bg
شخصیت‌ها:
کائنات (قاضی)
حافظه (متهم/شاهد/مجرم)
من (وکیل مدافع/شاکی)
تو (شاهد غایب)
باران (شاهدِ اصلیِ بی‌کلام)
سکوت (مأمور اجرای حکم)

زمان: همیشه
مکان: دادگاهی در هوای متراکمِ میان گذشته و حال

---
پرده‌ی نخست: کیفرخواستِ کائنات
(صدایی دور، همچون غرشی زیرآبی)

اتهام‌نامه

هر که خود را در آینه‌ی دیگری جست،
متهم است.
جرمش این بود که پیکر خویش را
به موجی سپرد
و تصور کرد دریا خانه‌ست.

هر که افسارِ دل را به بادِ نگاهِ بیگانه بست،
متهم است.
جرمش این بود که صاحبِ اختیارِ گریز را
زندانیِ آه کرد
و کلیدِ سلول را در چاهی از انتظار افکند.

حکم این است:
آن‌که خود را در دیگری غرق می‌کند،
تنها لاشه‌ای به ساحل می‌آورد —
لاشه‌ای شوریده از نمکِ تنهایی،
که حتی دریا نیز آن را پس زد.

و قاضی، خودِ توئی
پشت میزِ محکمه‌ی سکوت.
و هر بار که یادِ آن نگاه می‌افتی،
دوباره حکم را بر پوستِ زمان امضا می‌کنی.

---

پرده‌ی دوم: طوفان و دادگاه

پیشگفتار
حافظه همیشه بیش از یک روایت دارد.
دو شعر زیر دو جریان از یک باران‌اند.
شعر بارانِ حافظه دو گزارش از یک طوفان است
برای وداع با آهنگِ نگاه‌های رفته.

بهمن ۱۴۰۴ ـ پورمستان
---

پرده‌ی سوم: شواهد
(صدا نزدیک‌تر می‌شود. صدای باران آرام در پس‌زمینه)

شاهد اول: موسیقی فراموشی و یاد

زمین زیر پای واژه‌ها می‌لرزد
و تارهایی از خاطره می‌بافد
اما هر بافته‌ای، تار به تار،
به گره می‌رسد.

باران، این زبان بی‌کلام،
پیش از فهم آغاز شد
و تا همیشه در ابرِ چشم‌ها می‌بارد
بی‌آنکه تر کند،
فقط می‌گذرد
مثلِ خاطره‌ای که رنگ باخته.

حافظه، بایگانیِ اسنادِ ناتمام است—
هر پرونده، شماره‌ای از یک رفتن را حمل می‌کند.
واژه‌ها شبکه‌ای از مدارکِ به هم پیوسته‌اند،
در حاشیه‌ها شاهدهای عینی خوابیده‌اند
و گاه، برگه‌های شناساییِ تو را تکذیب می‌کنند.

واژه‌ها
مثل تارِ عنکبوت
به انگشتانم می‌چسبند
و هر بار که نامت را پاک می‌کنم
چیزی در سینه‌ام
پاره می‌شود.

در جلسه‌ی محاکمه‌ی یادها
تمام مدارک — کتاب‌های بی‌قرار —
به خطِ خودِ متهم نوشته شده‌اند.
و قاضی — سایه‌ای بی‌صورت —
حکم را با مُهری مُرده بر هوای مُهر و موم شده می‌کوبد:
«حافظه، خودِ مجرم است
تشکیل پرونده، جرم است.»

من در میانهٔ این رگبار بی‌وقت
سکوت را می‌شکنم
تا فریاد باران را بشنوم
که از حافظه‌ام می‌گذرد
بی‌آنکه تر کند.

خزان — آفتابِ خسته —
بر جلد خیسِ دفترِ تقدیر تابید
پوسیدگی بر حاشیهٔ سفید
نقشِ گمشده‌ای را جستجو کرد.
آنگاه
شبحِ سکوت، برگ‌های مرده را چید
در آستانهٔ نگاهش:
قابی که رنگ باخته
و خونی که می‌چکد از دیدگانِ خاطره.

زمان خسته است —
کف‌های سفید موج‌های فراموشی را
به ساحل چشم‌هایش می‌شوید
تا نمناکی تازه
در همان ابریِ همیشگی آغاز شود.
و طلوعِ یک فنجان چایِ تلخ
در حلقومِ صبح.

کائنات داوری می‌کند:
سکوتی بلندتر از تمام باران‌ها —
که هر تارش، روزی گره‌ای می‌شود
گره‌ای بر پایِ رفتن.

تو تنها یک نام را می‌شویی
و او —
تمام پنجره‌های آوازش را
به روی باد می‌گشاید.

تو رفتی
و باران
در حافظهٔ شب‌های بی‌خوابم
واژه می‌رویاند.

باران —
از نخستین سطر حافظه آغاز شد —
بر سرنوشتِ محتومِ دفترِ تقدیر می‌بارد.
بر هر ورق، آواز بی‌کلامش را می‌نویسد:

«هم می‌رویاند، هم می‌شوید.»

---

شاهد دوم: روایت نفس‌های بی‌صدا

تو — آری، همان تو — بی‌وفایی کردی.
و زمین...
از زیر پای سوگندهایت لرزید
و تارهایی بافتی از نگاه‌های رفته…

یادت هست؟
می‌روی —
و با هر قدم،
آه،
گویی ریشه‌ی درختی را که با هم کاشته بودیم
از آسمان کندند.

و این باران،
که روزی صلحِ بین ما بود،
— پیش از آنکه حرفی بینمان بیفتد —
آغاز شد
تا همیشه
در ابر چشمانت
آواز بی‌کلامش را رگبار کند.

تو تنها یک نام
از روی کاغذ پاک می‌کنی
و او
تمام آوازهایش را
در سکوت یک نیمه‌شب گم می‌کند.

حافظه، گوشتِ تاول زده‌ی خاطره‌ست—
کلماتی که با حرارتِ نفس تو نوشته شدند
و حالا، سوخته‌اند روی زبان.
بوی کاغذهای نم‌خورده؟
نه. بوی عرقِ دست‌هایی که ورق زدند
و بوسه‌ای که هرگز به امضای پای نامه نرسید.

و واژه‌ها... دیگر تار عنکبوت نیستند.
تیغه‌های یخ‌اند
در رگ‌های این متن
و با هر تپش،
مرا می‌برند
به سمتِ همان رفتن.

اینجا، در نخستین جلسهٔ دادگاهِ یادها،
همهٔ شاهدها— کتاب‌های بی‌قرارند.
و خنده‌ات ردی از اشک آسمان.

و من —
در میانهٔ این رگبار بی‌وقت —
ناگهان
سکوت را می‌شکنم
تا فریاد باران را بشنوم
که از حافظه‌ام می‌گذرد
بی‌آنکه تر کند.

در میانه‌ی این خزان
لحظه‌ای آفتاب لغزید از لای ابرها
و بر زمهریرِ دفترِ قلبم تابید—
اما گویی آفتاب هم از تابیدن خسته شد.
و آنگاه،
باغبانِ سکوت، برگ‌های مرده را چید
در آستانه‌ی نگاهش:
قاب عکسی که رنگ باخته،
و تماسِ گرد با انگشتان خاطره.

و زمان
خسته از شمارشِ نفس‌های بی‌صدا،
کف‌های سفیدِ موج‌های فراموشی را
یکی یکی
به ساحلِ چشم‌هایش می‌شوید
تا نمناکی تازه
در همان ابریِ همیشگی آغاز شود.

و کائنات، خاموش، داوری می‌کند—
(سکوتی بلندتر از تمام باران‌ها)
که هر تارِ بافته‌ات، روزی به گره می‌رسد
—گرهی کور—
بر پایِ همان رفتن.

و و این باران —
که از اولین نامه‌ات آغاز شد —
خاطراتِ بی‌قرار را
یکی یکی پیش چشمانم ورق می‌زند —
به من بگو:
آیا می‌رویاند تا بماند، یا می‌شوید تا برود؟

---

پرده‌ی چهارم: حکم نهایی

و اکنون...
داوری با شماست..

---

(پایان سه‌پرده‌ی یک محاکمه)
نعمت طرهانی
1404/11/12
15

این غروبِ نمناک را ببین
که بر پلکِ باد می‌دود.
منم:
قایقی بی‌بندر
در تاریکیِ بی‌نام —
قایقی بی‌جهت‌سنج
در تاریکیِ بی‌جهت.

سکوت
طنابی‌ست
از خوابِ ماهیان
تا اندیشه‌های سبکِ من.

در این عصرِ بی‌کران
که باد، پیکِ غربت است
با برگ‌های خشکِ تنهایی
تا سرچشمهٔ خیال می‌روم.

بوفی کور —
با بال‌هایی بسته
در باد.

صدایش را
از دور می‌شنوم:
خبرِ کهنه‌ای
از غربتِ درختان
یا نَفَسِ شکستهٔ خاک.

من
تنها گوشم را
بر باد می‌سپارم
و باد
تمامِ صدا را
به سنگ می‌خواند —
سنگ
کلمه‌های خیس را
قورت می‌دهد
و خاموش
پشتِ لبِ زمین
می‌خوابد.

غم،
مهمان ناخوانده نیست؛
همخانه‌ای‌ست دیرین
با نفس‌هایی آشنا
با ضربان‌هایی مانوس
که رختخوابش را
پهلوی خواب‌هایم گسترانیده است.

خواب — راه فرار —
و چترِ غم
بر رویای خیس.

پس گاهی
چایش را می‌نوشم.
گاهی
سکوتم را چون سپر می‌کنم
و پنجره را
بر چشمانِ نمناکش می‌بندم.

سکوتِ ما
از دیوار آویخته است
چون ساعت‌هایی از کارافتاده.
نور
فانوسِ رهگذری
بر شیشه‌ی عکس
دندان می‌کشد.

او
نامِ همه‌ی شب‌هایم را از بر است
و من
وزنِ گام‌هایش را
بر پلکانِ تنهایی.

گاهی
تمام شهر
در یک قطره اشک جا می‌شود
و دنیا
پشتِ پنجره‌های مه‌آلود
تلوتلو می‌خورد.

از پنجره،
شب‌پره‌ای —
نه، کاغذی پاره —
گذشت.

زمان،
چرخِ دوچرخه‌های تنهاست
که هنوز می‌چرخد
بی‌آنکه کودکی سوارش شود.

آه،
دریایی که قایقم را بُرد
حتی ریگی
برای بدرقه
بر ساحل ننهاد.

تنها صدایی که می‌مانَد
آهسته‌ترین نُتِ پیانوست
آن‌گاه است که دست‌های
کلیدی برای فشردن ندارند.

سکوت، این نُتِ خاموش
که بر گوشِ دریا
می‌لغزد —
و در جزر
گم می‌شود.

سکوتِ ما
کاغذِ پوستینِ کهنه‌ایست
بر دیوارِ نمورِ زمان.

ناگهان
چراغِ ماشینی در گذر
خاطره را تیغ می‌زند —
و در قرنیزِ شب می‌خزد.

او
کتابِ خواب‌هایم را
ورق می‌زند
به ضرب‌آهنگِ باران،

و من
ردِّ نفس‌هایش را
پشتِ پنجره می‌شمرم
تا صبح
پاک می‌شود.

تنها می‌مانَد
صدای باران —
همان ورق‌زنیِ بی‌پایان —
بر پوستِ کهنه‌ی زمان.

قایق
حالا خودِ نقشه‌ست:
جزیره‌ای بی‌نام
در دریایی بی‌کران.

و سکوت،
آخرین جمله‌ی خوانده‌شده‌ست
که باد
در هوا نگه داشته —
بی‌آنکه برگردانِ صفحه‌ای را
به یاد داشته باشد.
نعمت طرهانی
1404/11/12
28

در سکوتِ خاک، فریادِ سنگیِ تخت‌جمشید می‌پیچد،
از عمقِ تاریخِ سوخته، نبضِ ستاره‌ای می‌زند.
در نقش قالی‌ای که زیر انگشتانِ کور می‌روید،
همان نبضِ گم‌شده، با نفسِ تاریخ می‌تپد.

ای سرزمینِ آفتابِ شکسته...
گردِ غبارِ حمله‌ها بر رخسارت نشسته،
لیک در هر ذره‌ات، خورشیدی پنهان می‌گرید،
و در این شب دراز، صخره‌ چون ستاره می‌درخشد.

آیا این فریاد، نعره‌ایست بر بی‌عدالتیِ روزگار؟
یا نوایی‌ست برای سازهای شکسته‌ای
که از سیم‌های بریده، آوایی دگر می‌سازد؟

آیینِ سوگ، بر قامتِ سنگ بسته‌اند.
در نمازِ خاک، سر فرود آورده‌اند،
رَحِمِ خاک را به نیایش گرفته‌اند،
اما آتشِ ریشه را به فراموشی سپرده‌اند.

آمدند.
با آهن و آتش، با توفان سمِ اسبانِ بی‌ریشه.
پاریسِ خاور را در خاکستر خواباندند.
آوازِ حافظه‌ها را در گلو خفه کردند.
ولی ندانستند:
تو را نمی‌توان کشت.
تنها می‌توان نقشِ فراموشی بر جبینت کوبید—
و تو هر بار،
از میانِ همین خط‌های کور،
نقشی تازه می‌زنی…
با قامتی بلندتر
و آتشی تازه در چشمانت.

آمدند و رفتند.
و من،
گاهی—آری، اعتراف می‌کنم—
خواستم رهایت کنم
و چون مرغی کوچک، بر شاخهٔ بیگانه‌ای بخسبم.
اما ریشه‌ها
در استخوانم رسته بود.
هنوز،
ایستاده ام.

و هر که را که ریشه‌ای هست در این خاک،
با من، هم‌آواز این ایستادن است.

ای ققنوسِ پیر!
بر بادهای زاگرس بال بگشا—
و ای کوهِ الوند!
تو شاهد این نوزادی‌های مکرر بوده‌ای:
از دل قحطی، شعله‌ای.
از تهِ تنگدستی، گنجِ مقاومت…

اینک زمانِ توست
که در قفسِ زمان، بالِ ابدی بگشایی
و با هر سوختن،
جنگلی از آواز
بر دامنِ سوخته‌ی خویش برویانی.

ای کهن‌بوم!
هرگاه باد، بوی خاکسترَت را برمی‌آورد،
من در رگ‌های خویش
جوششی دیرینه می‌شنوم:
خونِ خویش را بر آتشِ تو می‌سپارم
تا تو از خاکسترِ من،
دگربار،
ققنوسی دیگر باشی.

هر خشتِ تو قصه‌ایست از برخاستن.
هر رودِ تو سرودی‌ست از رفتن و بازآمدن.
و هر قطارِ شبانه‌ای که از دشتت می‌گذرد،
همان نبضِ ستاره را با خود می‌برد.

تو، ایرانِ من،
تنها یک سرزمین نیستی.
تو روشنیِ جاویدی
که حمله‌ها را در خود غرق کرده
و هر صبح،
از شرقی که طلوع می‌کنی
با قامتی راست‌تر از سرو.

و حافظه تو چیست؟
سبزه‌ایست
که بر سنگِ قبر هر شکست، می‌روید.

تو اقیانوسِ «وقتی»:
هم موجِ خروشانِ امروز،
هم ژرفنایِ بیکرانِ دیروز.

و من،
تنها نفسی از این بادم
که از سمت تو می‌زد
و بوی خاکِ نم‌خورده‌ها-بوی نان گرم-
را به هر غربتی می‌برد.

پس مرا با نامِ کوچکِ خویش صدا بزن:
«ای نفسِ من!»

که تا زنده‌ام، نبضِ بی‌قرارِ تویی
و آینه‌ی روشنِ آن نوری
که هر صبح،
از شرقی کهن
طلوع می‌کند.

هنوز
در نبضِ کویرت، زندگی می‌جوشد:
در چشم‌های کودکی در سیستان
که نامت را
بر موج‌های شن می‌نویسد-
و می‌شوید.

تو زنده‌ای.
نه چون صخره،
بل چون همان دانه، زیر برف-
و بهار،
از لبه‌ای هر خرابه
سر بلند می‌کند.

پرسیدی زخمِ که چه شد؟
شد باغ.

و آوازت را باد
در گیسوی سروهای سربه‌دار می‌بافد.
هر خانه‌ای که در سایه‌ی کوهت بنا شود،
ستونی‌ست از نور
بر بنیانِ تو.

ای میهنِ ریشه‌دار!
ما شاخه های جوانِ توایم.
همان خونی که در رگ‌های کهنت جاری‌ست،
اینک در رگ‌های ما
سرودی تازه می‌سراید:
با واژه‌های فردا
و آهنگی
از جنس باران.

سکوتی.
و اینک آن فریادِ سنگی
از حنجرهٔ ما، آواز می‌شود.
نعمت طرهانی
1404/11/11
26

پشت پنجره‌های هزاره‌ها
ایستاده‌ای؛
نه شاهدی،
نه راوی،
بلکه شبحی
از حقیقتی.

نه —
خودِ تویی
که از دل خاکسترِ حماسه‌ها
برمی‌خیزی
و با هر باران
رنگ عوض می‌کنی.

گاه سنگی
سخت و بی‌حرکت
بر پیشانی کوه‌ها،
گاه جویباری
که از میان انگشتانِ فرمانروایان
سرودوار
می‌گریزد.

اما بوی خون می‌آید
از نقشِ بازوی شکسته‌ای
که اوراق کهن را ورق می‌زند.
فاتحان
حقیقت را
با قاب‌های طلای اساطیر
و سکوتِ شکست‌خوردگان
به قامت افسانه دوختند.
آتش
بر تنِ تاریخ
ردای دروغ بافت.

و چه آسان
رنگ حقیقتت
به رنگ حماسهٔ فاتحان درآمد.

تو رودی
که از اشک آغاز می‌شود،
از خون می‌گذرد،
و همیشه
در جستجوی دریایی
که زمین
هنوز از یادرفته‌ها
نفس می‌کشد.

در هر دانهٔ خاکت
خونی خشکیده هست.
در هر خاطرهٔ خاموشت
آتشی که بر زبان نیامد.

چه کسی تو را خواند؟
چه کسی تو را نوشت؟
ما،
یا تنها
سایه‌هایمان
بر دیوار زمان؟

تاریخ را
کسی نمی‌نویسد؛
تنها بر دیوار زمان
سایه‌هایی می‌افکنیم:
گاه بلند،
گاه تحریف‌شده.
و شب
همه‌چیز را یکسان می‌کند…

پشت هر برگِ تو
چشمی خوابیده است،
پشت هر سطر
پایی در گِل مانده.
و تو آینه‌ای
که می‌شکند
و هر تکه‌ات
جهانی را
در خود پنهان می‌کند.

ای داستانِ بی‌پایانِ بودن،
ای سایهٔ سنگینِ پروازها،
ما را با خود ببر
تا گم شدن در تو
نخستین درسِ پیدایی باشد.

در سکوتِ شب‌هایی
که خون
هنوز
از لابه‌لای اوراق کهن
باد را می‌آلاید.
نعمت طرهانی
1404/11/11
33

عشق
آن گیسوی بلندِ شب
که در قصه‌ها
از پَرِ پرنده‌ای می‌بافند

اما واقعیت —
خاکِ گرمی است
که از مشتِ زمان می‌ریزد

عشقِ واقعی
همان پنجره‌ست
که باران
ردِّ انگشتِ مرطوبش را
روی شیشه می‌کشد
و تو
پشت آن
نفس می‌کشی
همان‌قدر نزدیک
همان‌قدر تنها

محبت
چشمه‌ای‌ست که از سنگ می‌جوشد
ریشه در خاکِ خیس دارد
و بخارش
تا آسمانِ خیال بالا می‌رود
هر زمستان یخ می‌بندد
هر بهار جاری می‌شود
بی‌قول
بی‌وعده
فقط جاری می‌شود

اما مال‌اندوزی
انبارهای بلندی‌ست
پر از آسمان‌های مصادره‌شده
آدم‌هایی پشتِ دیوار
خم شده‌اند
روی نور
و آن‌قدر شمرده‌اند
که یادشان رفته
روز
از کجا طلوع می‌کند.

و ما —
یک پا در افسانه
یک پا در گِل
عشق را گم کرده‌ایم
میانِ آسمان
و جیب‌های خالی
میانِ آنچه نوشته شد
و این تپشِ بی‌قصه
که در سکوتِ دیوارها می‌زند:
یک نبضِ بی‌واژه
یک حرفِ نصفه
روی لبِ ترک‌خورده

شب می‌آید
و ماه
بار دیگر
همان افسانه را
بر دیوارِ واقعیتِ ما می‌اندازد
ما که می‌دانیم ماه
سنگی سرد است
در فضایی خالی
باز هم
در نورِ آن محو می‌شویم
باز هم
رویا می‌بافیم
از جنسِ همان قصه‌ها
که می‌دانیم
نخواهد آمد

و باورش داریم
در همین بودنِ بی‌آینده
در همین واقعیتی که
همه چیز را می‌سنجد
و می‌تراود
از لای انگشتانِ بسته‌اش
تنها بوی خاک می‌آید —
بوی خاکِ ریختن
و صدای فروریختن

آیا این آغاز است؟
یا فراموشیِ پایان؟
نه.
این عادت‌کردن به فرو ریختن است.

ما می‌دانیم ماه سنگی سرد است،
اما هنوز در نورش محو می‌شویم.
این دانستن،
نه نجاتمان می‌دهد،
نه کاملاً
نابودمان می‌کند.

پس شاید:

آغاز نیست
چون چیزی نو متولد نمی‌شود

پایان هم نیست
چون هنوز
نفس می‌کشیم

بلکه وقفه‌ای‌ست
میانِ دو فراموشی:
فراموشیِ قصه‌ها
و فراموشیِ این‌که
بی‌قصه
نمی‌شود
زنده ماند.

نعمت طرهانی
1404/11/11
19

پشتِ شیشه‌ی سردی
که بارانِ خاطره
چترش را می‌بندد،
اما قطره‌ها را
چون مُهری
بر پیشانی می‌چسباند.

نفس‌های معشوقی
که معشوق نبود،
چایِ داغِ این خلوت می‌شود؛
و فانوسِ تنهایی
شب را
به کوچِ ابدی می‌خواند.

آینه‌ها دروغگویانِ نقره‌ای‌اند؛
تو تصویرِ بازتابیده‌ات نیستی.
تو سایه‌ای از جنسِ نور،
در بازتابی مه‌آلود،
چون خیالِ آب
در عمقِ رود.

پس در این انجمادِ نقره‌ی دروغ،
کدام موج را می‌توان سرود؟
هر تصویرِ تو یک کوچ است
و تو زاده‌ی همین رفتن؛
موجی که دریا را با خود می‌برد
و از آینه می‌گذرد.

و اینک آشتی،
بوی خاکِ تازه
پس از باران است
در رگ‌های تو؛
چون جویباری خاموش
که پیش از آن‌که نامش را بنهند،
در خلوتِ سکوت
جاری می‌شود.

و من همین‌جا،
لب‌هایم را
بر بخارِ نقش‌بسته‌ی شیشه می‌فشارم
تا دستت را
از پشتِ این پرده‌ی نمناک ببوسم،
تا تو را
در جاری‌ترین بارانِ خود
غسلِ تعمید دهم.

از همین تابوی خیس
آبِ حیاتی را می‌نوشیم
که هنوز
نامی بر آن نیست.

آرامش
سپیدتر از آن است
که دیده شود؛
هیچ‌کس چهره‌ی خویش را
در آینه
راست ندیده است.

آینه در خود شکسته،
اما شیشه
ترکِ کوچکی
از مهتابِ دیشب را
در گلو نگه داشته است.

تو بارانِ پنجره‌ی خویشی—
نوری از ترکِ سنگ،
آبی که خود را
پیش از دریا شناخت
و اکنون
سنگِ لبِ رود را
تازه می‌کَند.

و پنجره—
که قابِ چوبی‌اش
از نمِ باران ورم کرده بود—
اکنون
تمامِ مهِ جهان را می‌شوید.

رفتنِ تو
بوی باران می‌دهد
پیش از فرودِ نخستین قطره—
و آرامش
سپید می‌ماند
بر پنجره‌ای
که هنوز
باران می‌خوانَدَش.
نعمت طرهانی
1404/11/11
8

روزی که آسمان سجاده‌اش را پهن کرد
و نیایشِ ابر
واژه‌های عطری شد بر بامِ دهانِ زمین—
نخستین قطره، پیش از آن‌که بر خاک بنشیند،
بر گره‌های چوبینِ دستانِ پیرمرد نشست
که هر چینش، خطّی از انتظارِ باران بود.
مردی که سال‌ها ریشه‌های صبر را آبیاری کرده بود…

و من در حیاطِ کودکی ایستاده بودم
با جامی از تشنگیِ بی‌کران.

نخستین قطره که آمد
چون مُهرِ سکوت بر پیشانیِ داغِ خاک،
سرم را بالا گرفتم
و چشم‌هایم را گشودم
به سویِ غسل‌گاهی از نور.

باران،
واج‌های شفافِ یک نامِ مقدس بود
که بر قامتِ حروفِ بدنم می‌ریخت.
هر قطره
تصدیقی سبز بود
در پایانِ ذکرِ زمزمه‌گرِ برگ‌ها.

و من—
این پیکرِ خشکِ لغت‌بسته—
یک‌باره آیه‌ای بی‌کران خواندم
و حنجره‌ام شاخه‌ای شد
از درختِ تندر.

و بوی خاکِ تر،
مثل نفسِ تازه‌ی گِل،
از همه‌ی منافذِ جهان برمی‌خاست…

لباس‌ ریا و تزویر
از تن به در کردم
تا پوستِ خویشتن را بیابم—
پوستی شرقی و غمگین،
که سال‌ها در قفسِ همین تن،
تنها رطوبتِ اشتیاق را حس کرده بود.

باران بر آن پوستِ برهنه نوشت:
«اینک پسرِ آب و آینه‌ای.»

آینه‌ای که آسمان را
در قعرِ چاهِ خویش می‌دید؛
اما آینه شکست
و هر تکه
رویایی را
تا بی‌کرانگی برد.

و آن پوسته‌ی شرقی
—که بر تن داشتم—
از تن به در نکردم؛
تنها چرخید و بر دوشم ردا شد.
نه دیگر لباس تنگ جهان،
که ردای گشاد رهایی.

باران بر آن نوشت و رفت:
«این بال‌های نمناکِ ققنوس است
که با هر باران، از خاکسترِ لباس می‌روید.»

و من،
از آن پس،
خواندنِ خطوطِ نور را
از روی پوستِ خویش آغاز کردم.

و زمین—
این خشتِ نخستینِ عطش—
لب‌هایش را گشود
تا سرودِ ریشه‌ها را
از حنجره‌ی من بشنود.

اکنون
هر باران
یادآورِ آن غسلِ نخستین است—
که هنوز
در زمزمه‌ی قطراتِ سبزِ نخل‌ها
در ریزشِ رقص‌آلودِ رشته‌های روشن
آن لحظه را می‌خواند.

تا دستِ آسمان
بر شانه‌های خیسِ زمان بنشیند
و کلیدِ رویش را
به انگشتانِ رعد بسپارد.

باران می‌آید
و من
همچنان
در آستانه‌ی همان حیاط
درنگ کرده‌ام
تا بار دیگر
نامم را از آغاز
با وضویی از ابر بخوانند.

آیا این بار
آسمان است
که نامِ تازه‌اش را
بر سجاده‌ی سکوتِ من می‌خواند؟
نعمت طرهانی
1404/11/11
5

دوش،
سجاده‌ام را به دوش کشیدم —
نه برای نماز،
بلکه برای آن‌که سنگینی ابریشمش را
بر شانه‌های خالیِ عبادت حس کنم.

در برابر مرزی که خدایان کشیدند
بر پیشانی آسمان،
در کوچه‌های تنگِ نفس
پیکر شکسته‌ی خدا را دیدم.

در حیاط خلوتِ شب،
ماه محرابی ساده از نور کشید
و من
به کویرِ بی‌آبِ حقیقت رسیدم.
آنجا که باد
ردای کهنه‌ی ابریشم را تار به تار می‌دَرَد
و عبادت،
ریگ‌های سوزانِ سکوت است
بر لب‌های تشنه‌ی تکبیر.

آنجا
پدری را دیدم —
با باری سنگین‌تر از کوه —
که از سر ناچاری
چوب حراج زد به غرورش.
آخرین گوهرِ صبر را
در میدانِ آشیلِ نان فروخت.
چشم‌هایش
دو چاهِ خشکِ حرف‌ناشده بود
که زوالِ قامتِ راستی را فریاد می‌زد:
قامتِ مردی که برای لقمه‌ای
خم شد.

و من —
دریغ‌خورده در سایه‌ی باد —
از همان خاک،
سجاده‌ای دوختم از رگه‌های خیسِ آفتاب،
تا دعای بی‌زبانِ او را
بر پشتِ بادها بنشانم.
اما باد،
خیمه‌ی سکوت را بر زمین می‌کوبید
و ذرّه‌ذرّه‌ی فریادش
در گلوگاهِ شب می‌پوسید.

فهمیدم:
این خم‌شدن،
خودِ راست‌ترین قیام است —
انقلابی بی‌پرچم
که در سلول‌سلول‌های فقر قد می‌کشد،
بی‌آنکه شیپوری بخواهد.

من —
شاهدِ سوگندِ خاموشِ زمین —
عبادت را در تهِ چشم‌هایش خواندم؛
در آن عمقِ بی‌ته،
جایی که خدا هم
بر لبه‌ی چاه ایستاده بود
با مشتی ستاره‌ی گدایِ برهوت.

سپس
زمزمه‌ی عاشقی را شنیدم
که برای ساختن رویای معشوق
عرق می‌ریخت —
هر آجرِ خیال را
با ملاتِ رگ‌های بازش می‌چید.
و معشوق،
برای میانبری کوتاه،
زیر سایه‌ی غریبه عرق می‌ریخت.

عرقِ عاشق،
نمکِ زمین شد،
و عرقِ معشوق،
نقشِ خیانت بر دیوارِ زمان.

از خود پرسیدم:
کدام مقدس‌تر است؟
عرقی که می‌چکد برای ساختن،
یا آن که می‌ریزد برای ویران‌کردنِ رویا؟
در کوره‌ی این پرسش
سجاده‌ام از هم گسست —
هر تارِ ابریشم
ریسمانی شد برای دار زدنِ یک معنا.

در قحطِ انسان
تنها ماندم،
کنار چشمه‌ای
که تشنگی‌اش را
با سکه‌های بی‌رنگِ نیایش فروختند.
تنها ماندم
تا هرگز قامتم را
به اندازه‌ی درِ تنگِ بهشت خم نکنم.

خدا را در این تنهایی
چگونه باید خواند؟
آیا او هم
گوش‌هایش را بر باد سپرده است؟

من —
بی‌سجاده و بی‌آب —
دست‌هایم را بر روی خورشید می‌کشم:
قبله‌ای از تابشِ بی‌رحم،
نمازی از سوختنِ بی‌دود.

اگر بهشت درِ تنگی دارد —
من از درگاهِ گسترده‌ی زمین نمی‌روم.
اگر نماز سکه می‌خواهد —
تمام دراهم را در چشمه ریخته‌ام.

من همان بی‌پولِ مقدسی خواهم ماند
که عبادتش را
بر سنگ‌فرش‌های داغِ شک می‌خواند —
هر سجود،
چاله‌ای‌ست در خاک
برای کاشتن درختی
که میوه‌اش شاید روزی
نور باشد.

کرامت را
نه در گلدسته‌های بلند،
که در قامتِ راستِ مردمی می‌جویم
که هنوز
با دست‌های خالیِ ستایش
آسمان را می‌خوانند؛
و در سکوتِ تلخِ پدرانی
که فروختند و ایستادند،
تا فرزند فروتن نشود؛
و در آتشی که عاشقِ خسته،
به‌جای قصرِ ویران،
در وجود خود روشن نگاه می‌دارد.

اگر پرسیدند:
«قبله‌ات کجاست؟»
خواهم گفت:
همانجا که زمین —
برای برداشتن دانه‌ای از ره‌گذرِ مورچه —
خم می‌شود.
تقدّس، بی‌آلایشِ خم‌شدن
بی‌آنکه بهشتی در کار باشد.
نعمت طرهانی
1404/11/11
12

پنجره
رو به تاریکی باز است
و آینه
هیچ تصویری را به یاد نمی‌آورد

چراغ‌ها خاموش‌اند
و روشنایی
معنای خود را
در لغت‌نامه‌ای متروک
گم کرده است

شب —
بر پرده‌ی خالیِ آسمان
سایه‌ی خود را
تکرار می‌کند

آخرین انسان
چون نقطه‌ای
که جمله‌ای را تمام کرده
ایستاده است
و صفحه
پس از او
سفید مانده

با انگشتانی
که لمس را فراموش کرده‌اند
بر پوستِ سردِ گیتارِ بی‌سیم می‌کشد
و ناله
در حافظه‌ای مرده
گم می‌شود

زمان —
برهوتِ صفحه‌ای شده است
که نه تقویمی در آن برگ می‌گرداند
نه ساعتی عقربه‌ای را
جابه‌جا می‌کند

واژه‌ها را
یکی‌یکی
به رودخانه‌ای خشک می‌سپارد
رودخانه‌ای
که بسترش
نقشه‌ی گمشده‌ی
مسیرهای رفته‌ی آب است

و عشق…
تنها تلفظی ست بی‌واژه
چون صدای افتادنِ قطره‌ای
در چاهی بی‌انتها

حتی سکوت
صدای خود را گم کرده
و این میزبانِ سنگین‌پا
پیش از هر واژهٔ ناگفته می‌آید
و پس از آن می‌ماند

سنگ
نه از جنسِ سنگ
بلکه از جنسِ
تمامِ نگاه‌های سوخته‌ای‌ست
که هرگز
به مقصد نرسیدند

تمدن —
این پیکرِ بی‌حرکت
بر تختِ تاریخ —
رگ‌هایش را
فراموشی
آرام‌آرام
پر می‌کند

و فراموشی —
این موشِ کتابخوارِ روزگار —
متنِ بودن را
سطر به سطر
می‌جَوَد
و اثری باقی نمی‌گذارد.

با این‌همه
هنوز
نبضی دارد
زیرِ پوستِ زمان
نبضی کُند
مثلِ تقویمی
در اتاقی بسته
که تنها برای خودش
ورق می‌خورد

و ما
بر مرزِ دو خلأ ایستاده‌ایم:
پیش از کلمه
و پس از آخرین کلمه

تنها باد است
که گاه‌به‌گاه
از لابه‌لای حروفِ بی‌صدا
می‌گذرد
و کتابی را ورق می‌زند —

کتابی بی‌زبان
که
تمامِ زبان‌ها را
در خود
خاموش کرده است.
نعمت طرهانی
1404/11/11
12

در این آمد و شدهای بی‌نور
در گذرگاه‌های سرد عادت
چه بسیار خاموشی‌ها
که فریاد می‌شکند در گلو.

هر صبح، در آینه
چهره‌ای را می‌شویند
که با آن بیگانه‌اند—
این تکرارِ بی‌کرانِ عادت،
این سقوطِ آرام
در گودالِ آیینه‌ها.

کوکِ ساعتِ زنگ‌زده‌ای—
که هر «اکنون» را
قرض می‌دهد
به فرداهای مرده.

پاها
مسیر را به خاطر می‌سپارند، نه هدف را.
دست‌ها
سنگینیِ ابزار را می‌فهمند، نه معنیِ کار را.
آشیانی‌
که باد در گلویش خانه کرده‌است—
پر از خاکسترِ آوازهای نخوانده.

شاید باید قفسِ تن را شکست
همان گونه که جوانه
سنگ را می‌شکافد.
شاید
در همهمه‌ی بی‌امضای عصر ماشین
که گوش جهان را کر کرده‌است
باید چشم‌ها را بست
و جهانی تازه را
در تاریکی
از نو سرود.

اکنون
از میانِ خاکستری
که روزگاری آتش بود
تنها یک صدا مانده‌است:
پژواکِ پایانی
که هنوز نیامده است.

و آن کلماتِ خاموش
بر آن نقش بسته‌اند—
فریادهایی
که پیش از آن‌که از گلو بجهند
در هوا معلق شدند.

و این پژواکِ همیشه‌ در راه،
این عصرِ یخبندانِ عشق،
همان سایه‌ی انقراضی‌ست
که از آغاز در رگ‌های ما جاری بود.

روح سالها پیش رفته بود
پیش از آن‌که قفسِ تنش
برای همیشه بر زمین بیفتد
پیش از آن‌که نامش را
بر سنگِ گور بنویسند.
آری — او مومیایی بود
که در آیینه
دست تکان می‌داد.

گاه مرگ
پشت چشمانی‌ست که هنوز بازند —
میان آینه و آنچه در او می‌بینیم.

قلمی که بر کاغذ نمی‌لغزد
خون‌بسته‌ای کلماتی‌ست
و آن عشق
چشم‌برهم‌زدنی بود
میان شعری که هرگز پایان نیافت.

چه تفاوتی‌ست میان سینه‌ای که خالی‌ست
و سینه‌ای که آواز را در خود می‌بندد،
هر دو آینه‌اند
که تنها گَردِ رفتن را نشان می‌دهند.

در کوچه‌های این شهر
ارواح‌
پیش از کفش صاحبانشان می‌میرند
و قلب‌ها، ساعت‌هایی کوک‌شده برای زمانی
که هرگز نخواهد آمد.

هر نفس، هوایِ بازدمِ گذشته‌ای‌ست
که ارواح
کالبدِ خویش را در آن گم می‌کنند،
و زمان
دندان‌هایش را
بر استخوانِ جان می‌ساید.
و عشق،
نامِ آن زخمِ بی‌خونی‌ست
که دردش را از یاد برده‌ایم.

باز می‌گردیم در چرخه‌های ساعت‌های بی‌زنگ-
که مرگِ لحظه‌ها را قرض می‌دهند...
و در بطنِ همین چرخه،
دیگر خبری از نیستان
و آواز پرندگان نیست
شهر، جنگلی از آنتن‌هاست
که پرندگان آهنین
بر شانه‌هایش می‌خوانند.

و اینک،
نیمی از گورستان
خالی‌ست—
سنگ‌ها یادبود انسان‌هایی‌اند
که گمان می‌کردند روزی بوده‌اند.

و آنان آمدند
و آتش آوردند
در دستانِ تهی از فصل—
آنان که با هر نفس
جانی دوباره می‌سازند
از خاکِ همان نفس—
ایشان هرگز نمی‌میرند.
تنها عبور می‌کنند
مانند نوری
که از پنجره‌ای می‌گریزد
تا فصلی دیگر را روشن کند.

و آینه‌ها جرات می‌کنند
تا انعکاسِ چیزی جز خستگی باشند.
ساعت‌ها
بی‌آنکه کوک شوند
عقربه‌هایشان را چون نیزه
بر زره‌ی تاریکی فرود می‌آورند.
و می‌تپند
نه برای زنگ زدن
بلکه برای گواهی دادن
بر تپشی دیگر.

حتی همان خاکسترِ کهنه
در عمقِ تنفسِ این آمدگان
گردی‌ست طلایی
بر بالِ پروانه‌ای
که از پیله‌ی همان شب‌های بی‌پایان
رها می‌گردند.

آه، آنان که آتش می‌آورند
زمان را از نو تعریف می‌کنند:
نه به طولِ روزهای خاک‌گریز
که به تابِ همان نوری
که در یک عبور
هم زندانِ ظلمت را می‌شکند
هم اسارتِ خویش را از یاد می‌برد.
نعمت طرهانی
1404/11/11
12

آرامش افسانه بود.
من،
کودکی که با فریاد متولد شد،
در گهواره‌ی سکوت
طنین فریادها را می‌بافتم.

هر خاموشی
آوازی بود از آتشی که به زمزمه برگشته بود.

ما زاده‌ی درد بودیم؛
در هر طلوع،
خون تازه‌ای بر گریبان شب می‌چکید.

حسرت،
تیری بود که از کمان تاریکی رها می‌شد.

نافم را با غم بریدند.
بند ناف جهان،
ریسمانی از اشک بود که به گردنم حلقه زد
و مرا —پیروزمندانه—
به بوسه‌ی خاک سرد پیوند داد.

در رقصِ جزر و مد،
خسته‌ام.
بادبانی پاره‌ام بر دکل کشتیِ روزها.

هر موج که می‌آید،
نه می‌شکند مرا، که می‌گشاید؛
تا جایی که تمام اقیانوس
تکرار درونی یک قطره‌ی شورم شود.

ساحل بی‌نام، جایی‌ست
که ماه درونم هر شب در آن غرق می‌شود
و هر صبح،
خورشیدی نم‌خورده از اشک
متولد می‌گردد.

پس از سال‌ها سنگ،
این ترانه‌ی معصوم
که چون شراره‌ای در گلو می‌سوزد،
ریشه در خاکستر روزهای خاموش دارد.

در بادهای سرد تقدیر زانو زدم.
و در همین زانو زدن بود
که شاخه‌ها
نقشِ پیکان گرفتند
به سوی پرندگانی که پرواز را فراموش کرده بودند.

بر صفحه‌ی خاکستری آسمان،
با مرکب خاکستر، شعری ناتمام نوشته شد:
ترانه‌ی ریشه‌هایی که هنوز در خواب زمین
خود را به کمان بدل می‌کنند
تا تیر جوانه را به سوی بهاری نامعلوم رها کنند.

دوستی دنیا،
گردنبندی از خنجر بود؛
پشت لبخندِ غریبه‌ی آشنا،
خنجری از خیانت می‌درخشید.

عهدها را باد برد؛
آنچه ماند،
سنگینی قول‌های شکسته بر دوش روزهای بی‌قرار.

زندگی مهمانی‌ای اجباری بود،
و میزبان این ضیافت،
آینه‌ای شکسته
که تصویر هر خنده را
در تکه‌هایی کج و معوج بازمی‌تاباند.

ما رقص را نه با گام‌ها،
که با لرزش زنجیرها آموختیم؛
وزنش از سکوت بود،
و هر چرخش، خونی تازه بر لباس رسمی شب می‌پاشید.

در پایان،
وقتی میزها تهی شد
و چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش،
فهمیدیم که زخم‌های پنهان
تنها مهمانان صادق این مهمانی‌اند.
و آنچه به یادگار بردیم،
خاری ظریف در گلو بود، به نام حقیقت.

در کوچه‌های تنهایی
رد پای عشق را می‌جویم
و پنجره‌ها را باز می‌گذارم
برای بادی که شاید
عطرش را بیاورد…

شاید عشق دریاست:
گاهی آرام، گاهی طوفانی،
و همیشه،
گوهری از اشک به ساحل چشمانت می‌آورد.

شاید باید ساحل همیشه‌بیدار بود،
که دریا را در آغوش گیرد،
بی‌آن‌که از طوفانش بگریزد،
و در هر موج، گوهری تازه بیابد
برای نخستین بار.

نفرین بر این تقدیر،
نقشه‌ای بی‌راهِ گریز؛
قفسی که آواز را از پرنده آموخت
و سپس بال‌هایش را شکست.

آرزوها محال بود:
از همان آغاز،
آتشی که در کف دستانمان افروختیم،
به جای شعله، دود به آسمان داد.

ما کودکانی بودیم
که رؤیای پرواز را در انبان خالی خود می‌ریختیم؛
بال‌هایی از کاغذ ساختیم
در باران واقعیت—
و هر قطره، سنگی بود بر شانه‌های نحیف خیال.

آرزوها محال بود،
نه از کوتاهی دستان ما،
که از آن‌رو که افق، با هر گام دورتر می‌شد.

با این حال، هنوز
در پستوی تاریک خواب،
دست‌های خالی‌مان را
به نشانه‌ی چیزی ناممکن بالا می‌بریم.

شاید «محال» تنها زادگاهی‌ست
که امید در آن معنا می‌یابد.
نعمت طرهانی
1404/11/11
4

پس از آن همه نفرین بر تقدیرِ قفس‌ساز،
سکوت را برگزیدیم.
نه سکوتی از سر تسلیم،
که سکوتی از جنس خاکستری
که می‌داند خوابِ آتش در ژرفای هر ذره‌اش زنده‌ست.

دیگر «ما»یی نبود.
«من»ی نیز نه.
تنها نقش‌هایی بودیم بر شن‌های ساحلِ بی‌نام—
که موج می‌آورد، می‌شُست،
و باز همان نقش، با خطوطی دیگر،
بر جای می‌ماند.

و این بار،
وقتی بادهای سرد تقدیر وزیدن گرفتند،
درختان—همان شاخه‌های پیشینِ پیکان‌شکل—
ریشه‌های خود را
از خاکِ سفتِ یأس برکندند
و رقصیدند.

رقصِ ریشه‌های عریان در باد.
وزن این رقص،
همان سکوتِ آتش‌خوابیده بود.

حقیقت، آن خار ظریف در گلو،
رشته‌رشته شد
و با تارهای صوتیِ زخمیِ ما درآمیخت.
آوازی برآمد:
مخملین و خَشدار،
همچون صدای رشد علف از میان ترک‌های بتون.

مهمانی اجباری به پایان رسیده بود.
اما میزبان—آن آینه‌ی شکسته—
همه‌ی تکه‌هایش را گرد آورد
و خود را به چاهِ عمیقِ «اکنون» سپرد.
تصویرها، در آن ژرفا،
ساکن شدند.

عشق را نه در پنجره‌های باز جُستیم،
نه در عطر باد.
که در سنگینیِ هوایی یافتیم
که پیش از باران،
بر شانه‌های فضا می‌نشیند.

ساحلِ همیشه‌بیدار،
خود به دریایی کوچک تبدیل شد.
ماهیان نقره‌ای نور خورشید اشک‌خورده را
در پشت پولک‌های خود ذخیره می‌کردند.

آرزوها محال بود.
و «محال»—آن زادگاهِ نخستین—
دیگر خانۀ ما شده بود.

از پنجره‌اش
به تماشای «ممکن»های کوچک می‌نشستیم:
سبز شدن بی‌دلیل گلدانی خشکیده،
پرواز یک پرندۀ بی‌بال به کمک باد،
شکوفایی گل‌های خار بر لبۀ پرتگاه.

امید،
این بار نه روییده از خاکستر،
که خود شد خاکستری بارور
برای رویشی دیگر.

و ما،
زادگانِ درد،
ناگهان در آستانه دری
فهمیدیم:
زاده‌شدنِ مکرر،
تنها شکلِ واقعیِ جاودانگی‌ست.
نعمت طرهانی
1404/11/11
8

فراسوی قامتِ بلندِ بادها ایستاده‌ست
و خطِ افق
گردنبندی از نور
بر گردنِ اوست.

چشمانش
دریاچه‌هایی آرام‌اند
که توفانِ هر ستاره را
در عمقِ خود می‌شکنند.۳

گام‌هایش را
بر مُردابِ ترس نمی‌نهد؛
بر سنگِ بسترِ رودخانه‌های کهن
مسیرِ فردا را حک می‌کند
و آفتاب
از پنجره‌ی سینه‌اش
بر جوانه‌های ناشکفته می‌تابد.

ابرانسان!
اینجا
بر بامِ بلندِ تنهایی‌اش
باران
پیامِ زمین را می‌خوانَد
و او
با دستانی
سبز از خاکسترِ کهکشان‌ها
بر پیشانیِ زمان
واژه‌ی «شدن» را می‌نویسد.

و گاه
میانِ هیاهوی بی‌معنای روز
بر لبه‌ی پیاله‌ی چای
صلحی کوچک با یک پرنده می‌بندد
یا با کودکی گمشده
نقشه‌ی کهکشان را
بر کف دستش می‌کشد.

او
از انبوهِ تنهایی‌ها نمی‌گریزد
و تن را
به بادِ تأیید نمی‌سپارد.

دست‌هایش
به زنجیرِ سکه‌ها گره نخورده
و چشم‌هایش
در پیچ‌وخمِ بازار گم نیست.

دیگران اما
در گورستانِ ساعت‌های مرده
تاجرِ دیروزند
و فردا را
به نسیه‌ی هراس می‌فروشند.
جهان را صفحه‌ای سفید می‌بینند
و در حاشیه‌اش
فقط
«خوردن» و «خفتن»
را می‌نویسند.

ابرانسان
نقش‌بندِ کهنه‌ای‌ست
که بر دیوارِ غارِ نیستی
با خونِ آفتاب
گوزن‌های معنا را می‌کشد.

دارایی‌اش
درختی‌ست
به نامِ شرافت
که میوه‌اش را
نمی‌فروشد
و سایه‌اش را
به حراج نمی‌گذارد.

او
آرام می‌ایستد
آنجا که بادها
تغییر جهت می‌دهند؛
آینه‌ای‌ست
که حتی در تاریک‌ترین شب
تصویرش
نمی‌شکند.

خِرَد
ستونِ قامتِ اوست
سنگ‌نبشته‌ای
که بادهای هراس را می‌خوانَد
و به کوچه‌های ظلمت
«آری» نمی‌گوید.

ابرانسان —
اسطوره‌ای از خون و استخوان نیست
و بر تنش
زرهِ شکست‌ناپذیری نیست.
او را
خِرَدی‌ست که ژرفا را می‌فهمد
و در هر زمین‌خوردن
ریشه‌اش را
در خاکِ تاریکِ تجربه
عمیق‌تر می‌کند.

می‌داند
این جهان
نقشی‌ست بر دیوارِ رود
که سیلِ زمان
خواهد شستش.

فریاد بر نمی‌آورد
ریشه می‌دواند
سنگ نیست
شعله‌ی آرامی‌ست
که می‌سوزد تا روشن کند.

پس
در همین اکنون می‌زید
گل می‌کارد
بر لبه‌ی پرتگاه
و با آفتابِ فردایی که نخواهد آمد
معامله نمی‌کند.

اگر جهان
صفحه‌ی خالیِ پایان باشد
او
تا آخرین نفس
واژه‌ی
«انسان»
را خواهد نوشت.
نعمت طرهانی
1404/11/11
5

در پسِ آن همه دود و خون و خاكستر
در زیرِ آن همه فریاد و فغانِ سكوت
در سکوتِ خستهٔ خاک،
جوانه‌ی سبزیِ رسته از دلِ شكافِ خون
خنده می‌زند به توپ و تانک —
فریاد می‌زند:
وطن
هنوز،
نمرده است.

سپیده را چه باک از تیغ؟
اما آینه
پیش از طلوع
می‌شکند.
و آن‌گاه که شب
قانونِ خود را
بر تنِ روز می‌دوزد،
آسمان
دیگر آسمان نیست؛
سقفی‌ست
با سندی
که بوی ترس می‌دهد.

اما ‌پرنده،
حتی پشت میله‌های شب،
خون را به آواز می‌دوزد.

ای پدر،
بوی خاکِ تازهٔ باغت
هنوز
در مشتِ من است.
دستِ تو نیز تبر بود —
نه از خشم،
از ایمان.
تبری که ریشه را می‌زند
تا آینده
سایه نداشته باشد.
من
سپیدارِ قامتِ تو بودم.
تو
از روییدنِ خویش
هراسیدی.

دستهٔ تبر تو—
چوبی که خاطرهٔ باد را
در حلقه‌های سالیانش محبوس کرده بود—
اکنون رگ‌های سفیدش را
در خاک همان باغ گشوده است.
گریزان از آفتاب،
معنای تاریک را می‌آموزد.

و من
جوانه‌ام نه بر شاخه، که بر تیغه.
در آن لبهٔ برّان
که روشنایی را از تاریکی جدا می‌کند،
رستن را برگزیده‌ام.
ریشه‌های تو در ژرفا می‌دوند،
شاخه‌های من در ارتفاع.
درختی که خاک و آسمان را
با قامت خود
به هم می‌دوزد.

باد کف‌دستش را
بر گونه‌های خشکِ برگ می‌کشد،
آنان را می‌راند
به آغوشِ همان خاکی
که روزی از آن گریختند.
برگ‌ها در تاریکی می‌پوسند
تا ریشه‌های خواب‌آلود
بیداری را
از طوفانِ نور بیاموزند.

و نور —
این مهمانِ قدیم —
سرانجام
از لابه‌لای انگشتانِ باد می‌لغزد،
بر خاکِ تازه می‌نشیند،
و ریشه‌های سپیدِ دستهٔ تبر را
می‌بوسد.
سپس،
بر می‌خیزد
و بر جوانه‌های فولادینِ من
نقشی از آینده می‌اندازد:
سایه‌ای زنده
که هم از خاک می‌روید
هم از آفتاب.

فرزندان
دفترِ درخت را
از مه می‌شویند.
آنان می‌دانند
هر برگِ مرده
جای خالیِ حرفی‌ست
که هنوز بر زبانِ باد نرقصیده.
پس با دستانِ بی‌زنگار
با مرکبِ باران می‌نویسند—
خاک
که هم تبر را می‌پذیرد
هم شکوفه را.

آری،
جهان را از نو می‌خوانند —
نه با بلندخوانیِ حکم،
بلکه در زمزمه‌ی ریشه‌هایی
که زیرِ خاک،
فعلِ «روییدن» را
به زمانِ حالِ استمراری
صرف می‌کنند.

درختی که خونِ میوه‌اش را چشید —
روزی خشک خواهد شد.
و از خاکِ سکوتِ او،
ساقه‌های تازه ریشه خواهند دواند.

این است قانونِ جوانه که فراتر می‌رود:
نه بردنِ خزان،
بلکه شستنِ راهِ خزان
تا ریشهٔ کهن،
چهره‌اش را — عاری از خون —
در آب‌های تازه ببیند
و خود را بازشناسد.

و آن بازشناسی،
کابوس نیست؛
چشیدنِ طعمِ همان خاکی ست که از او تغذیه می‌کند:
شوریِ زخم،
شیرینیِ آب.
آری، چشیدنِ خویش
همانند زنجیرهٔ گرسنگی
که به حلقهٔ زایش بدل شود.

تو و من
در این درختِ عجیب
شاهدِ این دادگاهِ خاک هستیم:
ریشه‌های دستهٔ تبر
غذای تاریک خود را می‌چشند،
جوانه‌های تیغهٔ فولاد
شهدِ نور را.
و جهان —
این شاخهٔ جوانِ همیشه —
همواره خزان را می‌شوید
تا بهار را نه بَرد،
که در خودِ خزان بیابد.

ای سهراب‌کش،
اگر تو
داستان را می‌کُشی،
راستی را می‌بینی؟

در آیینه‌ی خون،
چهره‌ی خود را —
نه پسر را.
و داستان
همین‌جا نمی‌میرد.
بر زمین می‌غلتد،
خاک را می‌چشد،
و در فصل دیگر
از شکمِ زمین
با نامی تازه می‌روید —
نامی که تو
در سکوتِ قبرِ خویش
هجا خواهی کرد.

و آوازِ جیرجیرک‌ها —
این دروگرانِ سکوت —
دانه‌های نور را
از خوشه‌های ستاره می‌چیند،
و در شکافِ همان تنه‌های تازه می‌نشاند.

تنه‌ها که می‌دانند
پوست انداختن،
یادگرفتنِ الفبای دیگری ست —
راهی برای خواندنِ باد
بی‌آنکه برگ‌ها فرو ریزند.
و جهان
ادامه می‌دهد:
نه با غرش،
بلکه با این زمزمه‌ی خاکستری
که از زیرِ سنگ‌ها
تا لبِ آسمان
نخِ تارعنکبوتی می‌تند
و گذرِ زمان را
می‌گیرد.
نعمت طرهانی
1404/11/11
2

در کوچه‌های باریکِ فراموشی،
هر قدم، صدای هزار تازیانه است.
ای افسانه‌ی دروغینِ همراهی!
تو هم باد بودی و گذشتی.

گشتم در حافظه‌ی تهیِ دیوارها،
چرخی زدم به دور خلوتِ بی‌در و پیکر،
سنگی نبود که بر آن سر بگذارم،
آوازی نبود که آینه شود.

انسان،
تنها‌ترین حرف در لغت‌نامه‌ی هستی‌ست،
تنها‌تر از یک پرنده‌ی افسانه‌ای
که آسمانش را هم از یاد برده‌اند.

خون می‌گرید از رگ‌های تبدار شب
قلبِ شکسته
در آغوشِ خزان آبستنِ درد می‌شود
هر تپش، موجی از خاطره‌های نمناک
هر نبض، گورستانی از آرزوهای سوخته

ای دردِ بی‌کران، ای مادرِ شب‌های بی‌پایان
تو را به آغوش می‌کشم
تا از رگ‌هایم
سپیده‌دامنی دیگر بروید
در این ویرانه‌ی تنهایی
که خود،
تنهاترین زایشِ تاریکی است.

شب در خود غرق می‌شود تا سحر،
در مه‌ای که طلوعش گم شده است.
در باتلاقِ خاطرات
دستی می‌کاود
تا ریسمان پوسیده‌ی عهدی را بیابد
که اکنون
در تاریکیِ صبح
طنابِ دارِ تمامِ فرداهایش شده است.

رویاها، آشیانه‌هایی بی‌شاخه‌
بر فراز درختی که هرگز سبز نشد—
باتلاق خاطرات
ماهی‌های مرده‌ی رویاها را در خود نگه می‌دارد

غم، هم‌آوازِ همیشگی‌ات می‌شود
سایه‌ات که در آفتاب هم تو را رها نمی‌کند؛
و لبخند، نقابی است از برف
بر آتشی که خاموشی نمی‌شناسد.

پشتِ آن نقابِ روشن
جهانی از تاریکیِ بی‌کران
خیمه می‌زند،
خیمه‌ای سیاه‌تر از شبِ بی‌ستاره،
که بادهای اندوه
هر لحظه ژرف‌تر و ژرف‌ترش می‌کنند.

کالبدِ نباتی‌اش
در انتظارِ خاک،
خسته از بذرِ تنهایی‌هایی که سبز نشد —
همه در ژرفنای خاکِ سکوت ماندند،
و سبزینه‌ی امید
هرگز از پسِ سنگلاخِ روزها نرویید.

خاکش می‌کنند،
تا شاید
از همان خاکِ سکوت
که بذرِ تنهایی در آن سبز نشد،
این بار
گلِ آرامشی بی‌واژه بروید؛
نه رنج‌کشیده،
نه چشم‌به‌راه،
بلکه آسوده
در دلِ زمینی که هیچ چشم‌داشتی از او ندارد.

بیش از این اشک‌هایتان را بر گورش نبارید
در سوگش آه و فغان برنیاورید
زین پس
خوابی بی‌کابوس خواهد دید
و دستِ هیچ دغدغه‌ای
به تک‌تکِ خوشی‌های ریز و فراموش شده‌اش
چنگ نخواهد انداخت.

از تاریکی‌ای به تاریکی‌ای
از غربتی به غربتی دیگر
کوچ می‌کند
اما نمی‌داند:
زخم‌ها
حتی با مرگ
کهنه نمی‌شوند.

این گور — چاهِ یوسفِ تنهایی‌ست —
او در تاریکیِ خاک می‌ماند
با تنهایی‌ای که حتی نورِ آفتاب
به عمقِ آن راه نمی‌یابد.

آری…
انسان تنهاست:
چه زیر بارانِ زندگی،
چه در سکوتِ گور
حتی در آغوش مرگ
تنها.
نعمت طرهانی
1404/11/11
6

معبود من!
این منم،

این خاک‌نشینِ آسمان‌اندیش،
نگاهم یادگارِ آسمانهای فروریخته است
و دستانی که هنوز بوی نان گرم را به یاد دارند.
آمده‌ا‌م تا با سکوت بیکرانت، سخن بگویم.

از کدام گوشه‌ی شب باید آغاز کرد؟
از گریه‌ی مادری که گهواره‌اش ستاره‌باران است؟
یا از کودکی که آسمانِ شکسته را سنگ به سنگ جمع می‌کند؟
من
در میان این همه فریادِ خاموش،
قامتِ معنا را گم می‌کنم.
در این همهمه‌ی بی‌صدا
نقشِ راه را گم می‌کنم.

تو می‌گویی:
«باران را فرستادم.»
اما زمین،
با دهان خشکیده‌اش،
هنوز تشنه‌ی عدالت است.
تو می‌گویی:
«دل را آینه دادم.»
اما چه کسی تصویرِ انعکاسِ چاقو را
از آن زدود؟

من
در کارگاهِ تاریخ،
تنها تراشه‌های خردِ ظلم را می‌بینم.
پرسش‌های من
مثل درختانی که ریشه در آوار دارند،
قد می‌کشند:
چرا صلح،
همیشه پیراهنی است
که برای قامت جنگ دوخته می‌شود؟
چرا فریاد،
پیش از آن که به لب برسد،
به قصیده‌ای برای سنگ‌ها تبدیل می‌گردد؟

و من،
در این کارگاهِ همیشه روشن،
باید کدام ابزار را بردارم؟
چکش را –
که برای کوبیدن بر سندان سکوت است؟
یا قلم را –
که خود از همان تراشه‌های ظلم تراشیده شده است؟

ای خدای خط‌خورده از زیر قلمِ بلا!
ما
کارگران این زمینِ غم‌گین،
از این هیاهوی بی‌معنا خسته‌ایم.
از آسمانی که بر فراز گورهای جمعی
بی‌تفاوت آبی می‌ماند.
از زمینی که زیر پای ستم
چونان مار زخمی می‌لرزد.

ما —
کارگرانِ زمینِ غم‌گین —
این بار
نه پرسش،
که اعلامیه‌ی خستگی می‌نویسیم
بر دیوارِ سکوتِ تو.

پس ای خدای گمشده!
این قلمِ بلا را —
این قلم را
به دستانِ لرزانِ ما بسپار،
تا شاید
از میان همین خط‌خوردگی‌ها
نقشِ تازه‌ای آغاز کنیم:
آبی که از گورها سبز شود،
زمینی که از لرزه، رقصِ برابری بیاموزد.

صدایِ پایِ اشباح را می‌شنوم
که از گذرگاه‌های تاریکِ نومیدی می‌گذرند
و شعارهایشان را
مثل خاکسترِ آخرین آتشِ قبیله
در گریبانِ شکافته‌ی خود پنهان کرده‌اند.

و می‌دانم که این خاکستر،
این خاکِ سردِ واژه‌های سوخته،
دانه‌های نامرئیِ طوفانی دیگر را
در سینه‌اش می‌پروراند –
طوفانی که نه از آسمان،
که از ژرفای همین گام‌های خاموش خواهد وزید.

ما را چه شده است؟
که مهربانی را
در حنجرهٔ خنجر جاری می‌سازیم
و آزادی را
بر دارِ ترسِ خود به دار می‌آویزیم.

ما را چه شده است؟
که روشنی را
در چشم‌های بسته جستجو می‌کنیم
و حقیقت را
پشت دیوارِ افتخارهایمان دفن می‌نماییم.

شاید زمان آن رسیده
که ترازو را
از کفِ سکوت برگیریم
و گلوله را
به جای زبان –
به قلمی برای نوشتنِ آواز تبدیل کنیم.

پس ای وجود بی‌کلام!
اگر پاسخ تو —
همین برهوتِ بی‌کرانی است؛
که درونم را پُر کرده است،
پس این ذغالِ شعله‌ورِ اعتراض
از کدام معدنِ تاریکِ آفرینش جوشید؟
شاید این مناظره،
خودِ پاسخ است:
این فریادِ بی‌اُمید اما ایستاده،
این سوالِ همیشه سبز،
این ابری که با وجود باریدن،
هرگز آرام نمی‌گیرد.

پس ای وجود بی‌کلام!
اگر پاسخ تو
همان برهوت است
و من این آتش را
از خاکِ تاریک تو برکشیده‌ام —
پس در این گفت‌وگوی بی‌پایان
من و تو
همزادِ یک رازیم:
تو — سکوتی که می‌سراید،
من — سرودی که خاموش می‌ماند.

من
انسانِ این عصرِ زخمی —
همان که پیشتر گفتی:
«دل را آینه دادم» —
اکنون
در برابر آینهٔ بزرگِ تقدیرت می‌ایستم
و این دانهٔ گندمِ پرسشم را
نه برای خوردن،
که برای کاشتن
بر زبان می‌آورم:
«چرا؟»

شاید روزی
از این دانهٔ یگانه،
خوشه‌ای از آینه بروید —
آینه‌هایی که تقدیر را
نه تک‌خطیِ ازپیش‌نوشته،
که هزارتوی بازتابِ خودمان نشان دهند.
نعمت طرهانی
1404/11/11
2

غم،
این منهای بینهایتِ بی‌کرانِ نفس‌ها
که هر پرده‌اش پرده‌سازِ پرده‌ای دیگر است
و آنچه پایان می‌پنداری
آغاز است
آغاز دایره‌ای دیگر

مثل چکه‌ای که از سقفِ نمناکِ زمان
حفره‌ای را در سنگِ خاطره تکرار می‌کند —
نه یک حفره، که حلقۀ زنجیری را می‌سازد
حلقه به حلقه، تا قفسی از خاطره…
هر چکه، گردابی کوچک در استخری ست
که سنگِ تن را می‌خورد و ریشه می‌دواند
در عمق خواب‌های تب‌دارِ زمین —
از همان گردشِ خون در رگ‌های خیسِ شب.

یکی گفتا آخرین غمت باشد!
و من می‌خندم بر این تمامِ ناتمام!

غم تمام می‌شود
آن‌گاه که چشمی
برای دیدنِ نبودن باشد،
که نباشد گوشی
برای شنیدنِ فریادِ خاموشِ ستاره‌ها —
ستاره‌ای که می‌میرد و فریادش را
در گلویِ سیاهچاله‌ها خفه می‌کنند…
ولی از دلِ همان خلأ،
نور تازه‌ای چشم می‌گشاید
بی‌آنکه نامی از فریاد داشته باشد —
و قلبی برای درکِ وزنهٔ سنگینِ بودن.

غمی که می‌بینیش،
از جنسِ آینه می‌شود
و هر شکست در آینه،
نه پایانِ تصویر،
که آغازِ نگاه از زاویۀ دیگر است…

پس غم تمام می‌شود؟ نه؛
تنها نقشِ آب را به سنگ می‌بازد،
و شکلِ حفره‌اش را عوض می‌کند.

آنکه می‌بیند، می‌فهمد؛
پس می‌سوزد.
و شعله‌اش تا نَفَسِ واپسین
روشنگرِ همین سوختن است —
شعله‌ای که تا نفسِ واپسین
نه نور می‌افشاند، که دود می‌کند…
دودی که نقشِ غم را بر سقفِ زمان می‌نویسد
و آن‌گاه،
سردیِ خاک،
تنها ترجمۀ خاموشِ همان دود است.

تنها زمانی که زمینِ تن
سرد شد،
وقتی که پنجره‌های تنهایی
برای همیشه بسته شدند،
آنگاه —
آری، تنها آنگاه —
غم در کفن سپیدِ خویش می‌آرمد.
و سکوت، پاسخِ نهایی ستاره‌ها را می‌دهد.

و این گردش،
مثل چرخِ آسیابی ست
که گندمِ بودن را آرد می‌کند
و باز از همان آرد،
خمیرِ دایرۀ تازه می‌سازد
در تنورِ شب.

و تو گفتی: «آخرین غمت باشد!»…
ای دریغ!
ای دریغ از این آخرِ بی‌انتها…
از این گردشی که پایانش، آغازِ راهِ همین رفتن است.
نعمت طرهانی
1404/11/11
5

در سکوت قطب‌نماهای شکسته،
که زبانِ شمال را فراموش کرده‌اند
جهتی را می‌جویم که ردِّ پای سایه‌هاست.
نیمه‌ی تاریک من،
هم‌آواز باد مه‌آلودی ست
در حافظه‌ی غارها.
و سایه‌ها،
قطب‌نمای اکنونِ من هستند.

در آنجا که سایه‌ها مرا می‌شناسند
درختان ریشه در آینه دارند
و برگ‌هایشان قطرات کهنه‌ی مهتاب است.
من با خودم گفتگو می‌کنم
به زبانی از شن‌های روان،
به گویشی از صدای پای عقرب‌ها
بر سنگفرشِ دالان‌های تنهایی
که حافظه‌ی غارها را می‌خواند.
و قطب‌نمای شکسته‌ام،
اکنون برگ کهنه‌ی مهتابی ست
که از آینه می‌روید.

گاهی، در هیاهوی سکوت،
پرسشی را میانمان رد و بدل می‌کردیم:
آیا تاریکی، گهواره‌ی نور است یا تابوت آن؟

نیمه‌ی تاریک من،
کشتی‌ای ست شکسته بر ساحلِ چپِ خواب،
بارش را — که یادِ ماهی‌های مرده است —
همچنان به امواج پس می‌دهد.

شاید این رویش —
شاید تاریکی،
تنها زبانی باشد که ستارگان گمشده با آن نجوا می‌کنند.
شاید این سیاهی،
نقشه‌ی گنجی ست که تنها با چشمان بسته می‌توان خواندش.

پس می‌ایستم
در آستانه‌ی این روشناییِ هراس‌آور — روز —
و آواز می‌خوانم برای آن نیمه‌ی دیگر،
که در ژرفنای چاهِ وجودم،
چراغی را روشن نگاه داشته
از عصیانِ نخستین تاریکی.
نعمت طرهانی
1404/11/11
8

در بیداریِ خواب‌زدگان
سکوت، آینه‌ها را خفه می‌کند.

پاهایم ریشه می‌دواند؛
در سقفی از رویا و آینه —
آینه‌هایی که رویافروش
به جای آسمان نصب کرده بود.
و دنیا از ته گلو
با صدایی خفه بالا می‌آید —

در این سراب
بوی نمِ زمین می‌آید
بی‌آن که
بارانی ببارد.

چشمانم پنجره‌هایی رو به تاریکی —
نفسی پشت شیشه، چون مه،
نقش ماه را گم می‌کند
و طعمِ فلز
بر زبانِ شب
می‌نشیند —
گویی دیوارها هم
در کوچه‌های تنگ
طعم سرب را
از خاک می‌مکند.

در هزارتو
گم شده‌ایم:
خوابید؟
یا بیدار؟

تاجر رویا عروسک‌های کودکی‌مان را گرفت—
پنبه‌های معصومیت از درزهایش می‌ریخت.
بزرگ‌تر که شدیم
رؤیاهایمان را نیز دزدید—
لب‌ها را با نخِ تسبیح دوختند —
و کلیدهای بیداری را
به وعده‌ی سرخرمن فروخت.

در قفسه‌های تاریکِ دکانش
فانوسی از مه
بی‌صاحب مانده بود —
نوری که
خود را
با سایه می‌خورد —
همچون جدال خواب و بیداری در سحرگاه.

اکنون ما در جستجوی روزنی
از این دیوار بی‌در.
پشت درِ خواب
واقعیت —
لباس خوابی‌ست
که از تن خواب
می‌سوزد
و بوی پنبه‌ی سوخته‌ی عروسک
در فضای اتاق می‌پیچد
مثل روحی که جا مانده باشد.

در این زمین‌لرزه —
راه رفتن —
یادگرفتنِ
افتادن
است
بی‌زمین.

بر مرزی باریک
میانه‌ی خواب و بیداری ایستاده‌ام —
و زمان
از دو سو
مرا می‌خواند
چون سکّه‌ای در چرخه‌ای بی‌پایان…
خواب و کابوس
دو روی یک سکّه‌اند
در کف باد.

شاید زندگی کابوسِ بدی باشد
و مرگ — بیداری در صبحی سرد —
شاید تنها اتاق خواب‌های بی‌پایانمان
عوض می‌شود.

کودکانی محکوم به بزرگ شدن
جوانانی محکوم به پیری
پیران
محکوم به سکوت—
همای سعادت، خو گرفته به قفس
بال می‌زند سوی قربانگاه—
مسخ‌شدگانی
که مسیر را
از حفظ‌اند.

کودکی، یک شب،
آینه‌ای را — نه از خواب —
که از خشمِ بیداری شکست
و تکه‌هایش را
دورِ دکانِ رویافروش پاشید.

رویافروش
رویاهایم را تاراج کرد —
حالا کابوس‌ها
پوستِ دومِ روزهایم شده‌اند.

سایه‌ها چون ارواحی که جسم خود را
گم کرده‌اند —
هر بامداد در آینه
چهره‌ای تازه
می‌سازند برای خود.

و طعم گچِ دیوار
در کامِ شب‌های بی‌نان می‌ماند
تا پدران، در خوابِ گرسنه‌ی قرص نان
سفیدیِ گچ را با دندان بشکنند—
خشکیِ سفیدی که گلو را می‌بُرد.

درنگ کن —

نفسِ دیوارها را می‌شنوی؟
شمارشی معکوس —
تا در تاریکی
باری دیگر
بروییم
یا بسوزیم.
نعمت طرهانی
1404/11/11
6

پیش گفتاری بر شعر «از مویه تا خورشید»

آنچه در پیش رو دارید، تنها یک شعر نیست؛ فریادی است که از ژرفای خاک سوخته برمی‌خیزد. خوابی دیدم: یکی از سروده‌هایم به زبان کُردی — زبان مادری عموزادگان اسیرم — خوانده می‌شد. این رؤیا، پس از دیدن تصاویر دل‌شکستۀ دختران کُرد در سوریه، به سراغم آمد. از آن شب، به عنوان فرزندی از زاگرس، وظیفه خود دانستم که برای حمایت از آنان، این واژه‌ها را بر صفحه جاری کنم. «از مویه تا خورشید» روایتگر دردِ جمعیِ زنانی است که در گوشه‌ای از این جهان آکنده از مرزهای ساختگی، نه به جرمِ که جز هویت خویش، اسیرند. اما زاگرس، هرگز فرزندانش را فراموش نمی‌کند.

این اثر، روایتِ رنجی‌ست که جغرافیا بر تنِ زنانِ کُرد نقش بسته؛ زنانی که زاگرس، مادرِ کهنشان، شاهدِ جدایی‌های اجباری و پراکندگی‌های تلخِ آنان بوده است. اما در این شعر، رنج تنها نیمی از حقیقت است. نیمه‌ی دیگر، که پایه‌ی اصلی این سروده را می‌سازد، امیدِ آهنین و مقاومتِ ریشه‌دار است.

شاعر با زبانِ تصاویرِ بکر و نمادین، از سپیداران خزان‌زده، پرندگان خاموش و پنجره‌های زندان آغاز می‌کند و گام به گام، خواننده را به سوی روشنایی می‌برد: نسیمِ کوه، بوی خاک آزادی، طرح درخت روی دیوار، و دانه‌های مروارید اشک که روزی بر گردن تاریخ خواهند درخشید. این گذار از «مویه» به «خورشید»، ساختاری هنرمندانه و امیدبخش به شعر می‌بخشد.

نمادهای برجسته‌ی شعر — زاگرس، درخت ریشه‌دار، درفش کاویانی و چهره‌ی اسطوره‌ای کاوه آهنگر — پیوند ناگسستنی این روایت را با تاریخ، اسطوره و جغرافیای یک قوم مقاوم نشان می‌دهد. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه این زنان، در عمق تاریکی، با کشیدن طرح یک درخت بر دیوار، ریشه‌های خود را در ژرفنای تاریخ و هویت خویش حفظ می‌کنند و شاخه‌های امید را به سوی آینده می‌گسترانند.

خطابِ شاعر به «ای خواهرانِ کُرد» و «ای شاخه‌های جداافتاده»، شعری شخصی را به بیانیه‌ای جمعی و همبستگی‌آفرین تبدیل می‌کند. این شعر، صحنه‌ی نبرد را ترک نمی‌کند، اما سلاحش را از کلام و تصویر می‌سازد؛ سلاحی که زندانبان نمی‌تواند آن را مصادره کند.

«از مویه تا خورشید» تأمل برانگیز است. از ما می‌پرسد: آیا جغرافیا می‌تواند رؤیاها را زندانی کند؟ آیا زنجیر می‌تواند آواز را خاموش سازد؟ و پاسخش، در طنین پرشور همین ابیات نهفته است: هر زنی که در اسارت، رؤیاهایش را زنده نگه دارد، خود، تیشه به ریشه‌ی زندان‌ها زده است.

این شعر، سوگنامه نیست؛ سرود است. سرودِ شرف، پایداری و یقین به سپیده‌دمی که از پشت کوه‌های زاگرس — با همه‌ی خونینی‌اش — سربرخواهد آورد. آنچه می‌خوانید، نفسِ یک ملت است که از سینه‌ی مادران، دختران و خواهرانش برمی‌آید تا جهانیان را گواه بگیرد: از دلِ هر مویه، خورشیدی متولد می‌شود.

پیش گفتار را با امضای امید به پایان می‌برم، همان امیدی که ستون فقرات این شعر سترگ است.

در پناه آزادی
بهمن ۱۴۰۴


از مویه تا خورشید

در قفس‌های سیمان، زیر ماهِ بی‌میلاد،
تنِ شما — شاخه‌های خزان‌زدهٔ سپیداران است.
چشمان‌تان هر شب، با سایهٔ خنجر می‌رقصد،
و خواب‌هایتان، چون پرنده‌های خاموش،
در گلوگیرِ شب، شاخه‌ای از زیتون نمی‌یابند.

آه… ای خواهرانِ من!
زنجیر، گلوی آوازتان را فشرد،
اما نغمه در سینه‌هایتان می‌جوشد —
همان‌گونه که زاگرس، در دلِ زمین می‌تپد
و رودها را پنهان، به سوى دریا می‌راند.

هر صبحی که می‌آید،
پنجره‌های زندان، تیغ‌های خورشید را می‌شکنند،
اما از لای میله‌ها،
نسیمی از کوه می‌آید — بویِ خاکِ آزادی،
بویِ نانِ گرم، بویِ موهای بافته در آفتاب.

در عمق تاریکی
با انگشتانِ باریک
طرحِ درختی می‌کشید بر دیوار —
ریشه‌ها در ژرفنای تاریخ،
شاخه‌ها در طلب ابرِ رهایی.

ای خواهرانِ مقاوم!
اشکتان را پنهان نکنید…
این قطره‌ها، دانه‌های مرواریدند
که روزی بر گردنِ تاریخ خواهند درخشید.
شکنجه‌گر می‌پندارد شما را خرد کرده،
اما او نمی‌داند:
هر زنی که در اسارت، رؤیاهایش را زنده نگه دارد،
خود، تیشه به ریشهٔ زندان‌ها زده است.

صبر کنید…
که از هر زخمِ شما، گلی خواهد روئید
و از هر ناله‌ای، زنگاری از بند خواهد ریخت.
صبر کنید…
که بادهای زاگرس، مژده‌ی باران را در چنگال خود می‌فشارد
و هر ذرهٔ خاک، در انتظار رویش دانه‌های ستاره می‌تپد
که از دلِ این خاک سوخته، نهالِ آواز می‌روید
و ریشه‌هایش، از عمق تاریکی، آبِ زلالِ چشمه‌ها را می‌مکند
بادها — پیغام‌آورانِ ابرها —
خبرِ شکفتن گل‌های وحشی می‌آورند.

و در قفس…
پنجه‌های زمستان
بر گیسوی باد می‌لغزد.
و من می‌دانم
که پشتِ این دیوارِ سرد،
فصلِ رویش،
خاموش و بی‌قرار می‌چرخد…

بسمِ آن که رشته‌هایِ کوه را آفرید
و بر سرِ هر دختر، تاجِ شرف نهاد
بسمِ آن که آهن را در دستِ کاوه به فریاد واداشت
تا زنجیرِ ازلی را پاره کند از بنِ تاریخ

اینک بر بامِ سوریه، بادِ سیاهی وزیده است
تیغی ناجوانمردانه بر فرقِ سپیداری نشسته
و زاگرس — این مادرِ کهن —
ریسمانِ مویِ دخترانش را می‌بیند
که هر تارش، زمزمه‌ای‌ست از جنسِ خون

اما بدانید:
از هر مویِ بریده، خاری می‌روید
که چشمِ جفا را خواهد کشید
و از هر قطره‌اشکی که بر دامنِ کوه می‌چکد
درفشی می‌روید — درفشِ کاویانیِ یادها

تکرار مویه‌های زاگرس —
و برخاستنِ کاوه
از گورِ قرن‌ها.
تا فریاد،
فریاد شود:
«ای دخترانِ کرد! شما تاجِ شکوهِ این خاکید
و هر تارِ مویتان — رشته‌ای از تاروپودِ هستیِ ماست.»

قبل از این باد،
موی سپیداران به بوی نم باران می‌رسید
در خاک سوریه، زیر آفتاب بیداد
موهای سپیداران را تیغ تاراج کرد باد
چشمانِ ترسو، در قفسِ شب مرده‌اند
نفس‌ها در گلو، به دَمِ تبر گرفتاراند
هر تارِ بریده، قصهٔ دخترکانی است
که زخمِ تعفّن بر تن تاریخ نشاندند

ای کوه‌های زاگرس! ای رشته‌های غمگین!
شکافِ گورهایتان شد ز آه، دهانِ آذر
بپاخاسته است آهنگرِ قیام، با مشتش
سندانِ تاریخ را می‌کوبد، شعله بر شعله
درفشِ کاویانیش به باد است دوباره

این آه از زاگرس، تا فرات می‌پیچد
در گوشِ جهان، این صدای بی‌پناهیست
ای شاخه‌های جداافتاده از وطن مادری،
چه با سکوتی تلخ بر زمین افتاده‌اید،
چه با آوازی سرخ بر باد رفته‌اید.

ریشه‌هایتان هنوز در ژرفنای خاک کهن می‌تپد —
همان خاکی که بوی درفش کاویان را در خاطر دارد
و آهنگ سازهای باستانی را در رگ‌هایش زمزمه می‌کند.

جدایی‌تان نه انتخاب که تقدیرِ جغرافیای غم‌انگیز بود؛
مرزهایی مصنوعی، شما را از تنهٔ اصلی بریدند،
اما عصاره‌ای که در شما جریان دارد،
همان است که در هر شاخهٔ زاگرس جاری است:
عصارهٔ قیام، عصارهٔ زیتون، عصارهٔ آوازهای بی‌قرار.

ای شاخه‌های پراکنده بر پهنه‌ای بی‌رحم!
شما را در کویرهای تنهایی دیدم،
در شهرهای بی‌خاطره،
در کمپ‌های بی‌آفتاب —
اما هرگز برگ‌هایتان زرد نشد؛
سبزیِ خود را چون رازِ مقدسی پاس داشتید،
گویی هر برگ، صفحهای از تاریخ مقاومت بود.

بادها می‌آیند و می‌روند،
گاهی با خود پیغامِ درد می‌آورند،
گاهی بوسه‌های باران را از سرزمین مادری.
شما گوش می‌دهید،
تن می‌لرزانید،
اما خم نمی‌شوید.
چرا که می‌دانید:
شاخه‌ای که از اصل خویش آگاه باشد،
هرگز نمی‌میرد؛
او فقط منتظرِ روزِ بازگشت به خاکِ ریشه‌هاست.

باشد که روزی،
همهٔ شما — ای شاخه‌های دورافتاده —
دوباره بر تنهٔ کهنسالِ وطن جوانه بزنید،
و آن روز،
جشنِ شکفتنِ گلی خواهد بود
که ریشه در خونِ هزاران شهید دارد،
و عطرش سراسر زاگرس را فراخواهد گرفت.

ای شاخه‌های جداافتاده!
شما تنها نیستید —
هر پرنده‌ای که از فرازِ شما می‌گذرد،
نامه‌برِ رازهای مشترک‌مان است.
هر ستاره‌ای که بر شما می‌تابد،
چشمانِ بیدارِ مادر است که از دور سلام می‌فرستد.
و این پیوند، از هر رشته‌ای ناگسستنی‌تر است.

اگر تیغِ خفتگان، شاخه‌هایت بتراشد
بدان این ریشه در اعماقِ زمینت — همیشه پابرجاست

همین ریشه‌ها ستونِ فقراتِ کوه‌ شدند
زنجیرِ داعش، آهنِ روحتان را نمی‌شکند
کاوه از خوابِ گوران، فریاد برآورد بلند:
«ای مویه‌های زاگرس! بر شانه‌های من ببارید
تا تاجِ خاری را از سرِ دخترانِ خود برگیرم»

آری، از هر مویِ بریده، خیزشی می‌روید
از هر قطره اشک، درفشی به دشت می‌شکفد
کردِ فرزانه! این صبح، گرچه خونین است
اما از پشتِ کوه‌های تو خورشید برخواهد خاست.