bg
چای داغ وقصه هایم
شاعر :‌ محمد رضا گلی احمدگورابی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/22
تعداد نمایش :‌ 20

تو بمان ای هم‌سفر، تا صبح دیگر در کنار
تا نفس با عطر تو گردد به جانم یادگار

شب به شوق چشم تو افروخت شمع انتظار
ماه هم با ما نشیند، بی‌صدا، تسلیم وار

بی پناه و خسته‌ام، بی‌تو نمی‌گیرم قرار
چون نسیمی در غروبی گم‌شده، بی‌روزگار

دست من در دست تو، یعنی رهایی از غبار
یعنی از هر درد پنهان، یک رهای آشکار

چایِ داغ و قصه‌هایم، نیمه‌جان و نیمه کار
بی‌تو رنگی کم‌رمق دارد، شبی بی‌اعتبار

در نگاهت آسمانی هست، روشن، بی‌غبار
در دلم هر شب به شوقت می شود دنیا بهار

گرچه دنیا سرد و سنگین، گرچه راهی پرخطر
با تو حتی زخم‌ها هم می‌شود باغی به‌بار

لحظه‌ های با تو بودن، زندگی شیرین تر است
مثل موجی نرم کو دارد به ساحل رهگذار


گر نمانی، خانه می‌ماند اسیرِ روزگار
پس بمان، تا جان بگیرد این وجود بی قرار

تو بمان ای هم‌سفر، تا صبح دیگر در کنار
این جهان از نو بخندد، با تو ای زیبانگار

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران