اینجا هم باران میبارد،
اما این بار
قطرهها الفبای فراموشی را روی شیشه مینویسند.
گل پیچکمان را لبِ پنجره یادت هست؟
خاک گلدانش ترک خورده از تشنگی.
ریشهها هنوز سنگها را میشکنند،
اما نه برای جستجوی آب،
بلکه برای یافتن نشانهای از ردِّ پاهایت
در خاکِ خیس.
باد، از پنجرهی نیمهباز
گرههایش را یکی یکی میشکند.
و اینک تنها رشتههای بیجانش را میبینم
که با هر تندباد خاطره
تارهایی میشوند برای بافتن تورِ غم.
و سکوت تو
ریسمان پوسیدهای ست میان دو دیوار—
فاصلهای به درازنای نورِ ستارهای مرده
که از چشمهاش
میلیونها سال است جدا افتاده.
و سایههای ما
در دو سوی این شبِ بیکران،
هر یک ماهِ خود را میجویند.
اما اکنون
تنها سایهی من است
که دیوار را میپیماید
به دنبال قامتی که دیگر نیست.
آخرین شب یلدا را یادت هست؟
دیوان حافظ، روی همان صفحه،
با نشانکی از برگ پاییز باز مانده است:
«عهدِ آن شد که براندازم از پای، تا کی؟
پای ما در میانِ عمرِ خودباختگان آمد»
و این سیلِ خاطره،
این مهمانِ همیشگی،
حتی هوای خانه را نیز با خود بردهاست.
چوب خطهای روی دیوار
اکنون نقشهای ست برای گم کردن خود
در هزارتوهای همان رویا.
باران میبارد،
ابرهای تو سفر میکنند،
و من
در کشوی میز—
تکههای نان شعر را جمع میکنم
برای پرندهای که شاید بازگردد
به کلبهی تنهایی کنعانم.
و دستانم،
این بار نه از لرزش که از سنگینیِ باران
بر پنجره میلرزند –
بارانی که میبارد
گویی از جنسِ توست
زمین من را با زبان باران
میسوزانی.