باد میآید —
نه از کشتزار یا شاخهی کاج،
نه از سوی کوه و کهکشان —
باد میآید از لابهلای قرنها،
از نفسهای فراموششده.
با خود میآورد:
خندهی گمشدهی دختربچهای در کاروانسرایی دوردست،
قهقهی پیروزی قبیلهای که نامشان از سنگها پاک شده،
تبسم پنهان عابری
در سایهی دیوارِ فرسودهی مسجدی
که دیگر اذانش را کسی به یاد ندارد،
و خندهی شکفتهی دخترکِ روستایی
آنگاه که نخستین انگور را چید.
این بادِ سرشار،
بر گونهی امروز من مینشیند،
بر آستانهی گوشِ من میایستد.
گوش میدهم:
در هر موجِ آن،
طنینِ یک رهایی است —
صدای شکفتن انار در باغی ویران،
و در پسِ همهی صداها،
خنده.
خندهای که قرنها
بذرِ آن
بر دامنِ تاریخ ریخته شد
و اکنون
سبز شده است.
قرنها میدوند،
میپیچند در گیسوی سپیدِ زمان،
و میرسند به پنجرهی اکنونِ من
با هدیهای
به نامِ «خندیدن».
پس من،
آخرین ایستگاهِ این بادِ کهن،
لبهایم را میگشایم.
خندهی من
ورقی تازه است
در کتابِ عظیمِ ورقخوردهای
به نامِ انسان.
میخندم،
تا بادِ قرون
در چینِ لبخندِ من
لنگر بیندازد،
و خانه کند.