برف آمد با تفاخر پا نهد بر روی بام
میتپد در سینهی شب، نور مهتابی بهکام
شاخهها از برف سنگینند ومغرورند و پاک
چون درختی پیر اما زنده در فصل خرام
آسمان آبیست اما در میان کوه ها
می درخشد نورخورشید از رخ دستان سام
در دل این فصل خاموشی، صداها زندهاند
برف و باران می تراود از درون نقره جام
باد میرقصد میان کوچههای سرد شهر
میکشد بر شیشهها خطی ز رؤیای مدام
کوهها در جامهی سبزینه خاموش اند و پاک
چون درختی پیر اما زنده در فصل قوام
در شب این راه خاموشی، دلم روشنتر است
چون چراغی در شب سردی که میتابد مدام