بگذار سنگینیِ خاک را حس کنم،
که هر چه زاد از آسمانِ تُهی،
تنها غبارِ کهکشانی ست —
یادگاری از مهبانگ.
«خدا» واژهایست در انبارِ نامها—
پیچید به دور هر پرچم،
بر تاج هر پادشاه،
در هر معبدِ سنگی.
حالا در هر کوچه خدایی میفروشند
با سکههای سردِ یقین.
تپشِ واژه در گلویمان خشکیده است —
خدا زخمی ست که میخوانیمش.
سیاهی از چراغ بیمثالی میچکد،
هر چه ساختیم ویران میکند.
در سکوتِ هراسانگیز شب،
انسانِ نخستین خواب دید
تاریکی آسمان را گروگان گرفته است.
و من از آن شب تاکنون میپرسم:
چه کسی خوابِ خدا را دزدید؟
— و هیچ پاسخی نباریده است.
باران
این اشک بیچشم
در آسمان رها شده است،
بین زمین و آسمان
فقط رشتههای نقرهای بیخبری میدرخشند،
و ما
در میان این ریزشهای بیمنتها،
دستهایمان را برای گرفتن قطرهها باز کردهایم —
غافل از این که
دعاهای گمشده
هرگز از آسمان نمیبارد.
بیخبر از ما،
در این کیهان،
ستارهای میمیرد—
و انسان
حیاتِ رازآلود خویش را
معنای همین گیتی میخواند.
بیزارم از کهنهخدایانِ بازار،
از آسمانهای تکهتکه،
از آتشهایی که به نام روشنایی
همهی جنگلها را سوزاندند.
کاش میتوانستم
چشمانِ خود را
در چشمهی ستارگان بشویم—
تا فانوسهایی از آب بسازم
در دستان هر رهگذر.
شاید آنگاه
تاریکی، روغن سوسوزنها
برای ماهیهای حیران چاه شود.
خدا را
بر دارِ تفسیر کردند-
چوببستی از حرف.
ما—پیلهورانِ کوچکِ این باغِ وحشِ باور—
هر صبح، با جیبهای پر از فریاد،
چه فریادها که نزدیم
تا گوشِ «او» را با صدای خود پر کنیم.
در هیاهوی بهشتفروشان،
او-
فروغی گم شده در نورهای ساختگی نبود.
تنها گردی بود روی آیینهی باد:
ترانهای میان سکوت و آوازِ گمشده.
حالا ما
با درهای چوبین زبان
کوچههای تقدیر را میکوبیم
و مشتهایمان را بر میزِ جهان—
گویی میخواهیم
سیبِ بیهستهای از خاکِ هیچ بچینیم.
در میان این هیاهوی مقدس،
تنها یک سکوتِ گم شده وجود دارد—
سکوتی
که پیشتر
نامش را «او» میگذاشتیم.
و این سکوت—
بتهای خاموشیست که در معبدی خالی بر جای ماندهاند:
یادگار آن نداهای بزرگ،
که اکنون در گورستان کلمات آویختهاند.
فراموش کردهایم
که روزی پرستندهای داشتند.
ایمان
یعنی نپرسیدنِ دوباره
از آسمانی
که جوابش را
پس داده است.
شاید سکوتِ آسمان—
آینهایست در برابر هیاهوی بیهودهی ما.
آسمانِ بیصدا
آخرین معبدیست که چراغهایش را خاموش کرده
تا روشنایی اصلی را بیابیم.
در این هزاره
نه کفر میروید، نه ایمان—
سنجاقکهای بیبالِ یقین
در مردابِ دادهها گرفتارند.
و ما—
در این تاریکیِ آگاه،
تنها با دستانِ تهی
کورهراهِ خویش را میجویم.
آسمان
چشمهایش را بسته است
تا ما
روشنایی را از حافظهی خاک بیرون بکشیم.
هر سنگ
کلمهایست از سرودِ گمشدهی زمین —
و این سکوت،
آغازِ نغمه است.