شخصیتها:
کائنات (قاضی)
حافظه (متهم/شاهد/مجرم)
من (وکیل مدافع/شاکی)
تو (شاهد غایب)
باران (شاهدِ اصلیِ بیکلام)
سکوت (مأمور اجرای حکم)
زمان: همیشه
مکان: دادگاهی در هوای متراکمِ میان گذشته و حال
---
پردهی نخست: کیفرخواستِ کائنات
(صدایی دور، همچون غرشی زیرآبی)
اتهامنامه
هر که خود را در آینهی دیگری جست،
متهم است.
جرمش این بود که پیکر خویش را
به موجی سپرد
و تصور کرد دریا خانهست.
هر که افسارِ دل را به بادِ نگاهِ بیگانه بست،
متهم است.
جرمش این بود که صاحبِ اختیارِ گریز را
زندانیِ آه کرد
و کلیدِ سلول را در چاهی از انتظار افکند.
حکم این است:
آنکه خود را در دیگری غرق میکند،
تنها لاشهای به ساحل میآورد —
لاشهای شوریده از نمکِ تنهایی،
که حتی دریا نیز آن را پس زد.
و قاضی، خودِ توئی
پشت میزِ محکمهی سکوت.
و هر بار که یادِ آن نگاه میافتی،
دوباره حکم را بر پوستِ زمان امضا میکنی.
---
پردهی دوم: طوفان و دادگاه
پیشگفتار
حافظه همیشه بیش از یک روایت دارد.
دو شعر زیر دو جریان از یک باراناند.
شعر بارانِ حافظه دو گزارش از یک طوفان است
برای وداع با آهنگِ نگاههای رفته.
بهمن ۱۴۰۴ ـ پورمستان
---
پردهی سوم: شواهد
(صدا نزدیکتر میشود. صدای باران آرام در پسزمینه)
شاهد اول: موسیقی فراموشی و یاد
زمین زیر پای واژهها میلرزد
و تارهایی از خاطره میبافد
اما هر بافتهای، تار به تار،
به گره میرسد.
باران، این زبان بیکلام،
پیش از فهم آغاز شد
و تا همیشه در ابرِ چشمها میبارد
بیآنکه تر کند،
فقط میگذرد
مثلِ خاطرهای که رنگ باخته.
حافظه، بایگانیِ اسنادِ ناتمام است—
هر پرونده، شمارهای از یک رفتن را حمل میکند.
واژهها شبکهای از مدارکِ به هم پیوستهاند،
در حاشیهها شاهدهای عینی خوابیدهاند
و گاه، برگههای شناساییِ تو را تکذیب میکنند.
واژهها
مثل تارِ عنکبوت
به انگشتانم میچسبند
و هر بار که نامت را پاک میکنم
چیزی در سینهام
پاره میشود.
در جلسهی محاکمهی یادها
تمام مدارک — کتابهای بیقرار —
به خطِ خودِ متهم نوشته شدهاند.
و قاضی — سایهای بیصورت —
حکم را با مُهری مُرده بر هوای مُهر و موم شده میکوبد:
«حافظه، خودِ مجرم است
تشکیل پرونده، جرم است.»
من در میانهٔ این رگبار بیوقت
سکوت را میشکنم
تا فریاد باران را بشنوم
که از حافظهام میگذرد
بیآنکه تر کند.
خزان — آفتابِ خسته —
بر جلد خیسِ دفترِ تقدیر تابید
پوسیدگی بر حاشیهٔ سفید
نقشِ گمشدهای را جستجو کرد.
آنگاه
شبحِ سکوت، برگهای مرده را چید
در آستانهٔ نگاهش:
قابی که رنگ باخته
و خونی که میچکد از دیدگانِ خاطره.
زمان خسته است —
کفهای سفید موجهای فراموشی را
به ساحل چشمهایش میشوید
تا نمناکی تازه
در همان ابریِ همیشگی آغاز شود.
و طلوعِ یک فنجان چایِ تلخ
در حلقومِ صبح.
کائنات داوری میکند:
سکوتی بلندتر از تمام بارانها —
که هر تارش، روزی گرهای میشود
گرهای بر پایِ رفتن.
تو تنها یک نام را میشویی
و او —
تمام پنجرههای آوازش را
به روی باد میگشاید.
تو رفتی
و باران
در حافظهٔ شبهای بیخوابم
واژه میرویاند.
باران —
از نخستین سطر حافظه آغاز شد —
بر سرنوشتِ محتومِ دفترِ تقدیر میبارد.
بر هر ورق، آواز بیکلامش را مینویسد:
«هم میرویاند، هم میشوید.»
---
شاهد دوم: روایت نفسهای بیصدا
تو — آری، همان تو — بیوفایی کردی.
و زمین...
از زیر پای سوگندهایت لرزید
و تارهایی بافتی از نگاههای رفته…
یادت هست؟
میروی —
و با هر قدم،
آه،
گویی ریشهی درختی را که با هم کاشته بودیم
از آسمان کندند.
و این باران،
که روزی صلحِ بین ما بود،
— پیش از آنکه حرفی بینمان بیفتد —
آغاز شد
تا همیشه
در ابر چشمانت
آواز بیکلامش را رگبار کند.
تو تنها یک نام
از روی کاغذ پاک میکنی
و او
تمام آوازهایش را
در سکوت یک نیمهشب گم میکند.
حافظه، گوشتِ تاول زدهی خاطرهست—
کلماتی که با حرارتِ نفس تو نوشته شدند
و حالا، سوختهاند روی زبان.
بوی کاغذهای نمخورده؟
نه. بوی عرقِ دستهایی که ورق زدند
و بوسهای که هرگز به امضای پای نامه نرسید.
و واژهها... دیگر تار عنکبوت نیستند.
تیغههای یخاند
در رگهای این متن
و با هر تپش،
مرا میبرند
به سمتِ همان رفتن.
اینجا، در نخستین جلسهٔ دادگاهِ یادها،
همهٔ شاهدها— کتابهای بیقرارند.
و خندهات ردی از اشک آسمان.
و من —
در میانهٔ این رگبار بیوقت —
ناگهان
سکوت را میشکنم
تا فریاد باران را بشنوم
که از حافظهام میگذرد
بیآنکه تر کند.
در میانهی این خزان
لحظهای آفتاب لغزید از لای ابرها
و بر زمهریرِ دفترِ قلبم تابید—
اما گویی آفتاب هم از تابیدن خسته شد.
و آنگاه،
باغبانِ سکوت، برگهای مرده را چید
در آستانهی نگاهش:
قاب عکسی که رنگ باخته،
و تماسِ گرد با انگشتان خاطره.
و زمان
خسته از شمارشِ نفسهای بیصدا،
کفهای سفیدِ موجهای فراموشی را
یکی یکی
به ساحلِ چشمهایش میشوید
تا نمناکی تازه
در همان ابریِ همیشگی آغاز شود.
و کائنات، خاموش، داوری میکند—
(سکوتی بلندتر از تمام بارانها)
که هر تارِ بافتهات، روزی به گره میرسد
—گرهی کور—
بر پایِ همان رفتن.
و و این باران —
که از اولین نامهات آغاز شد —
خاطراتِ بیقرار را
یکی یکی پیش چشمانم ورق میزند —
به من بگو:
آیا میرویاند تا بماند، یا میشوید تا برود؟
---
پردهی چهارم: حکم نهایی
و اکنون...
داوری با شماست..
---
(پایان سهپردهی یک محاکمه)