bg
سایه و آیینه
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/20
تعداد نمایش :‌ 3

شاید زیبا نبودم…
شاید آن نوری که در چشمانت جست‌وجو می‌کردی
از پنجره‌های وجودم
هرگز نتابید.

شاید دستانم
گرمای نانِ تازه را نداشت،
اما خستگی را ورز می‌داد
تا لحظه‌ها
نان شوند.

من آیینه بودم
آیینه‌ای که مهتاب را
در چشم‌های بی‌خوابِ یک برکه
مهمان می‌کرد.

شاید واژه‌هایم
ترانهٔ باران نبود،
صدای سنگی بود
که در بستر رود
تنها می‌غلتید.

تو خورشیدی بودی
و من
سایه‌ای که در حریم نورت نفس می‌کشید —
و روشنی
سرانجام
هر سایه را ترک می‌گوید.

پس رفتنِ تو
قصهٔ قهر نبود،
حکایتِ بازگشتِ نور
به خورشید.

و من
در این خاکِ سرد
باید رازِ رویشِ گلی را بیاموزم
که برای آفتابِ دیگری
حسرت نمی‌خورد.

رفتنت
فرو ریختنِ دیوارِ زندانِ ظن بود.
اینک آسمانِ تو
مالِ خودِ توست
و باران را
به هر ابری نمی‌بندی.

عاشقی، جشنِ ماسک‌ها بود —
همه با نقاب آمده بودند
و من
بی‌خبر از قاعدهٔ بازی
با چهرهٔ برهنه‌ام حاضر شدم.

در میانِ رقصِ عروسک‌های نخ‌بسته
تنها آیینه‌ای بودم
که راست‌ترین تصویر را نشان می‌داد —
نقابی از ابریشمِ شفافِ حقیقت
که بر صورتِ هزاران دروغ می‌خزید
و می‌سوخت.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران