bg
بین دو نفس
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/20
تعداد نمایش :‌ 7

رفتم.
رفتم تا خاطرات خوبمان،
پیش از آن که
به رنگ تلخِ امروز درآیند،
در همان اوج آبیِ خود بمانند.

و درِ آن آسمانِ گذشته را قفل کردم،
کلیدش را
به تهِ چشم‌های زمان سپردم،
تا کسی جز «ما» نداند
که آبیِ آن، چه عمقی داشته است.

نخواستم ذرّه ذرّه آب شوم،
در رودِ آهستهٔ فراموشیِ تو —
نخواستم نقشِ روی آب را
بی‌امضاء، بی‌حرکت،
تماشا کنم.

پس سنگ شدم.
در بسترِ همان رود
تا جاری شوم اما ذوب نشوم،
تا موج‌های تو مرا بخراشند
اما شکلِ خود را
به فراموشی نسپارم.

ما که سهمِ هم نبودیم…
فقط فاصله‌ای بودیم
بین دو نفس،
بین دو حرف ناتمام،
بین آغاز یک غروب
و پایان یک سلام.

فاصله‌ای به طولِ یک معنا
به پهنایِ یک شاید...
که نه راهِ رفتن داشت
نه جایِ ایستادن.

رفتم.
چون می‌دانستم عشق
گاه،
بیش‌تر از نبودن می‌سوزاند.

رفتم تا شعله‌ات تمامی نگیرد
تا خاکستری تو را
به رنگ فراموشی نبینم
و باد،
خاطره را نسوزاند
در آتشی که خودِ تو بودی…

رفتم تا فصل ها بگذرند
و تو در آینه ی مه آلودِ زمان
تصویری از من را ببینی
که نزدیک است
اما هیچ گاه نمی رسد.

ــــــــــ
و اکنون
وقتی نفس‌ها به هم می‌رسند
و حرف‌ها تمام می‌شوند،
می‌فهمیم:
کامل‌ترین شکلِ بودنِ ما
در همان نبودنِ محض بود.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران