bg
شوق رهایی
شاعر :‌ محمد رضا گلی احمدگورابی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/25
تعداد نمایش :‌ 8

صبح می آید ز ابری تیره و در می‌زند
نور می‌ریزد قناری بال و هم پر می‌زند

خسته‌دل بودم، ولی شوق رهایی در دلم
چون جوانه در دل خاک سیه، سر می‌زند

هر که در ظلمت نشیند، باز روزی می‌رسد
لحظه‌ای خورشید بر تن زر و زیور می زند

باد اگر صدبار شمع آرزو را بشکند
باز شمعی تازه از جان سحر برمی‌زند

زندگی گر پر ز رنج است و ملال، اما نهان
نغمه‌ای از شوق بر هر برگ و هر بر می‌زند

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران