خانه بوی بارانِ دیروز را میداد،
پیش از آنکه باد بیاید — بیامان —
از بیابانهای فراموشی،
با نَفَسهای داغ و آوای خروشِ شن.
پنجرهی اتاقِ من —
آن نفسگاه بیحفاظِ رؤیا —
آغوش گشوده بود به سویِ یورشِ آسمان.
آن همه نقشهای رنگینی که کشیده بودم،
سالها با قلممویِ چشم و رنگِ دل،
بر بومِ گستردهی سپیدهدمها…
حتی اسبهای وحشی آرزو و پرندگانِ نقرای رویا —
که هنوز در بلندای فکر میتاختند و بال میزدند —
باد همه را چون خاطرهی بارانِ دیروز با خود بُرد.
آنگاه در سکوتِ خاک،
نقشِ سُمهای آنان
چاهی شد در خواب دانه.
دستان تو — این برگهای بیدرختِ برهوت —
جویای ذرات پراکندهاند –
نشان شکافی در خاک
که وعدهی بذر رویایی نو را میدهد،
چند پاره آینهی شکسته
که هنوز آسمان را در خود نگاه داشتهاند،
و ردپای نغمههایی
که باد از شنزار ربوده است…
این جستوجو خود
نخستین جوانه است.
باد همهچیز را نمیبَرد.
او تنها آنچه را که باید به کوچ میخواند
و این خاکِ به هم ریخته و خسته،
خوابِ دانههای تازه را در سینه دارد —
و این خواب میداند چگونه ریشه باید ساخت.
شاید
در ژرفترین لحظههای این کوچِ ناگزیر،
آغازِ رویشی دیگر نهفته باشد —
رویشی از جنسِ ریشههای روشن،
که در تاریکیِ خاک نیز
نور میجوید و ره میسازد.
باد میرود…
تا بادِ تازهای بیاورد،
ریشههای روشن
در خاک تیره راه میسازند
نه برای رهایی از تاریکی
بلکه برای آنکه تاریکی را
میزانِ نور خود کنند.