صبر، این خنجری که آرام
در قفسهی سینهام مینشیند،
هر روز تیزتر
هر شب آرامتر —
خونِ سکوتِ مرا میریزد.
و من
در این بیکران خاموشی،
آهسته
از آینه میلنگم
و در قاب زمان،
خون خود را
به سنگ میبینم.
صبر،
ای کاش مرگی بودی —
نه این زندهبهگوری
که هر صبح، با تو
از نو زاده میشوم
برای دردی تازهتر.
من، خاکسترِ انتظار —
که باد هر بامداد
پراکندم،
و بارانِ هر شبانگاه
حتی خاکم نمیکند.
باز
میمانم
پای درگاهی
که هرگز
نمیشود.
من، این خاکستری که خاک نمیشود،
همان بیریشه، همان بیآشیان -
بر آستانهای
بازمیگردم
که نه در
نه دیوار است.
تنها گذرگاهِ باد است
و باران.
و روزها
از دودِ بودنم
افق را خط میزنم.
و شبها
در بارانِ نفسهای بیپاسخ،
خاموش — خاموش —
چکه میکنم
تا صبح.
صبر، این حفاریِ آرام
در پیکرِ سنگیِ آرزو —
تا کی؟
تا آنگاه
که اثری از من نماند
جز غباری از نمک
بر آستانهی هیچ.
صبر، این قلمِ نامریی
که نقشِ «بودن» را
بر سنگِ «شدن» میکَند.
هر ضربهاش
ذرهای از قامت امید
میکاهد،
تا آنجا که سنگ،
تنها یادگاری
از فرسایش شود.
و من —
همان غبارِ نمناک —
حتی
ردی از پا
بر آستانه نمیگذارم.
صبر،
ای سنگسابِ بیصدا —
تو را میبینم
که چگونه
تا نابودیِ آخرین ذرّه
از حرکت نمیایستی.
و من
در این مدارِ بسته،
فقط
چرخشی تندترم
به گردِ هستی هیچ.
این کشتنِ بیهیاهوست:
قتلی بیرگبار،
مرگی در اتاقی روشن
با پنجرههایی
رو به آفتاب.
و من،
نمیمیرم.
فقط
کمکم
تبدیل میشوم
به صبری دیگر —
برای مرگی تازهتر.
این زیستنِ بیجنبش است:
نفس کشیدنِ بیهوا،
تبرگهایی
که بر شاخههای خشکیده
سبز میشوند.
و آفتاب،
هر روز
از همان پنجره
سایهام را میکند
روی زمینی
که هرگز
گیاه قامتم را
نوریاند.
من
تنها میبینم
که روشنایی
چگونه
آرامآرام
خونِ رنگها را
میمَکَد.
و در این روند بیامان،
تبدیل میشوم
به پذیرش تلخِ نگاهی
که بر من میافتد —
و برنمیخیزد.