بی باده ام و غمی حالم نمی برد
این شهر خسته از خط و خالم نمیبَرَد
دیوار ترس دور خیابان کشیدهاند
فریاد دوست غبار زلالم نمیبَرَد
نان کم شدهست و سفرهی مردم نحیفتر
اما کسی حساب سؤالم نمیبَرَد
هر روز زخم تازه به کوچه روانه است
دردی چنین به سوی مجالم نمیبَرَد
با اینهمه هنوز دلم گرم رفتن است
باد نفاق این پر و بالم نمیبَرَد
دریا اگرچه دور، ولی موج همصداست
این نسل را به وهم محالم نمیبَرَد