میکده هنوز بوی کهنهی شراب میدهد
و من
پشت همین میزِ خسته
جامی را میچرخانم که آینه شده است:
تصویرِ تو در قعرِ آن نشسته است.
شبِ میخانه بیدار است و چراغان هنوز
ولی از شوقِ دیدار تو، جانم میگدازد
خداوندا! چه شد آن عهدِ پرشورِ قدیم؟
که اکنون، باده تنهاست
و دلِ آینه
پر از ناله…
معشوق
از لابهلای شکستِ همین بطریها
که هرکدام
قفسی از آینهاند
چهرهات را پیدا کنم
شاید
بهشتِ گمشدهام را
در همین کجومعوجیِ محض ببینم:
چشمی که از درونِ تاریکیِ شراب
به دنبالِ تو میدرخشد.
من میدانم:
معشوق نمیآید.
اما این مردانِ خمیده بر میزها، نه؛
هرکدامشان
سرزنشیاند
به قامتِ انسان.
حرفهایشان را میشنوم:
«هنوز امیدِ عشقهای سوختهای را دارند
که رزقِ باد بودند.»
در میخانه،
ساقی از همه هوشیارتر است.
و من،
در سکوتِ خود،
محوِ تماشایِ چرخشِ یخ در جام،
طعنه میزنم به همهی نقشهایشان
که بر دیوارِ این جهان کشیدهاند.
در این تاریکیِ میآلوده
سایههایشان بر دیوار میرقصد
و من
در ژرفای همین جامِ ترکخورده
تماشاگرِ تمامِ نقشهای باختهام.
و این جامِ ترکخورده،
سنگینیِ نگاهم را بر دوش میکشد.
تو نمیآیی
و جهان
همان کوزهی تهیست
که خوابِ دریاهای نخورده را
در حلقومِ خاکارهها
دفن میکند.
گاه
در اوجِ مستی
فریادِ گمشدهام
به لعنتِ خدا میرسد
که چرا بهشت را اینقدر دور گذاشت…
و تو
ای نزدیکتر از نفسهایم
چرا مثلِ یک رویا
همیشه در آن سوی میزِ خلأ نشستهای؟
و خدا
در ژرفای همان لعنت
گم میشود…
پیمانهام را بلند میکنم
تا تهمردههای بهشت را بنوشم
و تو
در آن سوی میزِ خلأ
چنان نزدیک میشوی
که آینه
از نفسهایت مه میگیرد
و من
پشت این شیشهی تار
آتش را میبینم
که شعلههایش را
یکبهیک
به شراب میسپارد…
کاش این قدح
تنها یک دریا بود
و نه اینهمه فاصله
بین من و تو.
میکده دارد خاموش میشود.
شمعها یکییکی
تسلیمِ باد میشوند.
با این جامِ تهی...
تنها ماندهام؟
و نگاهِ تو
که از تهِ همهی این تاریکیها
مرا
بیقرارِ روشنی میکند.
تاریکی، کلام ناتمام شمعها را بلعید
در این سکوت
فقط صدای چکههای شراب را میشنوم
که از لبهی جام
بر زمینِ خیسِ خاطره
میچکد.
تو
ای ماهِ این شبِ بیستاره
چشمانت را ببند
تا روشنیات را نبینم
و در این تاریکیِ یکدست
گم شوم
در بیم و امیدِ بودنِ تو.
جامِ تهی
آینهایست که شکست…
ولی تصویرت
حتی میانِ خردهشیشهها
همچنان میدرخشد.
و من
با دستانی لرزان
ترانهای بیواژه را مینویسم
بر برگهی تبآلودِ مستی
و تو
آه
چه روشن میروی
در عمقِ این شبِ بیپایان…