آمدی و باغ جانم غرق نور آسمان شد
خندهات چون صبح روشن بر دل من آشیان شد
دست تو در دستهایم باغ گلها را شکوفاند
لحظهلحظه با حضورت آسمانم بی کران شد
چشم تو دریای آبی هر کلامت مهربانی
هرچه بود از رنج دوران با نگاهت گلفشان شد
در شبان بیپناهی، نام تو فانوس راهم
کوچه های تار و تیره، روشنایی بی امان شد
آمدی و خستگیها ریخت از دوشم به ناگه
این دل بیخانه با تو خانهای در کهکشان شد