در باغ نیمه سرسبز، باران جانفزا کو
در کوچههای تیره، خورشید آشنا کو
چون شاخهای شکستند در باد بیقراری
اما پس از شب سرد، صبح شکوفهها کو
گر زخم کهنه دارم، درمان آن نهانیست
در سینهام امیدیست، آن مرهم خدا کو
از گریههای پنهان، مهتاب تازهروید
در پردههای ظلمت، آن نور بیریا کو
دریا اگر که طوفان دارد به وقت تندی
در عمق موجهایش، حال نزار ما کو
افتاده او ولیکن برخیزد از تبسم
در خستگی سفرها، شوق ره رها کو
فانوسِ راهِ انسان، از خندهی سحر بود
ای خاکِ خسته اما، فردای روشنا کو