تو پنجره را گشودی –
اقبال را.
باد آمد و برگِ تقدیر را ورق زد
و من،
در چهارچوبِ ثابتِ خویش،
سایههای رفتگان را دیدم:
همهشان با دستانی باز آمده بودند
و با مشتهایی بسته رفته بودند.
تو نقشهٔ گریز را کشیدی –
راهِ رهایی را.
خطها همه به بیرون میگریختند.
و من
قدمهای قفلشده را شمردم:
همان تعداد همیشگی،
همان زنجیرِ همیشگیِ فاصله.
تو چراغِ تاریخ را بردی –
تنها چراغ را.
و سپردهای به تاریکی.
و من
تاریکیِ حال را نوشتم
با مرکبِ جاریِ ساعتشنی،
هر واژه، دانهی شن که فرومیریزد.
و در حاشیهٔ همان نوشته،
نقشی از خود کشیدم –
نه آنچه بودم،
بلکه آنچه میتوانست در تاریکی رشد کند:
خطهایی کج و معوج، ریشهدار.
و تنها کاری که از دستم برمیآمد:
شکافتنِ پوستِ خویش بود،
تا از میانِ همان ترکهای خشک،
نوری کوچک به درونِ خاک رخنه کند.
تو مرزِ خوشبختی را ترسیمی –
دقیق و خشن.
آن سو بهشت، این سو من.
و من
بیکرانگیِ اندوه را پیمودم:
بیکرانگی، تنها سرزمینی
که در تملکِ هیچ نقشهای نیست.
تو نخستین نفس را بخشیدی –
نفسی که طلب نکرده بودم.
بادِ زندگی را.
و من
آخرین خستگی را کشیدم:
خستگیِ انتخابهای انجامشده
در سرزمینِ انتخابهای نداشته.
تو بذر حرف را کاشتی –
و من
در فصلِ درو،
میوهٔ سکوت را چیدم.
اما حتی سنگِ تهِ چاه،
در فرودِ بیامیدش،
مسیری را در تاریکی گشود
که هیچ چشمی آن را ندید.
و سکوتش،
پژواکی شد در گوشِ دیوارهای نمور.
شاید جبر،
همین خاکِ همیشگی است
و اختیار،
نحوهٔ روییدن در آن.