در کوچههای تنگِ نگاه،
ماسکِ زیبایی
به بهای سنگ
فروخته میشود.
و جهان
پشتِ ویترینی از نور میایستد…
چشمها میدوند:
در پی رنگ،
در پی قاب،
در پی آینهای
که جز سطح
چیزی را به یاد ندارد.
حقیقت،
پیراهنی کهنه است
بر تنِ بیریزِ مانکن.
هیچ انگشتی
جرأتِ لمسِ زبریِ پشتِ نگار را ندارد.
همه
بر نما شرط میبندند.
غم
پشتِ خطِ لبخند محو میشود.
عشق
روی پوسترهای ارزان
چسبانده میگردد.
اینجا
زیبایی حقیقت را میدزدد…
و هیچکس
نگهبانِ گمشدهاش نیست.
کسی نمیپرسد:
«پشتِ این صورتِ آراسته،
کدام رود خشکیده است؟»
کسی
با انگشتِ حقیقت
خطوطِ پنهان را
لمس نمیکند.
خودِ آینه فراموش کرده
که روزی آب بود.
و چشمها —
که زمانی چاه بودند —
اکنون تنها شیشهاند:
سرد،
صاف،
بیعمق.
در این بازارِ نور،
هر قلبِ گریان
خریدارِ ماسکی خشک میشود.
و تنهایی
سکههای سنگینش را
روی پیشخوانِ سکوت میشمارد.
زیبایی
پوستینیست از نور.
زشتی
گریبانِ ژرفایی را گرفته
که کسی
پا در آن نمینهد.
حقیقت —
این درویشِ بیکلام —
کنارِ جویِ خیابان مینشیند
و ماهِ صورتش را
در آبهای تیره میشوید.
پشتِ ویترین،
عروسکها
یکسان میخندند…
و گردِ غبار
بر گیسوی رهاشدهی شب مینشیند.
چه کسی گفت
زیبا آن است که میدرخشد؟
شاید زیباترین گل
در سکوتِ ریشهها شکفته است،
در تاریکیِ خاک —
آنجا که چشمی برای دیدن نیست.
شاید زیبایی
جاییست که آینه
چشمهایش را بسته
تا جان ببینَد.
شاید حقیقتِ ناب
نقشیست نهان
بر سنگِ غارِ تنهایی؛
نوری که چشم را نیاز ندارد،
آوازی که گوش را نمیطلبد.
شاید زیباترین آینه
آن است که تصویر نمیاندازد؛
که در عمقِ خود
از هر بازتابِ فریب خالیست.
شاید آن آینه
در حقیقت
تصویرِ تهیِ خودِ ما را —
بیهیچ حجاب — نشان میداده است.
و چه کسی گفت
زشت آن است که میترساند؟
شاید
آنچه تو زشت میخوانی
تنها زبانی است
که تو از خواندنش عاجزی.
شاید
در چینهای قلبی فرسوده
صداقتی خوابیده
که در هیچ صورتِ صافی جا نمیشود.
آن گِلِ شکسته
از گنجِ آسمان خبر میدهد.
آن جامِ ترکخورده
شرابِ کهنتری در خود دارد.
شاید هر زخم
دهانهایست به سمتِ آفتاب.
ای دنیای پشتِ ماسکبند،
روزی باد خواهد آمد
و زرِ ظواهر را خواهد ربود.
آنوقت
در آینههای سرد
چه کسی قامت راست میکند؟
زشتیِ راستین —
آری —
تنها بر چهرهی آینههایی خواهد نشست
که هرگز جرأتِ شکستن نداشتند.
تنها آنکه
ریشه در تاریکی داشت؛
که زیباییاش را
نه از انعکاسِ نور،
بل از شعلهای درون وام گرفته بود.
و شاید
زشت و زیبا
چیزی نباشند
جز فاصلهای
میانِ نگاهِ ما
و ژرفایِ هر چیز.
پس
نزدیکتر بیا.
کوچههای تنگِ نگاه را
تا انتها برو.
شاید
در ژرفای همان گِلهای فراموششده
آب هنوز جاریست.
و زیباییِ ناب
لحظهای شکوفا میشود
که دستهایت را
از روی چشمانت برمیداری
— و میبینی.