من کجا و بودنم در لحظههای بیقرار؟
هستیام آیا حقیقت بود یا خواب و غبار؟
آینه پرسید از من تو که هستی در جهان؟
گفتمش تصویر وهمم در دل تکرار کار
مرگ را دیدم که میخندید در آیینهها
زندگی را با خودش میبرد در مرز مدار
عشق را از عقل پرسیدم، که پاسخ داد رنج
عقل را پرسیدم و فرمود از رنج و شعار
در سکوت شب، صدایی گفت تو آرام باش
بودن بینام، یعنی رستن از هر افتخار