شهر را در دود و آتش، خواب دیدم نیمهشب
کودکی در خاک غلطان بی گناه و بی سبب
نان ندارد سفرهی دیروز، فردا هم نداشت
مردمان در صف، ولی بیچشم، بیلب، بیطلب
دستها در جیب، اما فکرها در بند نان
آرزوها مردهاند از زخمِ قانون و ادب
کو عدالت؟ کو صداقت؟ کو صدای بیخطر؟
هر که فریادش بلند است، می شود مجرم! عجب !
با قلم باید نوشت از دردهای بیصدا
تا شود آواز ما فریاد در سرمای شب