bg
بوی محو
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/20
تعداد نمایش :‌ 3

خانه
کوچک نشده
اما
راهروها
بی‌جهت
بلندترند؛
انگار
قرار بوده
کسی بیاید
و نیامده.

کمدِ بسته،
تنها آرشیوی خاموش خواهد شد از «بودن» من.
و تو
پارچه‌ها را ورق خواهی زد؛
نه برای پوشیدن،
بلکه برای یافتن نشانی
از نفسی
که این آشیان همه‌ی زندگی او بود.

غروب
زودتر شروع می‌شود
از جایی
که تو
قرار بود
بایستی.

و آنگاه در سکوتِ انبوهِ اتاق
پنجره را خواهی گشود
تا شاید نسیمی،
ذره‌ای از نفسِ باقی‌مانده‌ام را
از لا به لای پارچه‌ها رها کند…
اما تنها غبار خواهد آمد،
و صدا،
صدای فراموشیِ آرامِ ساعتِ دیواری.

شب
با حوصله
همه‌چیز را
سر جایش می‌گذارد
جز
آن لحظه‌ی کوتاه
که می‌شد
نمانَد.

آنگاه تو خواهی ماند
و یک قفسه از سکوت.
و آن لحظه‌ای که آفتاب
بر شانه‌های خالی لباس‌ها می‌افتد
مانند نوازشی بی‌معنا.
در آینه نگاه خواهی کرد
و چهره‌ات را تار خواهی دید
در مهی بی‌نام، فراموش‌شده.

پوسترِ روی دیوار
کمرنگ‌تر از خاطره‌ای ست که از آن داریم.
عکس‌ها
خودشان را
کم‌کم
از شباهتِ ما
پس می‌گیرند.

صندلیِ رو به پنجره
فرورفتگیِ قامت مرا
در حافظه‌ی چوب نگاه داشته،
می‌ترسد اگر راست شود،
همین نشانه نیز باد را همراهی کند و برود.

و تو چایِ تلخِ تنهایی را
جرعه‌جرعه خواهی چشید
در فنجانی که لبه‌اش
جا‌دندانی از لب‌های من دارد.

در لباس‌های آویخته‌ی من
به جستجوی ردّی
از گرمای تنم می گردی—

و خواهی دید که نخ‌های رخوت‌زدهٔ پیراهنم
هنوز در گرهٔ دکمه‌ها اسیرِ شتاب دست‌های شادی‌اند
که بی‌تأمل بسته می‌شدند.
و صندلی…

روزی خواهد آمد
که همه‌ی واژه‌های ناگفته،
همه‌ی نگاه‌های معوق،
همه‌ی دست‌های نرسیده،
پیراهنی خواهند شد بر بند
که باد،
بی‌اعتنا،
تاب می‌دهدشان.

و تو، در نهایت، معنا خواهی فهمید
که عشق، گاه،
تنها بوی محوی‌ست که در پارچه‌ای باقی می‌ماند؛
و هرچه بیشتر می‌جویی، کمرنگ‌تر می‌شود.

و خواهی دید که آن پیراهنِ تهی
تنها جامه‌ای نیست که باد تکان می‌دهد—
بلکه پرچمی است تسلیم
بر بلندای بامِ تنهایی.
هر تاشدگی‌اش،
یادآور آغوشی ناتمام است
و هر چینِ درمانده‌اش،
خمیازه‌ای ست از حضوری که رفته.

در سایه‌روشنِ غروب
چشمانت را خواهی بست
و به جای جستجوی بو،
سکوت را می‌آزمایی—
سکوتی که مرا در خود حل کرده
چون نمکی در اقیانوسِ فراموشی.

و خواهی دانست
که همین نایافتنی‌بودنِ عطر،
خود، تنها ردِّ واقعیِ من است
در جهانی که همه چیز
معلق است
بر بندِ رختِ زمان.

و خواهی فهمید که عشق،
آخرین بوی محوی ست
که پیش از آنکه باد تمامش ببرد،
خود، باد می‌شود—
تا در حافظهٔ کورِ کائنات،
تنها نسیمی باشد
که جامهٔ تهی را نه برای اشک،
که برای پرواز،
بر بندِ رختِ زمان می‌تکاند.

ــــــــ

اما من
یاد گرفته‌ام
در این هوا
زندگی کنم؛
نه با امید،
نه با اندوه—
با چیزی شبیه
تعلیق،
که نه می‌رود
نه می‌ماند.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران