سکوت...
و بعد، آوازِ ماشینها در شبِ بیستاره.
ما، آینههایی که تنها تقلید میکنند:
لبخندهای قالبی، اندوهِ تاریخگذشته.
در انزوای شهر،
ستارهها مردهاند،
و ما
تنها بازتاب صداهای بیگانهایم
که از حنجرههای فولادی برمیخیزند.
خندههایمان را از قالبهای گچی قرض گرفتهایم،
و غمهایمان
موزهایست که هیچکس از آن بازدید نمیکند.
ما
خاکستر واژههایی هستیم
که روزگاری آتش بودند،
و اکنون تنها
باد حافظه را با خود میبرند
به سمتی که هیچ بادی نمیوزد.
آینه ترک برداشت.
سکوت،
ریشه دواند در گلوی ساعتهای شیفت شب.
من،
آخرین کارگرِ خطِّ تولیدِ حافظه،
دستهایم را در قیرِ ستارههای مرده شستم
تا روشناییای بسازم —.
و اینک
سایهام قد میکشد
بلندتر از دودکشِ بایدها.
چراغهای سرد فلورسنتش،
هیچ جایی برای سایههای خصوصی باقی نگذاشتهاند.
ما در راهروهای بیانتهای انتخاب میچرخیم:
قفسههایی از عشقِ تاریخمصرف،
فریادمان را —
در صندوق اماناتِ قلبمان گذاشتهایم،
تنها،
در خلوتِ خویش،
واژهها را ورق میزنم:
“عشق”، “امید”، “معنا”...
همه، چون پوستهای خشکیدهاند
بر زمینِ یخزدهی حافظه.
در تاریکیِ بارورِ تنهایی،
از دلِ "عشقِ" خشکیده،
ریشههای نو میجهند:
ساقههایی که دنبال نور نمیگردند،
که نور را از درون میزنند.
و "امید"
نه شعارِ روی دیوار،
که نفسِ گرمی میشود
بر شیشهٔ یخزدهٔ فردا.
در برهوتی که همه رفتهاند،
و نجوا کردن با خزان:
من،
آخرین نگهبانِ این ویرانه،
تنها میتوانم
خاموشی را بشمارم
تا صدایم را فراموش کنم.