شهر را کوچه به کوچه گشتم،
تا ردّ پایی،
تا نشانهای از حضوری که غایب شد.
چراغ هر سرِ گذری را پرسیدم.
سایۀ هر رهگذری را اندازه زدم
به قامتِ فراموشی.
حتی باد را -
که نامش را با خود میبرد -
به دام انداختم،
اما از میان انگشتانِ بیقراریام
فقط خاکِ سردِ غربت ریخت.
اکنون من و این کوچه های تهی:
هر پیچشش را از برم،
هر سنگفرشش را به نوکِ انگشت میشناسم.
گویی نقشۀ تنهایی را
بر پوستم کوبیدهاند.
و شهر،
بیآنکه ردّ پایی نشان دهد،
بیآنکه دری بگشاید،
تنها با من
تکرار میکند:
«غایب،
همچو نفسی که در برف مُرده باشد،
برگشتی نیست».
پیادهروها هنوز خاطرهای از گامهای مشترکمان را
در آجرهای کهنه خود پنهان کردهاند.
سایهیِ درختان همان جاست،
اما نوری که شکل ما را روی زمین میدوخت، رفته است.
در گوشهٔ ایستگاه اتوبوس
تکصدای کهنهای در هوا مانده است:
خندهای که قطع شد
و به سیمهای برق تبدیل شد.
نیمکت پارک هنوز گرمای دو بدن را
در چوبهایش زندانی کرده است.
اما من تنهاتر از آنم
که جسارت آزاد کردنشان را داشته باشم.
چراغانی مغازهها همان رنگ است،
همان رنگ شبی که برایت گفتم:
«نگاه کن، شهر مثل جعبه جواهرات است».
حالا جعبه باز است و خالی.
از هر گذری بوی تو میآمد —
بویِ نانِ داغِ عصرهای بارانی،
بویِ صبوری که مثل بخار روی شیشهها مینشست.
ولی وقتی روی گرداندم،
هیچکس نبود…
فقط باد بود که برگ مردهای را دنبال خود میکشید.
پیادهروِ خیس، نقشِ کفشهایت را
با آب باران شست.
ساعتِ دکهیِ روزنامهفروشی
هنوز روی همان عصر ایستاده است...
من و سایهام
دو نصفهای بیمعنایی شدهایم
که جور در نمیآیند.
حتی ساعتِ ایستاده در میدان،
زمان را در همان لحظهی جدایی متوقف کرده بود.
من اما کوچه به کوچه میگشتم،
تا شاید شهرِ دیگری را
در میان این آدرسهای تکراری پیدا کنم.
و در نهایت، در پای دیوار فرسودهی باغستان،
دستهایم را بر آجرهای نمناک گذاشتم
و فهمیدم:
شهری که میجویم،
همان شهری ست که
از ترکِ قدمهایت ترک برداشته است —
و هر کوچه، آینهای ست
که تنها تصویر مرا
در عمق فراموشیاش تکرار میکند.
بیهوا خود را یافتم
بر آستانهی درِ خانهی کودکیمان —
کلیدی که قفل را میشناخت،
ولی دل را باز نمیکرد.
و فهمیدم:
من نه به دنبال تو،
که در جستجوی نسخههای گمشدهی خودم بودم…
کسی که روزی در آینهی چشمان تو زندگی میکرد.
و آینه، حالا
تنها پنجرههای ست به کوچههای خالی —
روی شیشه، اثری از بخارِ نفس باقی میماند،
شاید از کسانی که پیش از من
اینجا ایستاده و انتظار کشیدهاند.
و کلید،
این قلب کوچک و سرد،
در قفلِ در،
آهسته زمزمه میکند:
«هر بازگشایی،
یک بستن دیگر است…»
ــــــــــــــــ
از سیگار پرسیدم:
«آخرین نفسش را چه کسی دود کرد؟»
خندید و خاکسترش ریخت روی فرش زمان —
گفت:
«من سوختم تا تو بسوزی…
و این چرخه،
خاکستری ست
که هر بار،
به شکل دودی تازه برمیگردد.»