ای دل رسوای من طناز باش این بار هم
همچو سرباز وطن جانباز باش این بار هم
گرچه شب بیرحم شد، مهتاب را پنهان نمود
همچو چشمی بر امیدی باز باش این بار هم
خستهای از رفتوآمدهای بیفرجامِ درد
با منِ غمگین، کمی همراز باش این بار هم
باد اگر بر شاخسارانِ دلم آشوب ریخت
چون درختی ریشهدار و ناز باش این بار هم
هرچه دنیا زخم زد، لبخند را از من مگیر
یاکمی شیرینتر از آواز باش این بار هم
راه اگر تاریک شد، از پا نیفت اما مگو
با چراغِ خاطراتم ساز باش این بار هم
در دلِ این کوچههای سردِ بینام و نشان
تو به دور از هرچه حرص و آز باش این بار هم
گرچه میترسی زِ تکرارِ شکستِ روزگار
در کنارِ عشق هم بال پر پرواز باش این بار هم
من تو را از هرچه در این خاک میلرزد برم
در پناهِ شانهام دمساز باش این بار هم
ای دلِ رسوای من، با من بمان تا آخرین
لحظهٔ این قصهٔ آغاز باش این بار هم