صبح می آید ز ابری تیره و در میزند
نور میریزد قناری بال و هم پر میزند
خستهدل بودم، ولی شوق رهایی در دلم
چون جوانه در دل خاک سیه، سر میزند
هر که در ظلمت نشیند، باز روزی میرسد
لحظهای خورشید بر تن زر و زیور می زند
باد اگر صدبار شمع آرزو را بشکند
باز شمعی تازه از جان سحر برمیزند
زندگی گر پر ز رنج است و ملال، اما نهان
نغمهای از شوق بر هر برگ و هر بر میزند