bg
گلِ لجنزار
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/20
تعداد نمایش :‌ 3

خوابی
که ترس را می‌شکند —
سکوتِ آوازی ست
که از ریشهٔ خدا می‌جوشد.

تمام شهر
از این روشنی می‌لرزد —
که این دلِ پُرزخم
چرا زخم را خانه می‌داند؟

سحر که می‌شکفد
بر پلکِ تاریکی،
خوابِ شکسته
به چشم‌های زمین می‌چکد.

سکوت —
نغمه‌ای بی‌کلام است
که از خاک می‌جوشد
و در رگ‌های باد جاری می‌شود.

هر زخم
پنجره‌ای ست به آسمانِ تازه —
هر شکاف، گذرگاهی
برای نسیم‌هایی که می‌خوانند:
«اینجا را خانه بدان…»

شهر هنوز می‌لرزد،
اما عابری تنها
زخم‌هایش را چون کلید برمی‌گیرد
و به سوی آفتاب می‌رود.

نهیبِ صبر
لحظه‌های تا شده را می‌گشاید —
نَفَس
از این بی‌هوایی
هوا می‌گیرد.

و این جان بیدار را
از دردِ خود پروانه می‌سازد —
دل، نور می‌شود
وقتی که خود را رها می‌کند.

نهیبِ صبر —
طوفانی ست آرام
که در پیلهٔ لحظه‌ها می‌تند
و بال می‌گشاید.

نفس،
در خلأیِ بینِ دو زخم
ریسمانی از نور می‌بافد —
همان که جانِ خاک‌گیر را
به آسمان می‌دوزد.

هر پروانه‌ای
دردی ست که پر گرفته است —
هر رهایی
پروازی ست در دلِ همان باد
که روزی پیله را می‌لرزاند.

و دل…
وقتی می‌شکند
چون پنجره‌ای ست که به روی تمام‌ بادها گشوده می‌ماند —
خود را به باد می‌سپارد
تا باغ را تکان دهد.

رهایی این نیست که سبک‌ شوی —
این است که
خود را شبیه‌ی دریا کنی
که در هر موجش
همه‌ی رودها خانه کرده‌اند.

گلی که در این لجن‌زار می‌روید —
خود لجن‌زار نیست؛
آوازِ لجن‌زار است
که به ریشه‌ها یاد می‌دهد
چگونه آسمان را بخوانند.

راهی ست که لجن‌زار را فراموش نمی‌کند —
بلکه خاکِ تیره را
به قامتِ آفتاب می‌آراید.

و این غصه…
وقتی در سرایِ نور می‌رقصد،
سایه‌اش را همچون شنلی بر دوش می‌کشد —
می‌چرخد و می‌چرخد
تا از چرخشِ خود
چراغی بسازد
که تاریکی را هم روشن می‌کند.

و این دلِ تنها شده —
خود را بهانه می‌گیرد
تا تنها نباشد.
خود را بهانه می‌گیرد
تا درونِ انزوایش
مهمانی برپا کند
برای همه‌ی صداهایی که هرگز نشنیده…
برای همه‌ی نسیم‌هایی
که از لابه‌لای پنجره‌های بسته
سلام می‌کنند.

---

چرک نویسِ خوانا می‌نویسد:
رنجت از آن نیست که هیچ گلی در لجن‌زار نیست —
رنجت از آن است که تو
خود —
گلی هستی که لجن‌زار را باور کرده‌ای.

چرک‌نویسِ خوانا درست می‌نویسد:
درد، ریشه در چشم‌داشتی دارد —
تو گل هستی
اما در جویبارِ خودت
تنها لجن را می‌بینی.

باوری که تو را ساخته
در آیینه‌ای از باران فرو ریخته است —
و تو در آن شکست،
سراسر خود را تاریک دیده‌ای.

آن گل که می‌تواند از آسمانِ خاک هم رَست
چرا در آینه‌ات
ریشه در زندان دارد؟

شاید لجن‌زار هرگز نبوده —
این چشم‌های توست
که باران را فراموش کرده است.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران