عشق آمد در دلم اما پناهی هم نماند
آتشی افتاد در جانم، زبانی هم نماند
مست آن جامم که هستی در دهانم ریخته
من نظر بر نور اما تاج وگاهی هم نماند
سر برآوردم ز خاک و نالهای در باد شد
خاک هم بر باد شد آوردگاهی هم نماند
مرغ دل پران به سوی حق، رها از هر گمان
من رها گشتم ولی با ماسپاهی هم نماند