در هوای گرم دل، آن را که بخشیدی شدی
شوق آن فردای بیپایان که بخشیدی شدی
در دل آیینهها، مهتاب بیسامان وسر
نور آن بیتاب لرزانی که بخشیدی شدی
باد میآمد و از عطر تو عطرآگین شدم
رنگ آن بیرنگی جانانه بخشیدی شدی
چشم من در امتداد مهر بی پایان تو
من پی آن لحظهی نابی که بخشیدی شدی
هرکه پرسید از دلم گفتم که بی تاب است و گرم
آتش آن مهر بی تابی که بخشیدی شدی
باغ من پر برگ شد، در فصل رویاهای تو
گنج های باشکوه دل که بخشیدی شدی
بودنت آغاز شد، پایان نخواهد داشت هیچ
لطف آن بیحد پنهان را که بخشیدی شدی