در کوچههای شیدایی،
جایی که باد
سایهها را میدزدد
و هر پنجره
چشمیست خسته
رو به بیکرانگی،
لیلی را دیدم—
ایستاده بر لبهٔ وهم
با موهایی
از تارهای مهتابِ شبهایی
که کسی از آنها بازنگشته است.
با باد سخن میگفت:
«مرا گذاشت
در بیابانی
که سنگها
نام عشق را فراموش کردهاند.
عشقش را
پشت کوههای قاف جا گذاشت—
جایی که پرنده
دیگر از پرواز نمیپرسد.
من ماندهام
با تشنگیای
که چاه را میبلعد
و آسمانی
که هر ستارهاش
سنگریزهای ست سرد
و دور.»
و من که گوش میدادم،
زمین دانست
من نیز
از این خاکم:
کسی که باران را
در حافظهٔ شنها میجوید
و با سایهٔ خویش
به سکوت میگرید.
من آینه بودم
که در برخورد با خورشید شکست—
اما شگفتا:
هر تکهام
نه مرد،
که روشن شد.
یکی در ریگزار تنهایی،
دیگری در وادی حیرت،
یکی در سرزمین بینام.
هر شکست
هم قفلی بود که در گشود
هم دهانی که آواز خواند.
و اکنون،
در سرزمینی که عشق
جغرافیای روح است،
ما—لیلی و مجنون زمان—
بیابان را زندان نمیبینیم،
بلکه آینهخانهای میبینیم:
هر سو رقص خورشیدهای شکسته،
هر نسیم خاطرهای از قاف،
و هر شب
مهتابی
که تکههای ما را
بیآنکه یکیشان کند،
کنار هم مینهد.
در کوهستان خیال،
فرهادِ زمان
کلنگش را بر سینهٔ سنگ میکوبد:
«شیرین!
تو را در رگههای این صخرهٔ خاموش میجویم—
در آبی که از زخم زمین میچکد،
نه از وعدهٔ چشمه.»
عشق
همان دو راه را نشان میدهد:
قاف را بشکاف
یا کوه را.
اما چه فرهاد باشی
چه مجنون،
چه لیلی
چه شیرین،
در آینهٔ کهن این کویر
همه یک چهرهایم.
چهرهٔ تو—
که اکنون
در میانهٔ بیابان ایستادهای:
نه قاف را شکافی
نه کوه را،
بلکه آینهایای
که در خود شکسته
و هر ترکش
روشنیست
برای بیابانی تازه.
و عجیب نیست:
همانگاه که میپذیری
همهٔ عشاق
یک رهگذرِ بیاباناند،
سنگ نرم میشود
و قاف نزدیک.
تو میمانی
با عشقی
که نه میشکند
نه میگذرد—
فقط هست،
چون خورشیدی
که در هر ذرهٔ شن
تصویر خویش را میزاید.
اما این پرسش
همچنان میدرخشد:
اگر آینه
هرگز کامل نشود،
آیا نور
کمتر خواهد تابید؟
ما
عشاق بیابانیم—
کوههای بیریشهای
که در آغوش باد
هر صبح
با جهانی نو
میروییم.
و گمان میکنیم
که همین رفتنهاست
که بیابان را
آینهخانه میکند.