در نقشه کهنهیِ دستانم
جادههای خاکی بسیاری خوابیدهاند.
جادههایی پر از درختانِ بیثمر
و نشانِ ستارههای گمشده…
و من،
مسافری که به جای میوه
سایههای درختان را میچیند
و به جای نقشه،
ردِّ نورِ ستارهای را دنبال میکند
که قرنها پیش خاموش شده است.
هر پیچِ این راهها
به کوچۀ خاطره میرسد.
باد، نشانهها را
یکی میرباید…
شاید اگر باران میآمد،
از دل این خاک
سبزهای میرویید.
در گوشهای از نقشه
راه هنوز سفید مانده است —
ناتمام،
بیانتها،
با آغازی که گم شده است.
و من،
با پای برهنه،
در جستوجوی ردِّ پایِ خودم
میانِ این همه راهِ نرفته میگردم.
چه کسی
مسیر بازگشت را
نشان داده است؟
هر صبح
از کنار درِ خانۀ تو میگذرم —
قفلی بیکلید.
پشتِ آن
جهانی از آوازهای نخواندهات
در آغوشِ رقیبانِ زیبارو به خواب رفته است —
آوازهایی که چون باد
از شاخههای بیبارِ انتظارم
میوههای نارسِ خاطره را میربایند.
گاهی
دستم را بر فلزِ سردِ در میکشم؛
گویی
ضربانِ دیوارهای جدایی را میشنوم —
مثل نبضِ یک زخمِ قدیمی میتپد.
من و این هر روز بیوصال
به عادتی غریب خو کردهایم:
میروم
و بازمیگردم،
و هنوز
پشتِ همان در ناشنیده ایستادهام.
گاه
ردِّ پایِ کسی را
روی خاکِ خیس دنبال میکنم،
اما در میانهی راه
اثر محو میشود...
و من
تنها با سایۀ خود
با کیسهای پر از بذرهای بیبار،
در دو راهیِ زمان میمانم.
زمان
شاخهایست
که برگهایش را میریزد:
سویی خزانِ فراموشی،
سویی دیگر
بهارِ انتظار.
سایهام
بیصدا میپرسد:
«آیا رفتن
همان ماندن
بر لبهی محو شدن نیست؟»
و من —
در پاسخ —
قدمی برمیدارم
بیجهت،
فقط برای آن که
در این برزخِ سرابها،
حتی اگر کورمالیِ عشق باشد
ردِّ پایی تازه —
بر خاکِ زمان بگذارم.
حتی اگر بدانم
بادِ فردا
آن را نیز خواهد برد.
میدانم پاتوقمان را یادت نیست،
ولی من — در انزوايِ همان گوشۀ دنجِ خیال —
با نقشههای تا نخوردهات
و رویای لبخندهای نادیدهات،
بازیِ عشق را
با سایههای خود
تنها به پایان میبرم.
و من،
در آستانۀ هر سپیدهدم،
به سرگردانیهایی
که چون پرنده بر شانۀ خیالم مینشینند
سلام میکنم.
آن لبخندهای نادیده
شبنمی شدهاند
بر برگِ گلدانِ کنارِ پنجره.
هر روز میمیرند
و هر روز
از نو متولد میشوند،
بیآنکه
بر لبان تو
جوانه بزنند.
و من،
با این نشانِ سرگردانی
که چون تاجی بر پیشانیام میدرخشد،
پادشاهِ قلمروِ بیکرانِ «شاید»هایم —
شاید دیدارت،
شاید بازگشتی،
شاید همان درِ بسته.
کسی که هر صبح
بر ویرانهی نقشههایش
تاجگذاری میکند
و به ویرانهها
میخندد.
همین ویرانهها
تنها قصرِ ممکنِ
عشقِ نافرجاماند.