bg
بغض در سینه
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/20
تعداد نمایش :‌ 7

بغض در سینه‌ام نشسته،
فرشی از خارِ یادِ تو؛
هر نفس،
نَفَس‌ام را به قتلگاه می‌کشد.

و زمزمه‌ای که می‌گوید «بمان» —
در گلویم می‌شکند، چو شیشه‌ی سرد.
چشم‌ها را می‌بندم،
تو نمی‌بینی که این سکوت،
چه فریادی ست در پناهِ لب‌های ترک‌خورده.

می‌خواهم فریاد کنم،
اما صدا
پیش از لب،
در گلویم می‌شکند —
سنگی صاف و سرد.

و درونِ آن سنگ،
دریاست —
دریایی مسطح، بی‌جنبش،
همهمه‌اش در گِلوی زمان گم شده.

پشت همین لب‌های بسته
جهانی ست
که در آن
آواز، پیش از زادن، یخ می‌بندد.
هر پرنده‌ای — سنگ می‌شود.
و هر بوسه‌ای
سنگ‌نبشته‌ای ست خاموش
بر پرده‌ی حنجره.

سکوت،
آبگیرِ مرده‌ای شده
که تصویرِ تو
هنوز بر سطحِ تارِ آن شناور است.
و من،
در ژرفای این آبگیر،
بی‌صدا
دارم خفه می‌شوم.
و هر نفسی که بالا می‌آید،
سنگی ست از همان قعر —

تو رفته‌ای
و این بغضِ نَگَفتَه،
تنها همسفرِ باقیِ راه است —
مهمانی ناخوانده
که کلیدِ خانه را دارد
و هر شب،
چراغِ تنهایی را با روغنِ همان خاطره
روشن می‌کند.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران