورم

شهبازم ارچه بسته زبانم به گاه صید

گرد از هزار بلبل گویا برآورم

سر ز آن فرو برم که برآرم دمار نفس

نفس اژدهاست هیچ مگو تا برآورم

صهبا گشاده آبی و زر بسته آتشی است

من آب و آتش از زر و صهبا برآورم

بلبل نیم که عاشق یاقوت و زر بوم

بر شاخ گل حدیث تقاضا برآورم

دانم علوم دین نه بدان تا به چنگ زر

کام از شکار جیفهٔ دنیا برآورم

اعرابیم که بر پی احرامیان دوم

حج از پی ربودن کالا برآورم

گر طبع من فزونی عیش آرزو کند

من قصهٔ خلیفه و سقا برآورم

با این نفس چنان همه هشیار نیستم

مستم نهان و عربده پیدا برآورم

اصحاب کهف‌وارم بیدار و خفته ذات

ممکن که سر ز خواب مفاجا برآورم

صفرا همه به ترش نشانند و من ز خواب

چون طفل ترش خیزم و صفرا برآورم

بنیاد عمر بر یخ و من بر اساس عمر

روزی هزار قصر مهیا برآورم

مردان دین چه عذر نهندم که طفل‌وار

از نی کنم ستور و به هرا برآورم

زن مرده‌ای است نفس چون خرگوش و هر نفس

نامش به شیر شرزهٔ هیجا برآورم

در ظاهرم جنابت و در باطن است حیض

آن به که غسل هر دو به یک جا برآورم

دریای توبه کو که درین شام‌گاه عمر

چون آفتاب، غسل به دریا برآورم

خاقانیا هنوز نه‌ای خاصهٔ خدای

با خاصگان مگو که مجارا برآورم

گر در عیار نقد من آلودگی بسی است

با صاحب محک چه محاکا برآورم

امسال اگر ز کعبه مرا بازداشت شاه

زین حسرت آتشی ز سویدا برآورم

گر بخت باز بر در کعبه رساندم

کاحرام حج و عمره مثنا برآورم

سی‌ساله فرض بر در کعبه قضا کنم

تکبیر آن فریضه به بطحا برآورم

حراقه‌وار در زنم آتش به بوقبیس

ز آهی که چون شراره مجزا برآورم

از دست آنکه داور فریادرس نماند

فریاد در مقام مصلا برآورم

زمزم فشانم از مژه در زیر ناودان

طوفان خون ز صخرهٔ صما برآورم

دریای سینه موج زند ز آب آتشین

تا پیش کعبه لولوی لالا برآورم

بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیر

زو نعت مصطفای مزکی برآورم

دیباچهٔ سراچهٔ کل خواجهٔ رسل

کز خدمتش مراد مهنا برآورم

سلطان شرع و خادم لالای او بلال

من سر به پایبوسی لالا برآورم

در بارگاه صاحب معراج هر زمان

معراج دل به جنت ماوی برآورم

تا قرب قاب قوسین بر خاک درگهش

آوازهٔ دنی فتدلی برآورم

گر مدحتش به خاک سراندیب ادا کنم

کوثر ز خاک آدم و حوا برآورم

کی باشد آن زمان که رسم تا به حضرتش

آواز یا مغیث اغثنا برآورم

زان غصه‌ها که دارم از آلودگان دهر

غلغل دران حظیرهٔ علیا برآورم

دارا و داور اوست جهان را، من از جهان

فریاد پیش داور دارا برآورم

ز اصحاب خویش چون سگ کهف اندر آن حرم

آه از شکستگی سر و پا برآورم

دندانم ار به سنگ غرامت شکسته‌اند

وقت ثنای خواجه ثنایا برآورم

سوگند خورد مادر طبعم که در ثناش

از یک شکم دوگانه چو جوزا برآورم

اسمای طبع من به نکاح ثنای اوست

زان فال سعد ز اختر اسما برآورم

امروز گر ثناش مرا هست کوثری

رخت از گوثری به ثریا برآورم

فردا هم از شفاعت او کار آن سرای

در حضرت خدای تعالی برآورم

 

 

 

 

گردآوری :  سید محمد حسین شرافت مولا

 

سید محمد حسین شرافت مولا
1397/04/12
348

بسمه تعالی

 

 

 

 

 

شاعر : استاد حکیم صائب تبریزی

 

 

 

 

 

 

این حریم کیست کز جوش ملایک روز بار   
نیست در وی پرتو خورشید را راه گذار؟
کیست یا رب شمع این فانوس کز نظاره اش      
آ ب می گردد به گرد دیده ها پروانه وار؟
)
این شبستان خوابگاهِ کیست کز موج صفا       
دودِ شمعش می رباید دل چو زلفِ مُشکبار
یا رب این خاک گرامی مغرب خورشیدِ کیست
کز فروغش می شود چشم ملایک اشکبار؟
این مقام کیست کز هر بَیضه قِندیل او           
سر بر آرد طایری چون جبرئیل نامدار
کیست یا رب در پس این پرده کز انفاسِ خوش
می بَرَد از چشمها ـ چون بوی پیراهن ـ غبار
این مزار کیست یا رب کز هجوم زایران      
غنچه می گردد در او بال ملایک در مطار
جلوه گاه کیست یا رب این زمین مشک خیز   
کز شمیمش می خورد خون ناف آهوی تتار
ساکنِ این مهد زرین کیست کز شوقِ لبش      
شیر می جوشد ز پستانْ صبح را بی اختیار
این همایون بقعه یا رب از کدامین سرورست   
کز شرافت می زند پهلو به عرش کردگار
سرور دنیا و دین سلطان علی موسی الرضا       
آنکه دارد همچو دل در سینه عالم قرار
جدول بحر رسالت کز وجود فایضش          
خاک پاک طوس شد از بحر رحمت مایه دار
گوهر بحر ولایت کز ضمیر انورش            
هر چه در نه پرده پنهان بود گردید آشکار
آنکه گر اوراق فضلش را به روی هم نهند    
چون لباس غنچه گردد چاک این نیلی حصار
آسمان از باغ قدرش غنچه نیلوفری است          
یک گل رعناست از گلزار او لیل و نهار
مهره مومی است در سرپنجه او آسمان      
می دهد او را به هر شکلی که می خواهد قرار
حاصل دریا و کان را گر به محتاجی دهد         
شق شود از جوش گوهر آسمانها چون انار
می شود گوهر جواهر سرمه در جیب صدف           
در دل دریا شکوه او نماید بر مدار
رازِ سرپوشیدگانِ غیب بر صحرا فُتَد            
پرده بردارد اگر از روی خورشید اشتهار
آنچه تا روز جزا در پرده شب مختفی است      
پیش علم او بود چون روز روشن آشکار
گر سپر از موم باشد در دیار حفظ او                  
تیغِ خورشید قیامت را کند دندانه دار
بوی گل در غنچه از خجلت حصاری گشته است   
تا نسیم خلق او پیچیده در مغز بهار
تیغ او چون سر بر آرد از نیام مشکفام            
می شود صبح قیامت از دل شب آشکار
آنکه تیغ کهکشان در قبضه فرمان اوست      
چون تواند خصم با او تیغ شد در کارزار؟
تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببین    
آنکه گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار
چون تواند خصمِ روبه باز با او پنجه زد؟       
آنکه شیر پرده را فرمانش آرد در شکار
همچو معنی در ضمیر لفظ پنهان گشته است     
در رضای او رضای حضرت پروردگار
شکوه غربت غریبان را ز خاطر بار بست           
در غریبی تا اقامت کرد آن کوهِ وقار
زهر در انگور تا دادند او را دشمنان
ماند چشم تاک تا روز قیامت اشکبار
تاک را چون مار هر جا سبز شد سر می زنند
تا شد از انگور، کام شکّرینش زهربار
وه چه گویم از صفای روضه پرنور او
کز فروغش کور روشن می شود بی اختیار
گوشوار خود به رشوت می دهد عرش برین
تا مگر یابد در او یک لحظه چون قِندیل بار
می توان خواند از صفای کاشی دیوار او
عکس خطّ سرنوشت خلق را شبهای تار
روضه پرنور او را زینتی در کار نیست
پنجه خورشید مستغنی است از نقش و نگار
خیره می شد دیده ها از دیدنش چون آفتاب
گر نمی شد قبه نورانی او زرنگار
می توان دیدن چو روی دلبران از زیر زلف
از محجرهای او خُلد برین را آشکار
همچو اوراق خزان بال ملایک ریخته است
هر کجا پا می نهی در روضه آن شهریار!
می توان رفتن به آسانی به بال قدسیان
از حریم روضه او تا به عرش کردگار
قُلزُمِ رحمت حبابی چند بیرون داده است
نیست قندیل اینکه می بینی به سقفش بی شمار!
زیر بال قدسیان چون بیضه پنهان گشته است
قبه نورانی آن سرور عرش اقتدار
از مُحجّرهای زرینش که دام رحمت است
می توان آمرزش جاوید را کردن شکار
تا غبار آستانش جلوه گر شد، حوریان
از عبیر خلد افشانند زلف مشکبار
هر شب از گردون ز شوق سجده خاک درش
قدسیان ریزند چون برگ خزان از شاخسار
کشتی نوح است صندوقش که از طوفان غم
هر که در وی دست زد آمد سلامت بر کنار
خادمان صندوق پوشِ مرقدش می ساختند
گر نمی بود اطلس گردون ز انجم داغدار
با کمال بی نیازی مرقد زرین او
می کند با دام سیمین مرغ دلها را شکار
اشک شمع روضه او را ز دست یکدگر
حور و غلمان می رباید از برای گوشوار
نقد می سازد بهشت نسیه را بر زایران
روضه جنت مثالش در دل شبهای تار
می توان خواند از جبین رحل مصحفهای او
رازهای غیب را چون لوح محفوظ آشکار
بس که قرآن در حریم او تلاوت می کنند
صفحه بال ملایک می شود قرآن نگار
هر شب از جوش ملک در روضه پرنور او
شمعها انگشت بردارند بهر زینهار
تا دم صبح از فروغ قبه زرین او
آب می گردد به چشم اختران بی اختیار
هر شبی صد بار از موج صفا در روضه اش
در غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار
حسن خلقش دل نمی بخشید اگر زوّار را
آب می شد از شکوهش زهره ها بی اختیار
اختیار خدمتِ خدامِ این در می کند
هر که می خواهد شود مخدوم اهل روزگار
از صفای جبهه خدام او دلهای شب
می توان کردن تلاوت مُصحف خطِّ غبار
از سر گلدسته اش چون نخل اَیْمَن تا سحر
بر خداجویان شود برق تجلی آشکار
از نوای عندلیبان سر گلدسته اش
قدسیان در وجد و حال آیند ازین نیلی حصار
داغ دارد چلچراغ او درخت طور را
این چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار
از سر دربانی فردوس، رضوان بگذرد
گر بداند می کنندش کفشدارِ این مزار
خضر تردستی که میرابِ زلال زندگی است
می کند سقّایی این آستان را اختیار
می فتد در دست و پای خادمانش آفتاب
تا مگر چون عودسوز آنجا تواند یافت بار
مطلب کونین آنجا بر سر هم ریخته است
چون بر آید ناامید از حضرتش امیدوار؟
روز محشر سر برآرد از گریبانِ بهشت
هر که اینجا طوق بر گردن گذارد بنده وار
می کند با اسب چوب از آتش دوزخ گذر
هر که را تابوت گردانند گِرد این مزار
چشمه کوثر به استقبالش آید روز حشر
هر که را زین آستان بر جبهه بنشیند غبار
از فشار قبر تا روز جزا آسوده است
هر که اینجا از هجوم زایران یابد فشار
می رود فردا سراسر در خیابان بهشت
هر که را امروز افتد در خیابانش گذار
هر که باشد در شمار زایران درگهش
می تواند شد شفیع عالمی روز شمار
آتش دوزخ نمی گردد به گِردش روز حشر
از سر اخلاص هر کس گشت گِرد این مزار
بر جبین هر که باشد سکه اخلاص او
از لحد بیرون خرامد چون زر کامل عیار
می شود همسایه دیوار بر دیوار خلد
در جوار روضه او هر که را باشد مزار
هر که شمع نیم سوزی بُرد با خود زین حریم
ایمن از تاریکی قبرست تا روز شمار
می گذارد هر که در پایین پای او نماز
می دهد بالای سر فردوس جایش را قرار
می گشاید چشم زیر خاک بر روی بهشت
هر که از خاک دَرَش با خود بَرَد یک سرمه وار
بر جبین هر که بنشیند غبارِ درگهش
داخل جنت شود از گرد ره بی انتظار
هر که را چون مهر در پا خار راهش بشکند
سوزن عیسی برون آرد ز پایش نوک خار
آن که باشد یک طوافِ مرقدش هفتاد حج
فکر «صائب» چون تواند کرد فضلش را شمار؟

 

 

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا
سید محمد حسین شرافت مولا
1397/03/29
169

بسمه تعالی

 

 

 

شعر در مدح امام رضا علیه السلام

 

 

 

شاعر : حاج سلیمان صباحی بیدگلی

 

 

طوس این یا وادی ایمن که می‏ بینم ز دور
گنبد شاه خراسان یا رب این یا، نخل طور
وادی ایمن نه وز آن وادی ایمن به رشک‏
نیست نخل طور و نخل طور از آن در کسب نور
معنی ظلمت نیاید ساکنانش را به وهم‏
زآن که شب چون روز روشن باشد اندر چشم کور
شهر مستغنی بود از وصف با این شهریار
کاندر آن درد است درمان، رنج راحت، سوک سور
طینت آدم که یزدانش سرشت از خاک و آب‏
گویی از این خاک طیب بود و این آب طهور
با وجود گنبدش گفتم چه لازم نه سپهر
عقل گفتا ناگزیر است از برای لب قشور
تا که در سلک قنادیل رواقش جا کند
سود روی عجز هر شب بر زمین تابنده هور
چون که منشور قبول از خادمان او نیافت‏
ماند سرگردان به گرد خاک تا صبح نشور
گر غباری افتد از جولانگه زوار او
بر کف بادی که در باغ جنان دارد عبور
تا از آن جیب و گریبان را عبیر آگین کند
می ‏ربایندش ز دست یکدگر غلمان و حور
مقریان تسبیح خوان هر صبح بر گلدسته‏ ها؟
یا ملک در ذکر یا داوود مشغور زبور
بی‏ قبول تو مبانی قدر گیرد خلل‏
بی‏ رضای تو مساعی قضا یابد فتور
در زمینی کاندر آن خار خلافت بردمد
در زمان بر فرق ریزد خاک ادبارش دبور
هیچ از شأن سلیمانیت نتوانست کاست‏
خاتم ملک از کفت گر برد اهریمن بزور
لطف و قهرت را بود هنگام مهر و وقت کین‏
فیض انفاس مسیحا و خواص نفخ صور
منحصر در نسل تو دیدند شان سروری‏
شد از آن عیسی مجرد گشت از آن یحیی حصور
از پی پاداش مهر و کین تو گویی بود
چون برانگیزاند ایزد مردگان را از قبور
خازن امر تو را زیبد کز آغاز وجود
رایض حکم تو را شاید که از بدو ظهور
قرص سرخ مهر را در بوته بگذارد چو زر
خنگ سبز چراغ را بندد بر آخور چون ستور
فرش اینک بر زمین درگهت بال ملک‏
گر سلیمان سایه برداشت از بال طیور
هان «صباحی» این همان حضرت که کردی آرزو
حضرتش را گر چه فرقی نیست غیبت با حضور
عرضه ده درد دل خود را بر این صدر رفیع‏
گر چه ایزد کرده آگاهش ز ما یخفی الصدور
یا ولی الله اینک رو سیاهی بر درت‏
قطع کرده با هزار امیدواری راه دور
با طواف روضه‏ ات کنده دل از شهر و وطن‏
با غبار درگهت پوشیده چشم از دخت و پور
مغفرت بر این در است و من بر این در جویمش‏
عاصیان را شد برین در رهنمون، رب غفور
کوه بر دوشم ز عصیان و فضای گور تنگ‏
آه گر باید به این حالت مرا رفتن به گور
گر تو محرومم کنی آرم به درگاه که رو
وای بر آن بنده کز وی خواجه‏ اش باشد نفور
عمر نوحی بایدم تا از تأسف هر نفس‏
چشمه‏ ی خون از دلم جوشد چو توفان از تنور
کرده ‏ام در سلک زوار تو جا بنگر به من‏
وای بر من گر نبیند جانب زایر مزور
برندارم ز استانت مهر خوانندم اگر
حوریان قاصرات الطرف ز اطراف قصور
تا به تأثیر طبیعت تا به تحریک بهار
خاک باشد در سکون و باد باشد در مرور
تیره بادا مشرب اعدایت از گرد ملال‏
تازه بادا مزرع احبابت از باد سرور

 

 

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا

 

 

اکبر شیرازی
1395/04/20
178

 

یکی پاک بودست و تهمت شنید
یکی بد عمل کرد و نیکو بدید

یکی گشت محروم از حق خویش
ولی پیش خلقی شده روسپید

یکی مدعی بود با رهبر است
به حیله نشان داد خود را مرید

به دستور رهبر نکرد اعتنا
به گستاخی اش کرد آن را شهید

چو نابخردانه عمل می نمود
به جان وطن فتنه را او خرید

بنام شهیدان و راه امام
بپاشید بر روی آنها اسید

پس از سالها خودسری های او
گرانی و تحریم  آمد پدید

چنان شد عیان دزدی و اختلاس
که تاریخ مانند آن را ندید

نبودش چو اورا حساب و کتاب
دکل شد به دوران او ناپدید

به دزدی ، سپردند چون اقتصاد
هم او خون یک ملتی را مکید

چنین شد که پایان آن چندسال
شد از کار او ملتی نا امید

یکی ادعا کرد حق با من است
کنم باز هر بسته ای با کلید

به آن مرد گازانبری چیره شد
ز جیغ بنفشی که بر او کشید

شعارش همه رفع تحریم بود
که در برگه بر این شعارش رسید

به برجام اگر باز شد قفل ها
عیان شد ولی قفل های جدید

به فرموده ی رهبری ، راستی
ز دشمن نباید تصور کنید

شده مانع رفع تحریم ها
که شیطان شد از دست او روسپید

بشد باز قفل تورم ولی
شده قفل با یک رکودی شدید

شده وقت آن تا به فکری بلند
از این معضل سخت راحت رهید

مفاوم شود کشور و اقتصاد
به کار و عمل می توان خوشه چید

همه دست در دست هم متحد
بسازیم کشور،  بگیریم عید

نگویند تا اینکه آیندگان
"یکی بر سر شاخ و بن می برید"

#اکبرشیرازی

@shirazy

 

https://telegram.me/shirazy

 

اکبر شیرازی
1395/04/15
218

ماجرای گلم و دوستم
"اولین قصیده ی من"
—-------------------

با سلام این اولین قصیده ای است که می نویسم (البته نمی دانم می شود گفت قصیده یا نه) می دانم که ایراداتش کم نیست خوشحال می شوم از راهنمائی دوستان

-----------------------

 

 

دیروز گلم مرکز شهر آمده بود!!
در مرکز این شهرِ پر از خودرو و دود

گفتم به رفیقم که گلم را برسان
از مهلکه بیرون ببرش اما زود

گفتا به دوچشم ای رفیق فابم
گفتم تو گُلی هزارها بر تو دورد

لختی نگذشت یک پیامک آمد
از شهر به اتفاق خارج شده بود

گفتا که گلت را به شمالش بردم
در جاده ی چالوس نشستم لب رود

گفتم دهنت صاف چه کاری کردی
گفتا که توگفته ای بیابد بهبود!!

آشوب شد از دست رفیقم حالم
گفتم که تو را عقل نباشد موجود؟

این بچه!! چطور با تو آمد آنجا؟
گفتا که به زور و دیده ی اشک آلود!!

گفتی که ز مهلکه بیارش بیرون
دستور تو را همیشه بایست شنود

آوردمش اینجا که هوایی بخورد
البته شده دست من و روش کبود!!

گفتم به زبان خوش ولی گوش نکرد
آوردمش او را به شمال از ره جود !!

حالا تو بیا بگیر او را ببرش
لجباز شده دخترک از بدو ورود!!

مو بر تن من سیخ شد از دست رفیق
باید که شود قصاص ، هرچند چه سود

با سرعت نور می روم سمت شمال
هم ریشه زنم ز تار او هم از پود

در راه فتادم به یکی چاله لجن
شد خودروی من چو بُشکه ای قیراندود

ناگاه پلیس آمد و گفتا که بایست
چون سرعت تو مجاز در جاده نبود

گفتم که مرا کار مهمی پیش است
گفتا که بزن بغل مخوان شعر و سرود

در شانه ی خاکی آمدم اِستادم
با خشم در خودروی من را بگشود

از رعشه ی افتاده به جانم ناگاه
آمد سر و دست و پام بر خاک فرود

دیدم که عجب زتخت خواب افتادم
دیدم که ندارد هیچ این  قصه وجود

#اکبرشیرازی
@shirazy

عباس حاکی
1395/02/26
154

بود مرا

 

اگرچه زندگی ام ، گاه به کام بود مرا

حلالِ لذتِ  دنیا ، حرام بود مرا .

 

به سادگی نگذشتم ز راه پر خَمِ عمر

به گوشه گوشه ِی هر کوچه دام بود مرا.

 

اگر چه می روم از این جهان ، نمی میرم.

بقای روح همیشه  مرام بود مرا.

 

نهان ز شهرت  و بی اعتنا شدم بر اسم

اگر چه در سخن و شعر نام بود مرا.

 

به هر کجا که مقامی به علم بود و ادب؛

به احترام  همیشه  سلام بود مرا.

 

اگر که گفته ام از نقدِ کار بر هر کس

سخن به شیوه ِی مجهول و عام بود مرا.

 

زبانِ مستدلم  تُند بوده  و  بُرّا

به سان تیغ ، ولی در نیام بود مرا.

 

چو داشتم سخن از راستی همیشه وام

به هر سخن که سرودم  دوام بود مرا.

 

بجز کتاب  رفیقی نداشتم غمخوار

که بر جراحتِ دل التیام بود مرا.

 

نخواستم که گزینم بجز سخن از شعر

که هر چه بود همه انهدام بود مرا.

 

به هیچ روی  در آموختن دریغ نبود

به سان مور، به جهد ، اهتمام بود مرا.

 

ادای دین بجان کرده ام در آموزش

از این بضاعت اندک که وام بود مرا.

 

همیشه توسنِ مضمونِ بِکر در شعرم

چو موم ، در کف  هر واژه  رام بود مرا.

 

ز نا رفیق گذشتم به راه صبر و سکوت

شکایتی نه به هیچ از کلام بود مرا.

 

چه فایده که بگویم فلان به شعر و سخن

امیر بود اگر او ، غلام بود مرا.

 

اگر چه بیشتر از شعر، آدمیت بود؛

که در مقابله اش احترام بود مرا.

 

ز کاهلی نگذشتم به کام از عمرم

ولی کهولتِ من پشت بام بود مرا.

-----------------------------------------------

گرفت فطرت من  خوی همرهی با عشق

که خون و گوشت ، ز مجنون طعام بود مرا.

 

چه خاطرات که  دارم به سینه از  همراه

همیشه عطر خوشش بر مشام بود مرا.

 

کسی نداد ز عصیانِ دلبران هُشدار

که هر حضور ، به نوعی پیام بود مرا.

 

نفس به سینه اگر بود با هوایش بود

هوای دیدن رویش مدام بود مرا.

 

اگر به فخر ستودم که سر نهد بر عرش،

سخن به شرح  جمالش تمام بود مرا.

-------------------------------------------------

رفیق راه نشد عمر من چرا ، حاکی

ز گوش و چشم وسلامت ؛ کدام بود مرا؟.

25/2/95

 

 

 

عباس حاکی
1394/06/28
230

رهگذار عمر

چه  لاف  از  همت  عشق  و  امیـد  وصـل  دلداری
سلـوک  عشـق  را منـصور   واری  بـایـد  و  داری

دلی  باید که  سـر  از عشق غلتانـد  به  مـوج  خون
سری  باید بـه  عزم  دوست  ا ز  آشوب  سـرشاری

نه  نامی‌  باید  و  ننگی  چو  بـاید  دسـت  از  جـان  شست
که  از  خون    شد  وضوی  عشق  را  تطهیـر  رخساری

نه  در  من   همتی   کز   جان   به   وصل   یار  بـر  خیزم
نه  جـانـم   را   تـوانـی   تـا   که   پـر گیرد   به   دلداری

نه  در   باغی  نصیبی   بر  من  از  گل  صورتـی ، برگی
نه  دست   مهـربان   یـاری   بـرآرد   از   جگـر   خاری

نه  در  سر  فکر   سودایی   نه  در  دل‌  تابی  از  عشقـی
نه  دردی   از   غـم   هجـری   نـه   شوق   دیدن   یاری

نه  مهـرم   را   ز  نـا مـهـری   میسـر   در  دلـی‌   جایی‌
نه  یـادم   را    درون   سینــه  ی    یــاری ،  نگهداری

نه  از   دلـدادگـی   حـرفـی   نـه   از   دلبستگـی   یـادی
که   در   بــازار    دلـداران    نــدارد    دل‌    خـریداری

نه   در   آزار   مقیاسـی   نـه   در   نـا  مـردمـی   حدی
نه  یاری  ‌های   یاران   را   ز   نادانـی ‌  است   معیـاری

همه   هـر  کس    محبـت   را   گـرفتـاری ،  پشیمـانی
همه  هر   دلبـر   از   هـر   جـا ،  جفـاکـار  و  دل‌  آزاری

هــر  آن   نا پختـه  اندیشـی   نظــر  بنـدد  بـه   زیبـایـی
به   دام   شـوق   و   حسرت   آرزو مندی  ،  گرفتاری

چه   بس   آویخته   زلفی   که   بر   مـرغ   دلـی  دامی
چه   بس   تلخی‌  که  پنهان  است   در  لعل   شکر  باری

چه    لذت   از  تماشا ی   پـری   رویان ، که   مـی ‌‌بینیم
بسا  گل   صورتـی   دیـوی ،  بسا   زشتی ،  پـریـواری

نه   دلشادم   نه   دلگیرم   همه   ســردم   همـه   سختم
چو   سنگم    کز   ستیغ    کـوه   افتاده   است   پنداری

گران   سنگم   نشسته   در  غـروب   سـرد   کـوهستان
که  از   خو د  کـی  ‌فرو   ریـزم   بسان   نقش   دیـواری

من  آن  سرو   کهن  سالم  که  می‌   خشکم   بـه   آرامی
به  پایـانـم  ،  چو  افتاده   نـفـس   در   سینـه   بیـماری

حضور   مـرگ  را   بینـم   مگـر  در  چشـم ،  تصویری
خطـوط   درد    را   دارم   مگـر   بـر   رخ   نـمـوداری

شکستـه   قــایـقـی   افـتـاده   در   آغــوش   طـوفـانـم
نجاتم   را   امیـدی   نیست   بـر   کس   تـا   کنـد   کاری

گرفتم  هر چه  مشکل  بود  از  هستی‌   به   خود   آسان
کنون   ره   می‌  سپارم   نیستی‌  را   من   به   دشواری

چو  بومم   لیک  ره  گم   کرده   از   ویرانه  ی  خویشم
بسـان   عنـدلیـبـم   لـیـک   ره    مــانـده   ز   گـلــزاری

منم   اینک   بـه   خلوتگاه  ایـن   وادی   بـه   تنهـا یی
نه   شاد  از  روز  پر نوری   نه  غمگین  از  شب  تاری

همه  زهـر  است   در  کامم   اگر  نوشم   ز  کـس  جامی‌
همه   آزار   گـر  بینـم   کسی‌   بـر   خویش   غـمخواری

همه  قصه  است   گـر  از  کس   شنیدم   ز  آشنا یـی  ها
همه  خواب  است  گر  دیدم   به  جمع   خویش   بیداری

همه   لاف   آور   و   افـسانه   پـردازنـد   و   خـود   باور
که   درس   مکتب   دل   را   نه  آگاهـی ‌ نـه   هشیـاری

نهادم   عمر    خود  بیهـوده   بـر   تـردیـد   جانـکاهـی
نه  بـر  مشّا ست  انکـاری   نه   بـر   اشراق   اقـراری

نه  از  نیکی ‌ بریدم   ره   کـه  یـزدان   راسـت   تسلیمی
نه  کندم   از   پلیـدی   دل ،  کـه   بـا  ابلیـس    پیـکاری

سرشتم   روح   نا  آرام   خود   با   نیـک  و  بد  عمری
کنون   در   وادی  ی   حیرت   پریشان   و  نگونساری

چنان   در   حلقه  ی   تردیـد   سر گـردان   و   حیرانـم
که  دور  خویش   می  ‌‌چرخم   ز  گمراهی   چو  پرگاری

فرو  بستم    لب   از   عبرت   بسان   جمع   خامو شان
که  حسب  و  حال  ما خود  جمله   فریاداست   و  گفتاری

تعلق   از   چه   می‌‌بندیم   بر  خوش   خاطران   ای  دل
تعلق   خاطـران   را   در   کجـا   مانـده   اسـت   آثـاری

سرابی   بوده   حسرت  بار  حرف   دوستـی‌   «حاکی»
که   دیـدی   و   شنیـدی   در   گــذار   عمــر   بسیـاری

71/2/18

.

.

علي اي حبيب خداي دل ، شهِ مُـلك ارض و سما رضا (ع)

تو جهانِ عشقي و عاشقي به تو مي سزد به خدا رضا

دلِ بيــــقرار من اوفتـــــد چـو كبــوتـران ِ حـــرم ، عطش

كـه كنـد طواف ِ مقام ِ تـو بـچـشد سبـوي بـقا رضا

بـــه كــدام معــرفت آورم بـه حضــورِ پاكت ارادتـــي

كــــه فقير و عاجـزم از ادب ، مگر از تو معجزه يا رضا !

تو ابوالعجايبـــي و عـَــلم به جبال ِ عــاطفه مــي زني

اي امـانسراي الـــهي اش دل ِ كعبه ي فـقـرا رضـــا

بـــرو اي رفيـق شكسته دل غـم راز پيش علي (ع)بگو

كــه اگــر چنين ادب آوري كنـد حاجت تـو روا رضا

بـه دو ديـده خـون بگـريـــسته ز مصيبت ِ پـدران ِ خـــود

چه دلي گداخته از محن به هــواي كـرب و بلا رضا !

نه مريـــد شيخ زمان ببين نه حريصِ مسند ِ خان نگر

بـه قـواي دولتِ معنـوي نـگــــرفتـه گـو كــه كجا رضا

تـو ارادتـــي بنـما طلب، كــرمي كه آهـوي بـــي زبان

شـــده در پـناه محبّتش ز نـگاه مست رضــــا رضــــــا

برسان ز گلـرُخم اي صبـا بـه من عطــر ناب محمّدي

كه خمار كــوي وصالـشم چـو حَسَن بُــوَد به ولا رضا

چـه خـوشست همـدم او شــدن به كنار گنبد زردكف

كه به جرعه اي ميِ لعلگون چشدم به قصد جلا رضا

دل خادمان، همه مست بين به ركابِ ساقــي ِ ذوالكرم

مي ِ كبــــريا دهـد از وَلا بـه مجـالسِ عــــرفا رضـــــا

ندهـــم بـه عــالمي از مَلك دُر ِ ناب ِ مشهد ِ يار كه

بكنـد نـهان ، رُخ ِ شمسْ گـون به خفاي زلف ِ طلا رضا

اگر آسمان به تو قهـر شد بطلب شفاعت عشق كه

ز دَم ِ رضاعـــت خـود كنـد به خـداي تشنه ثنا رضا

به تمام قـدرت حـق كه دل ، شده فاتح ِ همه قلب ها

متحيّـــرم كـه ز دست ِ دون نـگـــــرفته تيـغ چرا رضا!

نگــر آن مـروّت و رحـم را به كمالِ علم و فــروتنـــي

كـــه نموده لـذ ّت ِ سلطنت ، به فـداي زهر ِ قضا رضا

ز چهــــارده طـــرف از قـضا در ِ ميكده همه باز بيــن

بــه عطش مي ِ عـــرفا دهد به مريض عبير شفا رضا

چه خوشست عالم ِ بي غش آن دل بي رياي قبول را

كه دهد به لطف خدائي اش به دعاي خسته بها رضا

چه كنم كه محرم سرّ حــق ز كـران به حيـرتم آوَ ر َد

شده جـانشينِ خـدا مگـــر بنـموده كـار ِ خــدا رضا !

روَد از بَـــرَم دل ِ آتشين سوي بـارگـــــــاه ِ ابــوالجواد

مگــــــــر اعتنـا بـنـمايـد و كــرمي كنـد بـه دادا رضا

*

1374 هجری شمسی

مشهد - دادا

. . چو روح آمد به آدم(ع)، یا خدا گفت به شور عشق، هر دم یا خدا گفت چو حیران گشت هنگام الستی ز مستی کلّ عالم، یا خدا گفت بزن پیمانه هرچه باد بادا که زان می، یار مستم یاخدا گفت تمامِ انبیا بر نشر توحید که هر آن شد مصمّم یا خدا گفت چو یوسف(ع) دید شیطان در کمین است شبی غلتید و محکم یا خدا گفت خدا شد التماسش را پذیرا زلیخا نیز کم کم یا خدا گفت به فرعون گشت غالب جانِ موسی(ع) برای اینکه او هم یا خدا گفت خدا بر خشت آدم(ع) شکل دادی چو بنمودش منظّم یا خدا گفت خدا در عدل خالی از خطا اَست بدین علّت که ذاتم یا خدا گفت دلم که گشت با شور الهی عطش با آب زمزم یا خدا گفت به حوران ، جامِ حیرت داد عیسی(ع) که در آغوش مریم (س) یا خدا گفت شبی دستم قلم جوشید تا صبح سحر دیوانِ ملهم یا خدا گفت تجسس کردم اندر هر دیاری به هر دل که رسیدم یا خدا گفت خدا را شکر با تحقیق دیدم که سنگ و آب و گِل هم یا خدا گفت شنیدم داخل بتخانه هایی که هر بت شدم مجسّم یا خدا گفت به راه معرفت با جام عرفان لب عطشان هر مفخّم یا خدا گفت قدم بر داشت روی آب چون شمس به لفظی خوب و محکم یا خدا گفت به وقت مشکلات و دستگیری علی(ع) مانند خاتم(ص) یا خدا گفت نمودش پهلوان و شیر خیبر چو درب قلعه را خم یا خدا گفت قسم بر حق نمی گویم غلوّی به روی لاله، شبنم یا خدا گفت به گوش دل شنیدم وقت باران که برّ و بحر باهم یا خدا گفت رسیدم کوه و نخلستان و دریا چو آنان ابر دیدم یا خدا گفت ضمیر هر کسی را باز جستم به وقت شادی و غم، یا خدا گفت شما را می کنم آگه ز سرّی علی(ع) هم مثل آدم(ع) یا خدا گفت علی(ع) را ضربتِ تیغی چه می کرد؟! به شور وصل توأم یا خدا گفت به وقتِ حمله ، « یا شیطان! » بگفتا نه اینکه ابن ملجم « یا خدا ! » گفت نه اینکه ابن ملجم « یا علی ! » گفت نه که اهل جهنّم یا خدا گفت علی(ع) کی گفت بر دشمن ، « مرا کُش! » ؟! دمِ سجده ، منظّم یا خدا گفت به قبل از اینکه خونش را بریزند ز دنیا رفت از غم، یا خدا گفت علی(ع) اندر میان چند رویان به جان آمد ز ماتم، یا خدا گفت خدا تنها أنیس و یار او بود چرا که او دمادم یا خدا گفت روانش خواست گردد پیش خالق می و خون خورد درهم ، یا خدا گفت ز شیخِ نهروانی با شریف است همان روبه که دیدم یا خدا گفت کسی حق را مگر کشتن تواند؟! نمیرد آنکه هر دم یا خدا گفت خدا خود خواند بر محضر علی(ع) را که در هر وقت مُبرم یا خدا گفت علی(ع) در آسمان محراب دارد که با او آسمان هم یا خدا گفت گرفت آقاترین فرزند ِ مولا ازو پندی مسلّم یا خدا گفت به وقتِ فتنه ی ابلیس بازان حسن(ع) با حق شد همدم یا خدا گفت حسین ابن علی(ع) محبوبِ دلها که می شورید از غم، یا خدا گفت به سجده رفت چون شاه شهیدان میان خون، منظّم یا خدا گفت به نفس خویش غالب شد ابوالفضل(ع) عطش در نهر علقم یا خدا گفت و چون دیدش برادر مانده بی کس به دستش تیغ و پرچم، یا خدا گفت به دشت کربلا فرزند حیدر (ع) گذشت از هر دو عالم یا خدا گفت ریاحی دید اندر پیش مولا که خواهد شد مکرّم یا خدا گفت علی(ع) را بنده ی هو دیدم و بس چرا که او چو آدم(ع) یا خدا گفت علی اسم خدا هست و خدا را صدا زن که علی(ع) هم یا خدا گفت *** چاپ شده در نشریه ی ساقی در تاریخ نهم مهرماه سال 1386 هجری شمسی دادا بیلوردی
محمد محسن خادم پور
1393/09/13
150

اگر شهناز نی را می شنیدم نیستان را به آتش می کشیدم اگر پایان مستی می رسیدم لبِ ساغر فراوان می گَزیدم اگر پائیز سردی می وزیدم بهاران را شکوفه می بریدم اگر طعم ِجدائی می چشیدم از ابرِ آشنائی می چکیدم اگر خاموش و تنها می پریدم پر ِپرواز یکجا می دریدم اگر گوش شنیدن می خریدم من این دیوان نگفتن می گُزیدم محمد محسن خادم پور -1353
غلامرضا هاشمي
1393/06/18
169

دماوند

شکوه و فرّ دورانی دماوند

نشان نام ایــــــرانی دماوند

 

بلند است قامتت تا بی نهایت

تو بام مــــــهد قرانی دماوند

 

کشیده از مکـــــان تا لامکانی

و دستی سوی یزدانی دماوند

 

به سر داری تو تاج از یاس و ململ

به قامت چون عروســــانی دماوند

 

فریدون از تو فرّ جاودان یافت

تو بر ضحـــــاک زندانی دماوند

 

بلندی یافت نام آرش از تو

کنام شیر مردانی دماوند

 

هزاران چشمه از قلب تو جوشید

پناه تـــــشنه کامــــــانی دماوند

 

به پتک کاوه دیدم نام پاکت

اگر چه همچو سندانی دماوند

 

لباسی داری از لـــــعل و زمرد

تو خود هم گوهر و کانی دماوند

 

سخن ها داری از جمشید ودارا

کلید سرّ پنهــــانی دمــــــاوند

 

ز جیگر گوشه های رفته از دست

بدیدم گاه گـــــریانی دمــــــاوند

 

اگرچه چهره ات را یخ گرفته

به سینه داغ و سوزانی دماوند

 

همه افلاک کرده تکیه برتو

عصای مهر تابانی دماوند

 

دلم تا اوج رفته از مسیرت

تو راهی سوی جانانی دماوند

 

غلامرضا هاشمی

دلسروده ای خطاب به امام زمان علیه السلام

سیاه رویم و در حسرتِ سپیدارم

سیاه رویَم و در حسرتِ سپیدارم                        اگرچه مایه ندارم، به سویِ بازارم

فقیر و خسته و در راه مانده ام، امّا                      هنوز در پیِ ارباب، سر به ره دارم

دلم شکسته و هرجایی و هراسان است               غریبِ کویِ فراقم، خرابِ آوارم

به دستِ خالی و پُر ادّعایی ام منگر                    کلافِ گم شده هستم ولی خریدارم

چه جام ها که ننوشیدم از لبِ لعلت                               ولی هنوز مقیمِ مقامِ دربارم

نگاه کردی و در پرده رفته ای، امّا                     ببین چگونه مریدِ دو چشمِ بیمارم

غریبِ قافله از کاروانِ تو ماندم                         در این کویرِ تمنّا اسیرِ آزارم

غریقِ وسوسه ها و دسایسِ نفسم                       تو ناخدایِ امانیّ و من گرفتارم

ببین که ضجّه، غریبانه در زبان آید                    ببین که قطره یِ اشکی به اضطرار آرم

دلم گداخت، تسلّایِ آن قدم بگذار                   بگیر دستِ توسّل، فقط تویی یارم

تب است و تاب و پریشانی و گرانباری              گره فتاده هزاران هزار در کارم

تو ریسمانِ نجاتی، تو آسمانِ حیات                   نجات ده زِ حیاتِ چنین شرربارم

اسیرِ غفلتِ خویشم، غریقِ بحرِ بلا                     فرامُشی ست نصیبم، مریدِ ابزارم

کریم هست و تغافل، مرا ببخشایم                      به لطفِ عاطفه ات خو گرفته رفتارم

عریضه ای بنویسم که عرضه ات گردد              تظلّمی کنم و خویشتن بگذارم

به جز تو کیست انیسِ شبان و روزانم                 به نامِ تو بُوَد این پود و یادِ تو تارم

زلالِ چشمه یِ لطفِ تو دیده این چشمم            حبیب غیرِ تو نبوَد در این دلِ زارم

بیا که بی تو خرابم در این خراب آباد               بیا که بی تو نزارم زِ خویش بیزارم

تو سرِّ مطلقِ جانی، انیسِ دل هایی                     ببین که منتظرم من، ندیمِ اِصرارم

تو رمز و رازِ نهانی درین جهانِ عیان                  تویی تو معنیِ هستیّ و سرّ الاَسرارم!

زمانِ آمدنِ تست ای گلِ ختمی             زمانِ شور و شعور است و غرقِ اشعارم

بیا تو تک گلِ آخر که «شیخِ» دیوانه                 غریب مانده درین جا و من گنهکارم

محمدعلی برزنونی، سارایوو، پنج شنبه 22 خرداد 93، 14 شعبان المعظم 1435، ساعت 5 صبح

 

محمدعلی برزنونی
1393/03/09
172

این حسین است، عجب مولایی است

روز شنبه مصادف با سوم شعبان المعظم در سال 1391 هجری خورشیدی، در کشوری غریب که با مسایل اهل بیتی بیگانه است، دلم هوایی شد و برای مولا گرفت. این قصیده ی ساده، همین طور بر زبانم جاری شد. ساده است، اما حرف دل است. این قصیده، در پیشواز سوم شعبان المعظم تقدیم دوستان کلبه باد:

باز امروز دلم رؤیایی است                    در ضمیرِ دلِ من غوغایی است

باز امروز دل آتشکده شد                      قلبِ سودازده بس رؤیایی است

آسمانِ دلِ من ابری شد                         باز این قلب ببین، دریایی است

مطربِ عشق چه پر سوز و نواست                     زخمه زد بر دل و دل، سودایی است

هوسِ غنچه، شکفتن باشد                     هوسِ باغ دلم، مینایی است

ما در این شهر ملامت شنویم                             چه ملامت! سخن از رسوایی است!

عندلیبان همه ساکت گشتند                               نوبتِ مرغِ دل و آوایی است

متحیِّر شدم امروز، چرا؟                                    این دلم ابری و باران زایی است!

دلِ سرگشته بگو: علّت چیست؟                        نکند باز غمِ تنهایی است!

دلم از بهت، نگاهی انداخت                             چه دلی؟ در گروِ فتوایی است!

تا سؤالی بشد از علّتِ سوز                                دل هوایی شد و در اَهوایی است

ماهِ شعبان شد و تو در خوابی                             روزِ میلادِ گلِ زیبایی است

گلِ خوش عطر و دل انگیز نگر             لاله یِ سرخی و در صحرایی است

چشمِ سر را به دو انگشت ببند                           نوبتِ چشمِ دل و بینایی است

نامش از روضه یِ رضوان آمد                          که «شُبِیر» است و گلِ زهرایی است

عالم از هستیِ او نُضج گرفت                            روشن از نورِ رخش هرجایی است

فُطرُس از عرش به فرش آمده بود                     که کند لمس، عجب آقایی است!

لمسِ مولودِ مبارک، پَرِ اوست                          بعد از آن لمس ببین: بالایی است!

نامِ او فاش بگو، شیخِ غریب                  این چسان شعر و غزل آرایی است؟

او «حسین» است و بهارِ عشق است                    نامِ او سرخطِ هر شیدایی است

اولِّ دفترِ هر عاشق بین                           دل، که مجنونِ رُخِ لیلایی است،

عاشقِ اوست، خودش بی خبر است                  عشقِ او منشأِ هر دارایی است

گلِ ما تک گلِ بازارِ دل است                           چه نکومنظر و خوش سیمایی است

رخِ زیبایِ حسین است، ببین                               محوِ زیباییِ او جان هایی است

او دل آرامِ سحرها باشد                        این حسین است، عجب مولایی است!

محمدعلی برزنونی؛ سارایوو؛ شنبه 3 تیر 1391 مصادف با 3 شعبان روز میلاد مبارک اباعبدالله الحسین علیه السلام

محمدعلی برزنونی
1393/02/19
145

سروده ای شوریده به یاد روز عاشورا

یادِ رویِ تو به دل آذین بست                 دلِ آئینه ای ام باز شکست

چه کنم با که غمِ دل گویم                   چه کسی با منِ مسکین دل هست؟

دل عزادار شد و سینه بسوخت               داغدار آمد و تنها بنشست

گفتمش: دل! تو عزادارِ که ای؟            کاینچنین حالِ دلت خونین است؟

مگر از شهرِ بلا می آیی            که سرور و طرَبت رخت ببست؟

گفت: آری به سفر بودم دوش              ناگهان دربِ سَر و سِرّ بشکست

جمله سربسته بگویم، نکند!؟                 شرح و بسطی، دلِ مادر را خَست

آن قَدَر فاجعه ها دیدم من                     کاش آن لحظه زِ تن، جانم رَست

  همه جا آتش و جهل و کفری             همه کرکس صفت و گرگ و پست

دیدم آن لحظه، ولی چوُن گویم                        که سه شعبه زِ کمانی برجست

یا از آن لحظه که پیغمبرِ آب                 در پیِ مشک، دوان شد بی دست

من چسان گویم از آن سوز و عطش                 عشق بازی شد و ساقی، سرمست

یا از آن غصّه که عرشی بر فرش           به دو زانوش در آن لحظه نشست

آن زمان بر تنِ خود لرزیدم                   غمِ آن روز بر این دل پیوست

«شیخِ» دیوانه مگو دیگر، بس!                این بلا نقش شد از روزِ الست

محمدعلی برزنونی، سارایوو، پنج شنبه 16 آبان 92، سوم محرم 1435،

محمدعلی برزنونی
1393/02/18
157

خطاب به حضرت زهرا سلام الله علیها

تو جلوه یِ جمالِ خدایی                                     آیینه یِ کمالِ خدایی

دریا، نشانِ درِّ ثمینت                                       تو کوثرِ زلالِ خدایی

دستم بگیر و مرحمتی کن                              تو لطفِ بی زوالِ خدایی

با تو کمالِ قربِ الهی ست                                تو اوجِ اتّصالِ خدایی

تو مرکزِ خزانه یِ وحیی                            تو نقطه یِ وصالِ خدایی

هستی، رهینِ هستیِ تو باد                             تمثالِ بی مثالِ خدایی

خصمِ بدی که بر تو شرر زد                          مغروقِ امتهالِ خدایی

هیزم خرید و آتشِ دوزخ                            سوزد به اشتعالِ خدایی

خشمت نشانِ خشمِ الهی                              تو آیه یِ جلالِ خدایی

راهِ بهشت، کوچه یِ کوچک                           تو گنجِ لایزالِ خدایی

تو حجّتی به جمله امامان                            تو محورِ عیالِ خدایی

تو معنیِ کتابِ مبینی                                تو عقلِ بی عقالِ خدایی

آیینه دارِ مکتبِ عشقی                            مقصودِ حال و قالِ خدایی

«قُربی» قرینِ قافِ مقامت                           تو رمزِ اعتدالِ خدایی

عفّت، رهینِ چادرِ خاکی                               آیینه یِ خصالِ خدایی

عصمت، نشانِ نامِ بلندت                           قرآن و تو، دو بالِ خدایی

کعبه، نمادِ بیتِ حرام است                            تو کعبه یِ دلالِ خدایی

بانویِ بی حریم و نشانه!                             ناموسِ پاکِ آلِ خدایی

فرزندِ تو، «بقیّه» یِ دوران                         معنایِ شرحِ حالِ خدایی

«شیخ»ِ فقیر، جامه دریده                              در کارِ امتثالِ خدایی

اندر طلب، هماره دعاخوان                      در روز و ماه و سالِ خدایی

مولا! بیا که آخرِ عصر است                         ای آخرین مجالِ خدایی

محمدعلی برزنونی؛ سارایوو، شنبه، ۱۷ فروردین ۹۲؛ 

محسن نصيري(هامون)
1392/12/17
163

مست از می نوروز کنم خانه تکانی

نیک است اگر خانه تو از خاک رهانی

امشب تو بیا خویشتن از خاک رها کن

تا خاک بود مستی نوروز ندانی

خوشحال شدم از نفس گرم بهاران

از لحظه ي بلبل كه به گل ها گذراني

از بوي خوش گل همه در دامن مستي

در شادي نوروزي ما نيست كراني

ناپاکی و زشتی سخن اهرمنان است

پاکی تو بکن پیشه ی خود تا که توانی

بخشش تو بخواه از همه كس تا كه شوي پاك

از هر كه برنجيده ز تو گر به زباني

سوری که بیامد تو در آن آتشی افروز

تا سوزد از آن کینه و اندوه جهانی

هر کس که بدی کرده به تو کن تو فراموش

دریاب به نوروز تو این پاک روانی

نقاش جهان عرضه ي سنبل به چمن كرد

بهر ختن آهو بكند سبزه چراني

با سبزه بیا تازه بشو همچو بهاران

بگذار سماق و سمنو را تو به خوانی

با سکه و سنجد تو بیا سیر نه و سیب

تا هفت گشاید به تو آن راز نهانی

بگشاي لب خويش و دعا بر همگان كن

باشد كه دعا گوي تو گردند كساني

نیک است که ازمهرمه خوش سخن طوس

فردوسی دل پاک ،تو شهنامه بخوانی

كان مه ز بلنداي سر سروي ايران

تاريخ كهن عرضه كند با چه بياني

در سیزدهم روز به مهمانی گلها

هرگز مرسان بر گل و بستان زیانی

باران بهار آمده از چشمه ی مینو

دریاب که پیران ببرد سوی جوانی

در رنج زمستان برود جان ز تن دهر

بنگر که بهاران بدهد باز چه جانی

امروز تو ای دل بده آن میوه ی مهرت

فردا که زمستان بشود هیچ نمانی

 گر در دل مردم ننشینی روی از یاد

کز خاک نشینان نبود هیچ نشانی

ای باد بهاری برسان باده ی نوروز

تا در دل هامون تب مستی بنشانی